سهرابِ سپهری میگه: من به اندازهی تنهاییِ خود میفهمم، که چرا باغِ گلِ و ریحان کم نیست؛ در دلِ من چیزیست، مثلِ خوابِ دمِ صبح، و چنان بیتابم، که دلم میخواهد، بدوم تا ته دشت، بروم تا سرِ کوه. دورها آواییست، که مرا میخواند...
همیشه کسانی بیشتر از بقیه توجهش را جلب میکرد که از گذشته زخمهای زیادی داشتند؛ کسانی که در چشمانشان اندوه خاصی وجود داشت و در روحشان خراش هایی نادیده داشتند . .
' من ِعزیز ؛
ریشهی درخت امیدت را خودم آب میدهم جانم:)
هر که از هرجا آن را شکست فدای سرت، من هستم و هزاران هزار نهال؛ غمش را نخوری .