eitaa logo
سماء | فاطمه یزدی
400 دنبال‌کننده
280 عکس
98 ویدیو
2 فایل
اینجا دست نوشته هایم و مطالب مفید به اشتراک گذاشته می شود... مادر طلبه سطح ۳ کلام و فلسفه فارغ التحصیل ارشد رشته کلام با گرایش حدیث نویسنده دان ۳ کاراته ارتباط با من👇🏻 @Fatemeyazdi استفاده از مطالب با ذکر نام کانال🙏🏻
مشاهده در ایتا
دانلود
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من میدونم که جات خوبها.... من میدونم که همه چیز درست میشها... همه‌ رو می‌دونم... ولی دلم برات تنگ شده...🥹😭 🏴کانون هنری تبلیغی حنان👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/701628653C0fbc9329c7
همه میگن ماه، رؤیت نشد.. خواستم بگم ماه ما چند روزی هست که رؤیت نشده...😭😭😭😭 @samawriter | سماء🌌
امسال، نمازِ عیدِ ما غم دارد فطر است ولی حس مُحرّم دارد نوروز و نماز عید و صحن رضوی سید علی عزیز را کم دارد سال نومبارک❤️ اَللّهُمَّ‌عَجِّل‌لِوَلیِّکَ‌الفَرَج🖤 @samawriter | سماء🌌
😊😎❤️‍🩹یادمون نره تو اولین جنگی که به این انقلاب تحمیل شد، مردم ایران ۳۰۰۰ روز جنگیدند... @samawriter | سماء🌌
مبعوث شدیم آقا! یک ماهی می‌شود. شب‌گرد و پرچم‌چرخان و دادخواه. فریادمان بلند است و مشتمان محکم؛ اما درد میانِ قلب‌مان خانه‌ ساخته، شما زنده‌‌اید و نزدِ پروردگارتان روزی می‌خورید اما ما دیگر نمی‌بینیمتان ...💔😭 @samawriter | سماء🌌
الله اکبر🇮🇷
الله اکبر
الله اکبر
✊🏻✊🏻✊🏻
هزار بار و هزار سال دیگر ،آری ... آری به جمهوری اسلامی آری با تمام جان و مالم آری تا آخرین قطره خونم❤️
جنس عزاداری مادر ها فرق میکند❤️‍🩹 نزدیک اذان صبح بود که چشمانم نیمه باز شد و احساس کردم همسرم مطلبی را در تلفن همراهش دنبال میکند! تا آمدم بگویم چیزی شده یا نه،از جا بلند شد و رفت،بی آنکه چیزی بگوید ،بی آنکه چیزی بپرسم! قلبم تند میزد و ترسیده بودم که نکند... که شاید... که تهدید کرده بودند... تلفن خانه زنگ زد! مادرم بود،گریه می‌کرد نمی‌دادم چرا داد زدم اما دست خودم نبود و با فریاد پرسیدم چه شده ؟؟؟ مادر گفت آقا... دیگر چیزی نگفتم تلفن را قطع کردم و دیدم طفل معصومم بیدار شده و ترسیده نمی‌توانستم اورا در آغوش بگیرم احساس میکردم دارم جان می‌دهم فقط از اتاق بیرون رفتم اوهم دنبالم آمد نشستم و دیدم تمام بدنم می‌لرزد انگشتان دستم شانه هایم پاهایم اما نمی‌توانستم گریه کنم ترسیدم نتوانم خودم را کنترل کنم و دخترم از رفتارم بترسد نگاهش کردم،زل زده بود به من گفتم چیزی نیست ، آرام خودم را به اتاقش رساندم و بی معطلی چند اسباب بازی برداشتم و به دست او دادم خودم تکیه دادم و نشستم کنارش سرش گرم بازی شد و نگاهش که از من پرت شد اشکم چکه کرد... یکی... دوتا... باران گرفت از چشم‌هایم اما بی صدا گلویم درد گرفته بود و بی‌تاب فریاد زدن بود تماس گرفتم با همسرم در حرم بود و صدای شیون می آمد دوباره قطع کردم و در دل گفتم جنس عزاداری مادر هایی که فرزند کوچک دارند فرق میکند😭 به دخترم نگاه کردم و لبخند زدم و او را بوسیدم صبر کردم بخوابد سحری نخوردم چیزی از گلویم پایین نمی‌رفت حالا سکوت تمام خانه را گرفته بود من بودم و این خبر به کنج آشپزخانه پناه بردم و در خود جمع شدم و زار زدم اما خالی نشدم گریه ام قطع شد اما سبک نشدم فقط صبر کردم فقط سعی کردم زنده بمانم فقط زیر لب گفتم ، اللهم عجل لولیک الفرج... 📝ادامه دارد... ✍🏻فاطمه یزدی کانال سماء| دست نوشته های یک طلبه↙️ @samawriter | سماء🌌
