eitaa logo
صبح نزدیک
103 دنبال‌کننده
2.9هزار عکس
2.5هزار ویدیو
70 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 کلیپی که حاوی نگرانی مهم مقام معظم رهبری است ‼️‼️ ✅ توصیه مهم رهبری به جوانان ❗️ 💠 چقدر از این کم کاری ها گردن ما انقلابی هاست ⁉️ ✴️ آقا صریحا می فرمایند نباید حافظه تاریخی ملت ضعیف شود ، حال سوال ما از مسئولین و ، ، و... این است که برای این دستور مهم رهبری چه کرده اند و چند کارگاه عمیق و اصولی برگزار کرده اند و چند کارگاه تربیت در موضوع برگزار نمودند تا این رهبری برطرف شود ⁉️ 🔰 مگر می شود یک در هر سن و سال و جایگاهی بداند رهبری از چه موضوعی هست و بعد نسبت به رفع آن اقدامی نکند ⁉️ 🌀 وقتی ما برای رفع های رهبری اقدامی نکنیم ، چطور می توانیم خود را تابع و پیرو محض و ایشان بدانیم ⁉️ 👈 سال تحصیلی جدید در حال شروع است ، فرصت خوبی است برای حوزه های علمیه و دانشگاه ها که چنین کارگاه هایی برگزار نمایند. 👈 جوانان انقلابی را یاد بگیرند و در فضای مجازی کنند.
👆 این بشر که این حرفو زده ، واقعا دوست دارم بشینم باهاش رو در رو حرف بزنم بر اساس کدام فهم دینی این حرف غلط رو زده که خواندن دعای سمات در عصر جمعه تائید نمیشه ‼️‼️‼️‼️‼️ 🔰 واقعا فضای ول مجازی ، علاوه بر رشد غلط گویان سیاسی ، انحرافات دینی را هم رشد داده 👈 معارف یهود⁉️⁉️⁉️ 👈 روایت میگه غروب جمعه بخوانید ، اما خاله باجی و پشمک میرزا میگن نه ، نخونید ‼️‼️ ❌ خب استاد ! الان قرآن هم پر از داستانهای بنی اسرائیل و یهود هست، تا جایی که بالای ۱۳۰ بار اسم حضرت موسی آمده و نام پیامبر عزیز ما فقط چهار پنج بار !!!! الان همین حرف غلط جنابعالی رو درباره قرآن هم نباید زد⁉️⁉️ یعنی میشه روزی بساط این چیزها جمع بشه⁉️ ✍ احسان عبادی https://eitaa.com/samn910
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
استاد! ولی رسم عاشقی این نیست که وسط راه برگردی... گویا استاد نیمه راه، خستگی را بهانه کرده و بازگشته... https://eitaa.com/samn910
9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌀 معنی ملاصدرا 😂😂 🌤 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ࿐✾‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ https://eitaa.com/samn910
🟣 ظلمی که من و شما به حکیم انقلاب می کنیم 🔸 منظومه فکری رهبر انقلاب را نمی شناسیم و تلاشی هم برای شناخت آنها نمی کنیم 🔹محتوای کامل بیانات ایشان را نه می شنویم و نه مطالعه می کنیم ✅ نتیجه اش این می شود که به جای فهم عمیق اندیشه ناب و سیره مدیریتی رهبری و در نتیجه همراهی کامل عملی با ایشان ، نعلین ساده و آستین نخ نما شده لباسش برای ما محوریت پیدا می کند😢😢 https://eitaa.com/samn910
MP3 Recorderخطر رشد انحرافات در مجازی.mp3
زمان: حجم: 9.3M
🎧 صوت درباره کانالهای انحرافی در مجازی 👌 روش برخورد و اثبات انحرافات کانالهایی که بحث های ماورایی و پاکسازی کوانتومی و شمع تراپی و هاله درمانی و ابجد درمانی و... را مطرح می کنند 👆نگذاریم این خرافات در جامعه رشد کند، همه ما به یک نحوی مسئولیت روشنگری در این زمینه داریم 🎤 احسان عبادی https://eitaa.com/samn910
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🪶 اثر بسیار مهم سورهای مبارک و مقدس و بر (بخشش خود و اموات شما) ✍ فرصت ها را از دست ندهید، این را ( ) و بین مردم نشر دهید تا به هموطنانمون خدمتی کرده باشیم و ان شاءالله از ثواب نشرش بهرمند شوید💯 شادی روح اموات ، گذشتگان ، مؤمنین و مؤمنات ، مسلمین و مسلمات ، اجماعاً صلوات / الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ و َآلِ مُحَمَّدٍ وَ "عَجِّل فَرَجَهُم" https://eitaa.com/samn910
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️🥇مدالی که برای خدا و ..... نباشه قلاده هست دور گردن👌👌👌    https://eitaa.com/samn910
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
☝️❤️میشه همینطوری بدون هزینه از اهلبیت کمک گرفت باریکلا امیرحسین👏👏👏    https://eitaa.com/samn910
رمان جذاب و عاشقانه دختر شینا ❤️‍🔥❤️‍🔥
