eitaa logo
سَماویَّه:)
111 دنبال‌کننده
981 عکس
1.1هزار ویدیو
5 فایل
رَبِّ إِنِّي لِمَا أَنْزَلْتَ إِلَيَّ مِنْ خَيْرٍ فَقِيرٌ تقدیم‌به‌پیشگاهِ‌حضرت‌صاحب https://eitaa.com/samavye110
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از به‌دنبال‌تو ؛
-
شبِ سی‌وچهارُم ...
18.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پنج سال پیش... مهمانِ خانه‌ی مردِ خدا شدیم. با همان صفای همیشگی... و ذوقِ مثال‌زدنی... شعری که پدرشان... برای امام عصر سروده بودند را... حاضر کردند! بعد از بسم‌الله... شروع کردم به خواندن! این، بخشی از... یادگاری گعده‌ی آن روز است. مردِ خدا... حالا در بهشتِ روی زمین... در حرم حضرت حسین آرمیده! خدایش بیامرزد آیت‌الله شیخ لطف‌الله صافی‌گلپایگانی @mhpooyanfar
هدایت شده از عِشق‌ِ اَلَسْت☫`
به عنوان یه نوجوون… کسی که باید توی لحظه‌ها غرق بشه، بخنده، تجربه کنه، رویاهاشو بدون ترس دنبال کنه، اما انگار زودتر از چیزی که باید، دارم با واقعیت‌های تلخ زندگی روبه‌رو می‌شم. به جای رویاپردازی، نگرانم. نگران آینده‌ای که هر روز تاریک‌تر می‌شه، نگران خانواده‌ای که هر لحظه زیر فشار زندگی بیشتر خم می‌شن، نگران دوستایی که دارن امیدشونو از دست می‌دن، نگران همه‌ی اونایی که دارن توی این شرایط بزرگ می‌شن، و نگران خودم… دارم می‌بینم که چطور استرس و ناامیدی، جزئی از زندگی‌هامون شده، چطور شادی‌های کوچیک، جاشونو به دغدغه‌های بزرگ دادن. دارم یاد می‌گیرم که نباید روی چیزی حساب باز کنم، که برنامه‌ریزی و تلاش، همیشه نتیجه نمی‌ده، که گاهی دنیا قبل از اینکه فرصتی بهمون بده، ارزش رویاها رو تغییر می‌ده، و چیزایی که یه روز برامون دست‌یافتنی بودن، حالا دور از دسترس به نظر میان. یه زمانی فکر می‌کردم آرزوها مثل ستاره‌ان، کافیه دست دراز کنم تا بهشون برسم. ولی حالا، هرچی بیشتر تلاش می‌کنم، اون‌ها دورتر و دورتر می‌شن… مثل سرابی که هرگز قرار نیست بهش برسم. ذهنم خسته‌ست از این حجم نگرانی، از این احساس ناتوانی، از اینکه ببینم چطور داریم عادت می‌کنیم به ترس، به اضطراب، به بی‌ثباتی… و این حجم از بار روانی، برای سن من زیادیه. دارم از همین نوجوونی پیر می‌شم، دارم یاد می‌گیرم که چطور پشت یه لبخند مصنوعی، یه دنیا غصه رو قایم کنم، که چطور تظاهر کنم حالم خوبه، در حالی که عمیق‌ترین ترس‌ها توی ذهنم ریشه می‌زنن. و این درد داره… خیلی زیاد.
یعبرک باجر للجنة بس تو قیعه ربک فرض تشریعه ..
فردای‌محشرفقط‌امضای‌اوتوراسوی‌بهشت‌می‌برد؛ خداوندشریعت‌علی‌راواجب‌نموده :)
دلم میخواد برگردم به دوراني ك ِنگات میکردم ..
شبِ سی‌و‌پنجُم ...
بس که همیشه در غمَ‌ت، فکرِ محال می‌کنم هجرِ تو را زِ بی‌خودی، وصل خیال می‌کنم شب که ملول می‌شوم، بر دلِ ریش تا سحر صورتِ یار می‌کشم، دفعِ ملال می‌کنم ... -محتشمِ‌کاشانی