چشمانم سیاهی میرَود . . .
زبانم بند آمده ؛ گویی جانم در حال پرواز است '
پروازی بی برگشت !
پروازی که دیگر هیچگاه قرار نیست مَرا به این دنیا بازگرداند ؛
به گمانم که دیگر آخرِ راه باشد
ولی من فرصتی میخواهم ؛
یک فرصت برایِ دیدن او . . .
برایِ در آغوش کشیدنش !
برایِ بوییدن عطر تنش ؛
برایِ بوسیدن دستان مردانهاش ؛به
اگر این دَمِ آخر اورا نبینم ؛ تا ابد هوای او از سرم نخواهد افتاد .
گویی در آن دنیا هم باید منتظرش بمانم
حس و حالم غیر قابل توصیف است ؛
نه جان ماندن دارم "
نه پایِ رفتن "
گویی بین آسمان و زمین معلق ماندهام
از این بالا همه چیز زیباست
همه چیز آنقدر اهمیت ندارد ؛ و شاید بخاطر همین زیباست . . .
انگار که دیگر وقت رفتن رسیده
روحم از این جسمی که سال ها مرا و روح غمگینم را تحمل کرد ؛ جدا میشود
دگر دغدغهای ندارم !
تمام شد ؛
تمام شد :)
مهساسرایی!
آنچه میخواهم از این عشق، همین است فقط:
تو بمان! دور نشو! دیر نیا! زود نرو...