هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
نبودنت یکساله شد یحیا. یکسال از گمشدن آن مرد نیمخیز ردا بر سر در غبار پسکوچههای غزه گذشته. آن دست پرخون زخمآلود که بازویش را با سیمی سفت بسته بود و هنوز سلاح حمل میکرد را دیگر نداریم. نبودنت یکساله شد یحیا. یکسال از مواجهه اساطیری و افسانهوش تو با ابلیسهای مسلّح و آن ریزپرنده شیطانی در آن خانه نیمخراب در تلالسلطان گذشت. از آن موسیگونه عصا انداختن تو در نفس آخر. از ساعتها بر زمین ماندن پیکرت میان آوارها و جرئتِ وارد نشدن گرگها. از شراب ریختن و جام چیدن بر تابوت تو. یکسال است که تو لالایی مادران پسردار در غزه شدهای. تازهجوانها به یاد تو عصا میگیرند و فاتحانه بهتقلید تو بر مبل مینشینند و سیگار میسوزانند. اسیرها بازگشتهاند یحیا. مثل روزی که تو از اسارت بازآمدی و با خندهای تحقیرآمیز به دوربینهایشان دست تکاندادی. دارند خبر نبودنت را تازه میشنوند. عصا بردار و بگو باز زندهای. که نام تو «یحیا»ست و نام تمام اسیران آزاد شده هم.
«مهدی مولایی»