eitaa logo
سماء | فاطمه یزدی
399 دنبال‌کننده
280 عکس
98 ویدیو
2 فایل
اینجا دست نوشته هایم و مطالب مفید به اشتراک گذاشته می شود... مادر طلبه سطح ۳ کلام و فلسفه فارغ التحصیل ارشد رشته کلام با گرایش حدیث نویسنده دان ۳ کاراته ارتباط با من👇🏻 @Fatemeyazdi استفاده از مطالب با ذکر نام کانال🙏🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
حفظ اتحاد ملی وظیفه‌ی یکایک ما است. ۳ مرداد ۱۴۰۳ حضرت آیت الله خامنه‌ای(حفظه‌الله) @samawriter | سماء🌌
من تعلق بشيءٍ عُذبَ بهِ.. هر كه وابسته ى چيزى شود؛ با همان چيز ، شكنجه مى شود..! @samawriter | سماء🌌
بعضی ها با خودشون میگن خانم فلانی که سر کار نمیره پس چرا فلان جا نیومد؟ چرا فلان کار و نکرد؟ چرا درس نمیخونه؟ یا اگه درس میخونه، چرا آنقدر طول کشیده مگه چکار میکنه؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ همه این حرف ها علت ها و ریشه های مختلفی داره ولی قطعا یکی از علت هاش اینه که به بنیه متفاوت افراد توجه نمیکنن!!! به اینکه آدم ها متفاوتند... آدم ها میتونن با برنامه ریزی، خورد خورد برسن به کارهاشون، اما... اما اگه شما وقتی حالت بده با یک روز استراحت بهتر میشی،ممکنه رفیقت با پنج روز استراحت بهتر بشه... اگه شما هر روز سر کاری از هفت صبح و شب دوازده می‌خوابی بدون کسایی هستن که ده صبح که پا میشن بازهم عصر بدنشون لازم داره بخوابن حرف من بحث تنبلی نیست که هرکس به تنبل بودن خودش واقفه... حرف من تفاوت های جسمی و روحیه... اگه شما بچه شیر میدی و اصلا احساس ضعف نداری،باید متوجه این باشی که بعضی خانم ها با شیر دهی بسیار ضعیف میشن... اینو باید در نظر گرفت که گاهی یک مریضی چند ماه زندگی کسی رو بهم میریزه، بچه کوچیک بدخواب با آدم کاری می‌کنه که انگار صبح ها ماشین به آدم زده... دندون درآوردن یک بچه بدقلق ،چند روز برنامه آدم و فلج می‌کنه... بعد بارداری و زایمان حدود یکسال حتی برای برخی بیشتر زمان لازمه تا بدن به قوای قبلش برسه... از دست دادن یک عزیز.... دوری از یک دوست... اختلاف با همسر یا پدر و مادر... و صدها علت دیگه کاری می‌کنه که همه چی چند وقت طبق روال عادی پیش نره... پس سعی کنیم انقدر نمک رو زخم بقیه نباشیم با حرف ها و جستجو ها و پرسش هامون... انقدر از برنامه و کار های بقیه نپرسیم و انقدر خونه داری و فرزند داری رو بی ارزش ندونیم!! گاهی همین که حواست به غذا و راحتی خانوادت باشه ،انرژی چند ساعتت و میگیره و چی با ارزش تر از اینکه بدون اینکه حرف بقیه برامون مهم باشه ،تو مسیر درست حرکت کنیم... حتی آهسته... پ.ن: واقعا بهم میریزم وقتی میبینم کسی به یک مادر که مشغول سه فرزند کوچیک هست میگه شما خودت مشغول چه کاری هستی؟؟؟(یعنی واقعا متوجه نیستیم مشغول چه کاری هست؟!؟یا می‌خوایم بهش بفهمونیم پر شده وقتت از ...!!!!) این اگه تاثیر فرهنگ غربی نیست پس چیه؟؟ یا برعکس، دل آدم می‌شکنه وقتی میبینه تا مادری رو مشغول کار و فعالیتی میبینن میگن حواست به بچه و زندگیت هست؟؟ این اگه افراط نیست چیه ؟ چقدر شما خبر دارید از درون زندگی افراد؟! بیفتیم رو ریل زندگی پر تلاش اهل بیتی... اما با توجه به ظرفیت هامون! خودمون و دیگران و انقدر اذیت نکنیم👌🏻 ✍🏻 @samawriter | سماء🌌
حرف دلی که خیلی وقته جمع شده بود!👆🏻
