eitaa logo
سماء | فاطمه یزدی
398 دنبال‌کننده
279 عکس
98 ویدیو
2 فایل
اینجا دست نوشته هایم و مطالب مفید به اشتراک گذاشته می شود... مادر طلبه سطح ۳ کلام و فلسفه فارغ التحصیل ارشد رشته کلام با گرایش حدیث نویسنده دان ۳ کاراته ارتباط با من👇🏻 @Fatemeyazdi استفاده از مطالب با ذکر نام کانال🙏🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
سماء | فاطمه یزدی
منت بذارید و این ۷ دقیقه رو با حال خوش تماشا کنید. اگر ضرر کردید حقیر ضامن ضررتون خواهم شد. اگر هم ح
چقدر این چند دقیقه حال خوب کن بود...❤️ چند نفر گفتن خستگی کارای خونه و بچه داری از تنشون رفته🥺😍 چقدر واقعا حال آدم فرق داره وقتی توجه می‌کنه که مادریش برای شیعه علی علیه السلام هست و آقا حواسش هست... کارهای خونه برای نظم و حال خوب یک خانواده شیعی... کلا حواس بدیم چقدر قشنگ میشه دنیا با شیعیان امیرالمومنین علیه السلام🥺😍 از دوست ناراحت میشی؟ فدای سر آقا تو کار خسته میشی؟ فدای سر آقا تو راه اهدافت کم آوردی؟ بسم الله برای آقا @samawriter | سماء🌌
103.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی یکی بهم میگه این کار و نکن😐😂🤦🏻‍♀ 👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻👆🏻 وااای این دقیقا این روزای دختر منه😍😍😂😂😂 خیلی خیلی باید مواظب باشم نگم نکن... 🤣😬 پرت کردن حواس و عوض کردن حرف و محیط فقط برا دختر من جوابه❤️👌😉 @samawriter | سماء🌌
🟣کنترل زبان یکی از مهمترین راه های کنترل ذهن است 🔸کنترل ذهن در مسیر تقرب به خدا 🔹جلسه دهم چرا کسانی مثل صهیونیست‌ها که می‌خواهند انسان‌ها را به بردگی بکشند، هرزگی و بی‌حجابی را در جوامع رواج می‌دهند؟ چون با رواج هرزگی، قدرت کنترل ذهن انسان‌ها پایین می‌آید و ضعیف می‌شوند. اما دین اهتمامش و اصلی‌ترین برنامه‌اش را برای کنترل ذهن گذاشته است. برای بقیۀ زندگی هم دستورهایی می‌دهد که باز در خدمت کنترل ذهن است.(در هر جلسه بخشی از این دستور هارا می‌گوییم) ✅مثلا کنترل زبان یکی از مهم‌ترین راه‌های کنترل ذهن است. حرف‌زدن راحت‌ترین فعل است؛ تا چیزی به ذهن آدم خطور می‌کند، بلافاصله می‌تواند به‌زبان بیاورد و خودش را نشان بدهد. لذا اگر زبانت را کنترل کنی، در واقع ذهنت را کنترل کرده‌ای؛ انگار به ذهنت مهار زده‌ای! 🟡کسانی که مهار ذهن‌شان را در دست دارند، خوش‌فهم می‌شوند🟡 💚امام علی علیه السلام میفرمایند:«اکثر صمتک یتوفر فکرک و یستنر قلبک و یسلم الناس من یدک؛ بسیار خاموشی برگزین تا فکرت زیاد شود، و عقلت نورانی گردد، و مردم از دست (و زبان) تو سالم بمانند! » (میزان الحکمه، جلد 2، صفحه 1667) ادامه جلسات⬅️ اینجا @samawriter | سماء🌌