سماء | فاطمه یزدی
جنس عزاداری مادر ها فرق میکند❤️‍🩹 نزدیک اذان صبح بود که چشمانم نیمه باز شد و احساس کردم همسرم مطلب
🛑همان روز،بخش دوم! زمان برایم نمی‌گذشت... غم، عجیب روی دلم سنگینی می‌کرد اما نا امید نبودم! نمی‌دانم چه شده بود که از همان لحظه اول نا امید نبودم اطمینان داشتم این راه ادامه دارد همان‌قدر که با وجود آقا اطمینان داشتم به پایداری این حکومت حالا در ساعت های اولیه از دست دادن رهبر و الگو و مرادم، بازهم این احساس را داشتم و این احساس در من عمیق بود ... اما این بارِ سنگین غم، جدید بود! متفاوت از غم سردار،متفاوت از غم سید حسن ... این عزا انگار مرا از تمام دنیا سیر کرده بود آرزوی شخصی در خود نمی‌یافتم و انگار تمام وجودم شده بود پیروزی اسلام، انتقام، ظهور... این خون ریخته شده، منِ متفاوتی را متولد کرده بود شاید در زمان کم، اما به بهای گران! خیلی گران😭 دوباره ساعت را نگاه کردم، هنوز هم زمان نمی‌گذشت تشنگی و گرسنگی مرا اذیت نمی‌کرد و از همه چیز سیر بودم فقط منتظر خروش بودم منتظر یک پیغام دیدم اعلام کرده اند به مساجد بروید لباس مشکی پوشیدم و برای دخترک به یک روسری مشکی کوچک اکتفا کردم راه افتادم اما نمی‌خواستم دست خالی باشم رفتم از روی میزم قاب عکس آقا را برداشتم و در بغل گرفتم از خانه بیرون زدم هنوز اذان ظهر نشده بود که با دخترم در صف نماز نشسته بودیم مسجد شلوغ شده بود بیشتر از قبل اما کسی چیزی نمی‌گفت نمیدانم بُهت بود یا حزن، اما سکوت بود امام جماعت بلند گو را که دست گرفت، بغض همه شکست، اما من هنوز ساکت بودم نه اشک می آمد نه حرف... تا اینکه صدای آقا را پخش کردند دوباره لرزیدم،دوباره دلم پرکشید این بار با خیال راحت چادر به صورت کشیدم و ضجه زدم،دیگر نگران طفلم نبودم چون با محیط روضه آشنا بود بغض که ترکید، یک نشاطی گوشه قلبم خانه کرد، که آقایم مزد خود را گرفته... که شهادت آرزویش بوده... از من پرسید:برای امام حسین گریه میکنی؟ روضه آمده ایم؟ یاد ارباب افتادم یاد گودال یاد بیتی که شاید گود شده باشد😭 اشک ریختم و گفتم ،بله عزیزم... آن روز های اول دیگر چیزی نگفت، حتی نپرسید، من هم نگذاشتم چیزی از اخبار ببیند یا بشنود برگشتم خانه و سعی کردم بازی کند پرسید: چرا مهد نمی‌رویم ؟چرا حوزه نمی‌روی ؟ گفتم:تعطیل است...،چند روز در خانه هستیم نشستم و باز هم حس بی میلی به همه چیز و همه کس در من موج زد... حوصله ای برای درست کردن افطاری نمانده بود فقط یک چیز در ذهنم بود گفتند شب در خیابان جمع بشویم ساعت هشت! 📝ادامه دارد... ✍🏻فاطمه یزدی @samawriter | سماء🌌