eitaa logo
سماء | فاطمه یزدی
400 دنبال‌کننده
280 عکس
98 ویدیو
2 فایل
اینجا دست نوشته هایم و مطالب مفید به اشتراک گذاشته می شود... مادر طلبه سطح ۳ کلام و فلسفه فارغ التحصیل ارشد رشته کلام با گرایش حدیث نویسنده دان ۳ کاراته ارتباط با من👇🏻 @Fatemeyazdi استفاده از مطالب با ذکر نام کانال🙏🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
912K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑اصابت بارانی موشک هامون به اسرائیل امشب فوق العاده است!! پدافند هاشون چیشده!؟😅😎 ایران بخشی از انتقام امشب و با پایتخت عربستان شروع کرد... 🔥 عجب شبی است امشب ✌️🇮🇷 الحمدلله🙏🏻 بعد از عربستان، قطر و بحرین، حالا نوبت امارات شده... حواسمون هست نزاریم غم تو دلمون لونه کنه👊🏻 آینده ایران ابرقدرت بودنه...🇮🇷✅ اینا شروع اثبات قدرتش در جهان هست... نزدیک قله ایم عزاداری هامون میمونه برای روز بعد از جنگ👊🏻👊🏻👊🏻 ✍🏻فاطمه یزدی @samawriter | سماء🌌
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من میدونم که جات خوبها.... من میدونم که همه چیز درست میشها... همه‌ رو می‌دونم... ولی دلم برات تنگ شده...🥹😭 🏴کانون هنری تبلیغی حنان👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/701628653C0fbc9329c7
همه میگن ماه، رؤیت نشد.. خواستم بگم ماه ما چند روزی هست که رؤیت نشده...😭😭😭😭 @samawriter | سماء🌌
امسال، نمازِ عیدِ ما غم دارد فطر است ولی حس مُحرّم دارد نوروز و نماز عید و صحن رضوی سید علی عزیز را کم دارد سال نومبارک❤️ اَللّهُمَّ‌عَجِّل‌لِوَلیِّکَ‌الفَرَج🖤 @samawriter | سماء🌌
😊😎❤️‍🩹یادمون نره تو اولین جنگی که به این انقلاب تحمیل شد، مردم ایران ۳۰۰۰ روز جنگیدند... @samawriter | سماء🌌
مبعوث شدیم آقا! یک ماهی می‌شود. شب‌گرد و پرچم‌چرخان و دادخواه. فریادمان بلند است و مشتمان محکم؛ اما درد میانِ قلب‌مان خانه‌ ساخته، شما زنده‌‌اید و نزدِ پروردگارتان روزی می‌خورید اما ما دیگر نمی‌بینیمتان ...💔😭 @samawriter | سماء🌌
الله اکبر🇮🇷
الله اکبر
الله اکبر
✊🏻✊🏻✊🏻
هزار بار و هزار سال دیگر ،آری ... آری به جمهوری اسلامی آری با تمام جان و مالم آری تا آخرین قطره خونم❤️
جنس عزاداری مادر ها فرق میکند❤️‍🩹 نزدیک اذان صبح بود که چشمانم نیمه باز شد و احساس کردم همسرم مطلبی را در تلفن همراهش دنبال میکند! تا آمدم بگویم چیزی شده یا نه،از جا بلند شد و رفت،بی آنکه چیزی بگوید ،بی آنکه چیزی بپرسم! قلبم تند میزد و ترسیده بودم که نکند... که شاید... که تهدید کرده بودند... تلفن خانه زنگ زد! مادرم بود،گریه می‌کرد نمی‌دادم چرا داد زدم اما دست خودم نبود و با فریاد پرسیدم چه شده ؟؟؟ مادر گفت آقا... دیگر چیزی نگفتم تلفن را قطع کردم و دیدم طفل معصومم بیدار شده و ترسیده نمی‌توانستم اورا در آغوش بگیرم احساس میکردم دارم جان می‌دهم فقط از اتاق بیرون رفتم اوهم دنبالم آمد نشستم و دیدم تمام بدنم می‌لرزد انگشتان دستم شانه هایم پاهایم اما نمی‌توانستم گریه کنم ترسیدم نتوانم خودم را کنترل کنم و دخترم از رفتارم بترسد نگاهش کردم،زل زده بود به من گفتم چیزی نیست ، آرام خودم را به اتاقش رساندم و بی معطلی چند اسباب بازی برداشتم و به دست او دادم خودم تکیه دادم و نشستم کنارش سرش گرم بازی شد و نگاهش که از من پرت شد اشکم چکه کرد... یکی... دوتا... باران گرفت از چشم‌هایم اما بی صدا گلویم درد گرفته بود و بی‌تاب فریاد زدن بود تماس گرفتم با همسرم در حرم بود و صدای شیون می آمد دوباره قطع کردم و در دل گفتم جنس عزاداری مادر هایی که فرزند کوچک دارند فرق میکند😭 به دخترم نگاه کردم و لبخند زدم و او را بوسیدم صبر کردم بخوابد سحری نخوردم چیزی از گلویم پایین نمی‌رفت حالا سکوت تمام خانه را گرفته بود من بودم و این خبر به کنج آشپزخانه پناه بردم و در خود جمع شدم و زار زدم اما خالی نشدم گریه ام قطع شد اما سبک نشدم فقط صبر کردم فقط سعی کردم زنده بمانم فقط زیر لب گفتم ، اللهم عجل لولیک الفرج... 📝ادامه دارد... ✍🏻فاطمه یزدی کانال سماء| دست نوشته های یک طلبه↙️ @samawriter | سماء🌌