سجاده گذاشتم. صمد که رفت، بلند شدم و رفتم توی آشپزخانه. خانم های دیگر هم آمده بودند. صبحانه را آماده کردم. آمدم بچه ها را از خواب بیدار کردم. صبحانه را خوردیم. استکان ها را شستم و بچه ها را فرستادم طبقه پایین بازی کنند. در طبقه اول، اتاق بزرگی بود پر از پتوهایی که مردم برای کمک به جبهه ها می فرستادند. پتوها در آن اتاق نگهداری می شد تا در صورت نیاز به مناطق مختلف ارسال شود. پتوها را تا کرده و روی هم چیده بودند. گاهی بلندی بعضی از پتوها تا نزدیک سقف می رسید. بچه ها از آن ها بالا می رفتند. سر می خوردند و این طوری بازی می کردند. این تنها سرگرمی بچه ها بود. بعد از رفتن بچه ها شیر سمیه را دادم و او را خواباند. ✫⇠قسمت : 4⃣9⃣1⃣ خودم هم لباس های کثیف را توی تشتی ریختم تا ببرم حمام و بشویم که یک دفعه صدای وحشتناکی ساختمان را لرزاند. همه سراسیمه از اتاق بیرون آمدند. بچه ها از ترس جیغ می کشیدند. تشت را گذاشتم زمین و دویدم پشت پنجره. قسمتی از پادگان توی گرد و خاک گم شده بود. خانم ها سر و صدا می کردند و به این طرف و آن طرف می دویدند. نمی دانستم چه کار کنم. این اولین باری بود پادگان بمباران می شد. خواستم بروم دنبال بچه ها که دوباره صدای انفجار دیگری آمد و انگار کسی هلم داده باشد، پرت شدم به طرف پایین اتاق. سرم گیج می رفت؛ اما به فکر بچه ها بودم. تلوتلوخوران سمیه را برداشتم و بدوبدو دویدم طبقه اول. سمیه ترسیده بود. گریه می کرد و آرام نمی شد. بچه ها هنوز داشتند توی همان اتاق بازی می کردند. آن قدر سرگرم بودند که متوجه صدای بمب نشده بودند. خانم های دیگر هم سراسیمه پایین آمدند. بچه ها را صدا کردیم که دوباره صدای انفجار دیگری ساختمان را لرزاند. این بار بچه ها متوجه شدند و از ترس به ما چسبیدند. یکی از خانم ها اتاق به اتاق رفت و همه را صدا کرد وسط سالن طبقه اول. ده پانزده نفری آدم بزرگ بودیم و هفت هشت تایی هم بچه. بوی تند باروت و خودمان سالن را پر کرده بود. بچه ها گریه می کردند. ما نگران مردها بودیم. یکی از خانم ها گفت: «تا خط خیلی فاصله نداریم. اگر پادگان سقوط کند، ما اسیر می شویم.» ✫⇠قسمت : 5⃣9⃣1⃣ با شنیدن این حرف دلهره عجیبی گرفتم. فکر اسارت خودم و بچه ها بدجوری مرا ترسانده بود. وقتی اوضاع کمی آرام شد، دوباره به طبقه بالا رفتیم. پشت پنجره ایستادیم و ردّ دودها را گرفتیم تا حدس بزنیم کجای پادگان بمباران شده که یک دفعه یکی از خانم ها فریاد زد: «نگاه کنید آنجا را، یا امام هشتم!» چند هواپیما در ارتفاع پایین در حال پرواز بودند. ما حتی رها شدن بمب هایشان را هم دیدیم. تنها کاری که در آن لحظه از دستمان برمی آمد، این بود که دراز بکشیم روی زمین. دست ها را روی سرمان گذاشته و دهانمان را باز کرده بودیم. فریاد می زدیم: «بچه ها! دست ها را روی سرتان بگذارید. دهانتان را نبندید.» خدیجه و معصومه و مهدی از ترس به من چسبیده بودند و جیک نمی زدند. اما سمیه گریه می کرد. در همان لحظات اول، صدای گرومپ گرومپ انفجارهای پشت سر هم زمین را لرزاند. با خودم فکر می کردم دیگر همه چیز تمام شد. الان همه می میریم. یک ربعی به همان حالت دراز کشیدیم. بعد یکی یکی سرها را از روی زمین بلند کردیم. دود اتاق را برداشته بود. شیشه ها خرد شده بود، اما چسب هایی که روی شیشه ها بود، نگذاشته بود شیشه ها روی زمین یا روی ما بریزد. همان توی پنجره و لا به لای چسب ها خرد شده و مانده بود. خدا را شکر کردیم کسی طوری نشده. صداهای مبهم و جورواجوری از بیرون می آمد. ✫⇠قسمت :6⃣9⃣1⃣ یکی از خانم ها گفت: «بیایید برویم بیرون. اینجا امن نیست.» بلند شدیم و از ساختمان بیرون آمدیم. دود و گرد و غبار به قدری بود که به زور چند قدمیِ مان را می دیدیم. مانده بودیم حالا کجا برویم. یکی از خانم ها گفت: «چند روز پیش که نزدیک پادگان بمباران شد، حاج آقای ما خانه بود، گفت اگر یک موقع اوضاع خراب شد، توی خانه نمانید. بروید توی دره های اطراف.» بعد از خانه های سازمانی سیم خاردارهای پادگان بود. اما در جایی قسمتی از آن کنده بود و هر بار که با صمد یا خانم ها می رفتیم پیاده روی، از آنجا عبور می کردیم؛ اما حالا با این همه بچه و این اضطراب و عجله، گذشتن از لای سیم خاردار و چاله چوله ها سخت بود. بچه ها راه نمی آمدند. نق می زدند و بهانه می گرفتند. نیم ساعتی از آخرین بمباران گذشته بود. ما کاملاً از پادگان دور شده بودیم و به رودخانه خشکی رسیده بودیم که رویش پلی قدیمی بود. کمی روی پل ایستادیم و از آنجا به پادگان و خانه های سازمانی نگاه کردیم که ناگهان چند هواپیما را وسط آسمان دیدیم. هواپیماها آن قدر پایین آمده بودند که ما به راحتی می توانستیم خلبان هایشان را ببینیم. حتم داشتیم خلبان ها هم ما را می دیدند. از ترس ندانستیم چطور از روی پل دویدیم و خودمان را رساندیم زیر پل. کمی بعد دوباره صدای چند انفجار