دوست خوب از اون نعمت هاست که سجده شکرش واجبه ❤️... پ.ن: از این جمع های باکلاس دیدین بدون بچه چایی میخورن؟😅😅 ما بدون بچه نبودیم😐 بچه ها کمی اونطرف تر مشغول نقاشی هستن🥺😍 @samawriter | سماء🌌
دلم لک زده برای خسته شدن های بین راه نجف تا کربلا😔 برای مداحی های سوزناک عربی...😭 برای جمعیتی که دل هایشان را ارباب تکان داده و معنویت از آن ها می‌بارد... دلم لک زده برای آن هوای گرم غبار آلود... حتی برای آن مریضی ها و ضعف بعد پیاده روی😭... چه می‌کنی حسین جان با ما که این گونه دلتنگ میشویم؟؟؟ چقدر مهربانی تو، که با این همه بدی مارا رها نمیکنی... فقط بطلب آقا💔 ✍🏻 @samawriter | سماء🌌
روضه خانم حضرت رقیه سلام الله علیها، امسال که دخترم سه ساله شده خیلی برام سخت تر بود😭😭😭 آخه دارم میبینم کم طاقتی دختر سه ساله رو... دارم میبینم قد و بالای یک دختر تو این سن... یکم دستش زخم میشه انقدر به من نشون میده 😭 یکم گرما میخوره،صورتش قرمز میشه هی میاد بهم میگه مامان آب میخوام😭😭😭 پ.ن:خانم جان خیلی سختی کشیدید تا دین ما زنده بمونه... به سر مبارک پدرتون قسمتون میدیم دستگیر کودکان غزه باشید🙏🏻 خانم جان،قسمتون میدیم به دستای بریده عموتون،برامون واسطه ظهور منتقم کربلا بشید🙏🏻 ✍🏻 @samawriter | سماء🌌
حال دلمون خوب میشه وقتی حضورتون رو میبینیم ما اهل کوفه نیستیم آقا صحبت های امروز شما رو هم با دقت گوش دادیم و هر بخش که مربوط به ما میشد در لیست وظایفمون قرار گرفت📝 یاعلی ✍🏻 @samawriter | سماء🌌
✍ علیرضا زادبر من آدمی نیستم که اگر در جمع احساساتی شوم نتوانم خودم را کنترل کنم. اما امروز دور تا دورم پر از فرزند شهید بود. ده ساله، پانزده ساله، سی ساله... چندتا از فرزندان شهدا در دست‌شان پوستر و تصویر پدرانشان بود. وقتی آقا وارد حسینیه شدند این بچه های شهید تمام تلاششان این بود که "آقا" عکس پدر شهیدشان را ببیند. روی پا بودند. تمام مراسم پوستر چهره پدرشان را بالا گرفته بودند. مداح که روضه حضرت رقیه(س) خواند این بچه های شهید بغض‌شان ترکید ولی پوسترها از دست‌شان نیوفتاد. آنطرف تر پسر حاج قاسم نشسته بود. متین، آرام و متواضع. مثل پدرش. ناخودآگاه یک لحظه به سمتش رفتم بغلش کردم، شانه هایش را بوسیدم و گفتم خیلی مدیون شماییم. اینجا من که خیلی سخت بودم کم آوردم. خدا چه صبری به این خانواده های شهدا داده است. چه اجری می برند. چقدر ما از اینها عقبیم. چقدر دشمن این منطق را نمی فهمد. اینکه رهبری ایمان مردم و دیانت را عامل پیروزی میداند یک مصداق آن همین عنصر "شهادت" است. یک مفهوم دینی زنده که دهه هاست علیه آن تبلیغات شد. جریان روشنفکری ما در تحلیل و شناخت این عنصر احیاگر ساکت است. خودش را به ندیدن میزند. (مراسم چهلم شهدای تجاوز اسرائیل، ۷ مرداد، حسینیه امام خمینی) @samawriter | سماء🌌
وای از جمعه هایی که ظهورت رخ نداد و بی غصه و دغدغه، روز را گذراندم...😔 پ.ن: نکند بگویی او را چه به من؟؟ تو ببخش به بزرگی خودت مولا...😭 ✍🏻 @samawriter | سماء🌌
🛑دقت کردید چقدر "إنّي سِلْمٌ لِمَنْ سَالَمَكُمْ" و "وَلِيٌّ لِمَنْ وَالاَكُمْ" از "حَرْبٌ لِمَنْ حَارَبَكُمْ" و "عَدُوٌّ لِمَنْ عَادَاكُمْ" سخت‌تره؟؟؟؟....... پ.ن: فتأمل... @samawriter | سماء🌌