سجاد طاهرنیا با همسرش در سال 1387 ازدواج می‌کنند و سجاد در سال 1394 در سوریه به شهادت می‌رسه. سجاد وقتی داشت می‌رفت سوریه یه فاطمه رقیۀ چهارساله داشت و محمدحسینش می‌خواست به دنیا بیاد؛ اما سجاد باید می‌رفت. پنج ساعت بود که اعزام شده بود و هفت روز به محرم مونده بود که محمد حسین به دنیا اومد. روز تاسوعا بود و محمد حسین 16 روزش بود که سجاد پر کشید و رفت. مادر فاطمه رقیه و محمد حسین دو سال بعد از پرکشیدن پدرشون، بیمار می‌شه و شش سال با این بیماری می‌جنگه؛ اما دیروز خدا تقدیرش رو برای رفتن امضا می‌کنه و اونم آسمونی می‌شه و مهمون سجاد. @samawriter | سماء🌌
👆🏻👆🏻👆🏻این یک توضیح مختصر برای عزیزانی که با همسر شهید طاهر نیا آشنا نبودن...😔 اما بریم سراغ حرف دلم👇🏻
چند روزی بود توی گروه ختم برمیداشتیم برای سلامتی اش... بین دعا ها یک پیام نگاه ترم را خشک کرد بهت وجودم را گرفت _بچه ها ،نسیبه پر کشید... دقیقا روز سالگرد ازدواجش! قلبم تند میزد و معده ام به هم ریخته بود یاد حرف های نسیبه افتادم از عشقش به همسرش... می‌گفت طوری دوستش داشتم که وقتی می‌رفت از آیفون خانه رفتنش را نگاه میکردم می‌گفت تصور زندگی بی سجاد را نمی‌کردم یکی از دوستان شهید بعد ها گفت سجاد هم فکر نمی‌کرده بی نسیبه بتواند ادامه دهد... اما همه چیز فرق کرده بود نسیبه می‌گفت کاش سجاد را فقط به خاطر خدا دوست میداشتم من اما در او می‌دیدم که به خاطر خدا دوستش داشت اما خودش خلوص بیشتر میخواست... بچه ها را به چنگ و دندان گرفت سرطان امانش را بریده بود پدر و مادرش داشتن ذره ذره آب شدن نسیبه را می‌دیدند هرکس به او میگفت برایت دعا کردم می‌گفت برای ظهور آقا دعا کن😢 حالا می‌دیدم این زن... این قهرمان این فرشته که حالا حالا ها باید از او نوشت پرکشیده... کنار جز جز جگر فقط فکرم پیش بچه ها بود... چگونه خبر می‌دهند به فاطمه رقیه و محمد حسین؟؟ محمد حسینی که بابا هم ندیده... خبر را دادند... خانه پر از نور شده بود اما در آتش غم می‌سوخت محمد حسین می‌گفت دعا کرده بودم مادر خوب شود چه شد؟ کنار دلداری های دور و نزدیک ،چشم ها فریاد میزد: با این بچه ها بی مادر چه کنیم؟ محکم گفتم همان کاری که نسیبه بی پدر با آن ها کرد... خدا هست... اینجا هم دنیاست... سخت است... اینها را آرام گفتم پر امید گفتم و با آرامش! گفتم و رفتم توی اتاق به دیوار تکیه دادم و بی صدا زار زدم دست روی دهان گذاشتم و فریاد کشیدم صورتم را روی بالشت فشار دادم تا بهتر خفه شوم اشک ریختم و آب شدم مدام تصویر آغوش مادرانه نسیبه جلوی چشمانم بود مدام تصویر هزار لحظه بی مادر برای از این به بعد این دو فرزند... آخ که نمیشود نوشت... آخ که زمان نمی‌گذرد... ✍🏻فاطمه یزدی (روایتی از حال و احوال دوستان همسر شهید طاهری نیا) @samawriter | سماء🌌
برای اینکه یکم دلمون با سبک فکر و دنیای این همسر شهید آشنا بشه براتون چند تا تصویر از پیام هاشون که به همسران شهدای دیگه می‌دادند میفرستم😭 👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻👇🏻
نزدیک سالگرد شهادت همسر دوستشون که میشه اینطوری باهاش حرف میزنن👇🏻