نبودی ، باز دیشب ، شعر باران شد خیابانها
برایم تازه شد ، آن خاطرات خیس ، باران ها
به یادت چای دم کردم نشستم گوشه ی ایوان
من و این حس دلتنگی ، نگاه سرد ایوان ها
تو با فنجان گلداری که خیلی عاشقش بودی
و عطر گرم موهایت ،میان عطر گلدان ها
کنارم بودی و انگار با من شعر می خواندی
دقیقا با همان لبخند ، اما ، مثل مهمان ها
هنوزم گرمی دستات ، روی صورتم مانده
هنوزم گرمی این خانه هستی در زمستان ها
ندارم طاقت دوری و تنهایی و می دانی
که دلگیرند رفتن ها ، که دشوارند پایان ها
دوباره یک غزل شد حرفهایم ، کاش برگردی
نمی فهمد کسی جز تو مرا ، سردند انسان ها
#علی_موحد
وقتی از ارزش دوست داشتن حرف میزنیم، در واقع از یک اثر، یک جریان و یک نشانه زنده سخن میگوییم. صرف به زبان آوردن کلمات، هرچقدر هم که زیبا و دلنشین باشند، تا زمانی که در حصار حنجره باقی بمانند و به رفتاری ملموس تبدیل نشوند، هیچ گرهی از ابهامها و سختیهای زندگی باز نمیکنند. انسان در میانه روزهای سخت و دلواپسیهای عمیقش، به دنبال یک نقطه اتکای واقعی میگردد؛ پناهگاهی که بتواند در تلاطم روزگار به آن تکیه کند. در چنین شرایطی، شنیدن یک «دوستت دارم» خالی، نه تنها باری از دوش جان خسته آدم برنمیدارد، بلکه گاهی رنج تنهایی را عمیقتر و گزندهتر میکند؛ چرا که آدم با خود میاندیشد چطور میشود میان این همه ادعای عاشقی، این چنین تنها و بییاور در سیاهی مشکلات رها شد؟
واقعیت این است که ارزش هر عاطفهای در این جهان، به میزان حضوری است که در بحرانها از خود نشان میدهد. عشق واقعی یک فعل حرکتی و سرشار از مسئولیت است؛ دست پیش میآورد، آستین بالا میزند و بخشی از سنگینی بار معشوق را به دوش میکشد. کسی که واقعا دوستت دارد، حضورش آمیخته با فهم، همدلی و مرهم گذاشتن بر زخمهاست، نه تماشاچی بودن در روزهای سختی. کلمات وقتی محترم و باورکردنی هستند که پشتوانهای از جنس عمل و فداکاری داشته باشند. در غیر این صورت، جهان پر است از حرفهای قشنگی که میآیند و میروند، بیآنکه در دنیای واقعی تفاوت کوچکی ایجاد کنند یا دستی را به مهربانی بگیرند. بهای عشق به جاری بودن آن در رفتار است، وگرنه گفتار محض، در بازار حقیقت خریدار چندانی ندارد.
وقتی که در دلواپسیها بیپناهی
وقتی که میسوزی تو در وقت سیاهی
وقتی که خالی و تهی مانده دو دستت
تنها برایت مانده اشک و جان خستت
دیگر چه فرقی میکند یک واژۀ سرد؟
وقتی نمیکاهد کسی از حجم این درد
ای سمع ! رها کن قصۀ معشوق و عاشق
جایی که خشکیده در این صحرا شقایق
باید کسی باشد که دستت را بگیرد
در روزهای بیکسی ، پایت بمیرد
ورنه هزاران «دوستت دارم» به گفتار
یک ارزن کوچک نمیارزد به بازار!
#سمع_سیدمحمدعلوی
عاقبت سرمایهی جان را به پای غم زدیم
دل به دست غصههای این جهان کم زدیم
نقد عمر نازنین را در قمار روزگار
سادهدل بودیم و آسان بر رخ ماتم زدیم
ما برای جرعهای شادی در این دشتِ جنون
طعنه بر عقل و به رسم عالم و آدم زدیم
سوختیم و دم نیاوردیم و آخر فاش شد
آتش پنهان که بر این جان ناهمدم زدیم
قصه کوتاه است؛ ما رفتیم و بعد از ما هنوز
این همان راه است که ما با غفلت خود هم زدیم
#سمع_سیدمحمدعلوی
@same_ir
نشد که دوست بداری مرا، نشد که نشد
درون قلب تو این عشق جا نشد که نشد
#عرفان_امیری
@same_ir
سرخوش آنی که شده جانِ شما پروانه اش ...
قسمتِ ما نشد آن گوشهی خلوتخانه اش ....
#سمع_سیدمحمدعلوی
@same_ir
اعمال شب عرفه رو داخل کانالم گذاشتم اگر سختتونه پیدا کردنش ...
https://ble.ir/same_ir/7296976662266998026/1779733948649