اصلاً به موضوع برنامه فکر نکرده بودم. برایم همین بس بود که فرصتی برای دیدار پیش آمده و می‌شود بعد از این همه نگرانی و دلتنگی برای لحظاتی دل و دیده را روشن کرد. روح حسینیه اما چیزهای بیشتری می‌گفت. از همان کوچه‌‌ پس کوچه‌های اطراف تفاوت فضا پیدا بود. آدم‌ها اغلب خانوادگی سمت ورودی‌ها می‌رفتند و قاب‌های ریز و درشت در دست‌ها می‌چرخید. هر خانواده‌ای دور عکس شهیدی جمع شده بود و می‌رفت تا خودش را زودتر به مراسم برساند. داخل حسینیه غوغا بود. شوق و دلتنگی می‌جوشید و خوف و رجا باهم گلاویز بودند؛ «نکند آقا نیاید؟»، «از این فاصله می‌شود آقا را دید؟»، «آقا سخنرانی هم می‌کنند؟». مادرها اما بیشتر شور بچه‌هایشان را می‌زدند. خانم جوانی نوزاد به بغل بود و به خادم حسینیه می‌گفت: «خودم همینجا هستم می‌شود دخترم جلوتر بنشیند؟ بی‌تاب دیدن آقاست». برگشتم به طرفش. عکس همسر شهیدش نصفه پیدا بود. مثل صدها عکس دیگر که‌ می‌رفت و می‌آمد. راستش من هیچ‌وقت این تعداد خانواده شهید را یک‌جا ندیده بودم. بعضی چهره‌ها را می‌شناختم؛ دختر شهید باقری، همسر شهید سلامی، همسر شهید حاجی‌زاده. به دوستی گفتم باورم نمی‌شود این‌ها همین آدم‌های چند هفته قبل هستند، چهره‌ها چقدر شکسته‌تر از قبل است. اما چقدر آرام... ترکیب عجیبی بود. کنار دستم خانمی با دختر و پسرش نشسته بود. به قاب عکس در دستش نگاه کردم: شهید حاج جابر بیات بود. پرسیدن نداشت. از چهره پسر پیدا بود که فرزند شهید است. برگشتم سمت مادرش. خواستم دهان باز کنم که که کلامم خشک شد. مات پرسیدم: «شما باردارید؟» لبخند زد و گفت «بله. به زودی به دنیا میاد. ولی خب باباش... ». چشم‌هایم پر شد. طاقتم رفت. گفتم: «بگردم… چقدر سختتان شد». لبخندش برگشت، بعضش را پس زد. مصمم گفت: «خودم انتخاب کردم. از همان بیست سال پیش که عقد کردیم می‌دانستم چه راهی را انتخاب کردم. دیگر گله‌ای نیست. آخرش از اول معلوم بود. من هم خواستم. انتخاب کردم!». کلمهٔ انتخاب در مغزم پژواک می‌شود. ذهنم می‌رود سر وقت درس‌های قبلی. پیش این فراز‌های درخشان: اینکه گفته میشود در عاشورا، در حادثه‌ی کربلا، خون بر شمشیر پیروز شد - که واقعاً پیروز شد - عامل این پیروزی، حضرت زینب بود؛ والّا خون در کربلا تمام شد.» ۱۳۸۹/۰۲/۰۱ حالا چرا؟ این عظمت از کجاست؟ «رزش و عظمت زینب کبریٰ به‌خاطر موضع و حرکت عظیم انسانى و اسلامى او بر اساس تکلیف الهى است. کار او، تصمیم او، نوع حرکت او، او را این‌جور عظمت بخشید... بخش عمده‌ى این عظمت از اینجا است. اوّلاً موقعیّت را شناخت... و طبق هر موقعیّتى یک انتخاب کرد. این انتخابها زینب را ساخت.» حالا انگار این زن در این حسینیه انتخابش را سر دستش گرفته بود و پیش معلمش درس پس می‌داد. روضه‌خوان شروع کرده بود. صدای دختربچه‌ای از کمی آن طرف‌تر می‌امد: «آقای خامنه‌ای؟ کجایی؟» زن‌ها قربان صدقه‌اش می‌رفتند. یک نفر داد زد: «آقا آمدند!» جمعیت ذکر گویان بلند شد. دوباره هجوم اشک‌ها و لبخند‌ها... . برای لحظه‌ای پشت سرم را نگاه کردم. صحنه پشت سر در زیبایی چیزی از روبرو کم نداشت. بیش‌تر از آن که صورت آدم‌ها پیدا باشد قاب عکس‌ها قد بلند کرده‌ بودند. انبوه و پر تعداد. انگار آن قاب‌ها کارنامه آدم‌ها بود؛ گزارش انتخاب‌هایشان. همسر شهید طیب‌زمانی زیر عکس توی دستش نوشته بود: «شهیدم تقدیم به رهبرم». این یکی از رمزهای شهادت بود که پیش چشمم گشوده بود. برای بیشتر این آدم‌ها شهید چیزی نبود که از دست رفته. برعکس! همان چیزی است که به دست آمده است. من پشت سرم فقدان نمی‌دیدم. سرمایه می‌دیدم؛ یا به تعبیر دقیق‌تر «دست پر ایران را»... ✍🏻 فاطمه رایگانی @samawriter | سماء🌌