eitaa logo
صبح نزدیک
103 دنبال‌کننده
3هزار عکس
2.5هزار ویدیو
70 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
👈 الان یک عده نقاب رو از رو چهره شون برداشتند و شبهه خطرناک مذاکرات تحمیلی دولت پزشکیان بر رهبری و مطرح میکنند ❌☝️برخی هم این همه سخنان رهبری و فرماندهان و مسئولین و که در بالا گذاشتیم بایکوت کردند و کل تلاش های دستگاه دیپلماسی و دارن با تحلیل های جناحیشون تخریب می کنند ✅ ولی سخنان آقا به ما میگه همیشه به آمریکا بدبین هستند ولی اجازه مذاکره طبق شرایطی داده میشود و هرجا هم خطا برن اعلام میکنند اینکه برخی برای مردم تحلیل می کنند که به رهبری تحمیل شده واقعا از سر جهل است بسیاری از تحلیلگرانی که رهبری را در موضع ضعف قرار می دهند خودعمارپندارهای سوپرانقلابی هستند. ✅برخی اصلاح طلبان و بعضی اصولگراها طبق منافع خودشون مطالب آقا رو منتشر میکنند مثلا سخنرانی قبل که آقا از پزشکیان حمایت و تشکر کردند رو کامل بایکوت کردند نه باهاش کلیپ ساختند ❌حتی متن خبر را هم نزدند یا فقط حرف زدند و عمل نمی کنند و میگن آقا از همه دولت ها حمایت میکنه و مهم نیست و نهایتا میگن این به معنای عدم نقد کردن نیست بعد میگیم خوب نقد کردین حالا کو حمایتتون؟ میگن ضبط صوت نیستیم ولی الان یه نکته از برجام گفتند همه منتشر میکنند...صدتا پُست روش ریپلای میکنن کلی کلیپ میسازن ⚠️⚠️کل حرف ما این هست👇👇 ما میگیم همه ی سخنان آقا رو منتشر و عمل کنیم. اگر فردا آقا پزشکیان را نقد کند همه میگن دیدین ما راست گفتیم😏 ولی تا الان چندین بار حمایت و تشکر کرده براشون مهم نیست و میگن ضبط صوت نیستیم الان که به نفعشونه ضبط صوت هستند ولی هر جا به نفعشون نیست میگن تحمیل شده https://eitaa.com/samn910
471.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💥پرویز پرستویی: ما خانواده هایی در سیستان داریم که علف می‌خوردند! پ.ن: منکر مظلومیت و مشکلات مردم عزیز سیستان نیستیم! ولی جناب پرستویی این صحبت‌ها توهین به مردم شریف این خطه هست! ای کاش آدرس این خانواده که علف می‌خوردند و می‌پوشند رو ارسال کنید! لطفا! متاسفانه آبروی این مردم عزیز شده وسیله جلب توجه و افزایش لایک و کسب شهرت سلبریتی ها! https://eitaa.com/samn910
قسمت 5⃣4⃣2⃣ قبلاً هم آنها را دیده بودم، اما نه او چیزی گفته بود و نه من چیزی پرسیده بودم. گفت: «برایم چای بریز.» صدای شرشر آب از حمام می آمد. سمیه، زهرا و مهدی خواب بودند و خدیجه و معصومه همان طور که صبحانه شان را می خوردند، بهت زده به بابایشان نگاه می کردند. چای را گذاشتم پیشش. گفتم: «بعد چی شد؟!» گفت: «عراقی ها گروه گروه نیرو می فرستادند جلو و ما چند نفر با همان اسلحه ها مجبور بودیم از خودمان دفاع کنیم. زیر آن آتش و توی آن وضعیت، دوباره صدای ستار را شنیدم. دویدم طرفش، دیدم این بار بازویش را گرفته. بدجوری زخمی شده بود. بازویش را بستم. ادامه دارد... ✫⇠قسمت :6⃣4⃣2⃣ صورتش را بوسیدم و گفتم’ برادر جان خیلی از بچه ها مجروح شده اند، طاقت بیاور.’ دوباره برگشتم. وضعیت بدی بود. نیروهایم یکی یکی یا شهید می شدند، یا به اسارت درمی آمدند و یا مجروح می شدند. دوباره که صدای ستار را شنیدم، دیدم غرق به خون است. نارنجکی جلوی پایش افتاده بود و تمام بدنش تا زیر گلویش سوراخ سوراخ شده بود. کولش کردم و بردمش توی سنگری که آنجا بود. گفتم: ’طاقت بیاور، با خودم برمی گردانمت.’ یکی از بچه ها هم به اسم درویشی مجروح شده بود. او را هم کول کردم و بردم توی همان سنگر بتونی عراقی ها. موقعی که می خواستم ستار را کول کنم و برگردانم. درویشی گفت حاجی! مرا تنها می گذاری؟! تو را به خدا مرا هم ببر. مگر من نیرویت نیستم؟! ستار را گذاشتم زمین و رفتم سراغ خیرالله درویشی. او را داشتم کول می کردم که ستار گفت بی معرفت، من برادرتم! اول مرا ببر. وضع من بدتر است. لحظه سختی بود. خیلی سخت. نمی دانستم باید چه کار کنم.» صمد چایش را برداشت. بدون اینکه شیرین کند، سرکشید و گفت: «قدم! مانده بودم توی دوراهی. نمی دانستم باید چه کار کنم. آخرش تصمیمم را گرفتم و گفتم من فقط یک نفرتان را می توانم ببرم. خودتان بگویید کدامتان را ببرم. این بار دوباره هر دو اصرار کردند. رفتم صورت ستار را بوسیدم. گفتم خداحافظ برادر، مرا ببخش. گفته بودم نیا. ✫⇠قسمت : 7⃣4⃣2⃣ با آن حالش گفت مواظب دخترهایم باش. گفتم چیزی نمی خواهی؟! گفت تشنه ام. قمقمه ام را درآوردم به او آب بدهم. قمقمه خالی بود؛ خالی خالی.» صمد این را که گفت، استکان چایش را توی سفره گذاشت و گفت: «قدم جان! بعد از من این ها را برای پدرم بگو. می دانم الان طاقت شنیدنش را ندارد، اما باید واقعیت را بداند.» گفتم: «پس ستار این طور شهید شد؟!» گفت: «نه... داشتم با او خداحافظی می کردم، صورتش را بوسیدم که عراقی ها جلوی سنگر رسیدند و ما را به رگبار بستند. همان وقت بود که تیر خوردم و کتفم مجروح شد. توی سنگر، سوراخی بود. خودم را از آنجا بیرون انداختم و زدم به آب. بچه ها می گویند خیرالله درویشی همان وقت اسیر شده و عراقی ها ستار را به رگبار بستند و با لب تشنه به شهادت رساندند.» بعد بلند شد و ایستاد. گفتم: «بیا صبحانه ات را بخور.» گفت: «میل ندارم. بعد از شهادتم، این ها را موبه مو برای پدر و مادرم تعریف کن. از آن ها حلالیت بخواه، اگر برای نجات پسرشان کوتاهی کردم.» ✫⇠قسمت :8⃣4⃣2⃣ چند دقیقه بعد دوباره صدای در آمد. با خودم فکر کردم این صمد امروز چه اش شده. در را که باز کردم، دیدم پشت در است. پرسیدم: «چی شده؟!» گفت: «دسته کلیدم را جا گذاشتم.» رفتم برایش آوردم. توی راه پله یک لحظه تنها ماندیم. صورتش را جلو آورد وپیشانی ام را بوسید و گفت: «قدم! حلالم کن. این چند سال جز زحمت چیزی برایت نداشتم.» تا آمدم چیزی بگویم، دیدم رفته. نشستم روی پله ها و رفتم توی فکر. دلم گرفته بود. به بهانه آوردن نفت رفتم توی حیاط. پیت نفت را از گوشه حیاط برداشتم. سنگین بود. هنّ وهن می کردم و به سختی می آوردمش طرف بالکن. هوا سرد بود. برف های توی حیاط یخ زده بود. دمپایی پایم بود. می لرزیدم. بچه ها پشت پنجره ایستاده بودند. پتو را کنار زده بودند و داشتند نگاهم می کردند. از پشت پتویی که کنار رفته بود، چشمم به عکس صمد افتاد که روی طاقچه بود. کنار همان قرآنی که وصیت نامه اش را لایش گذاشته بود. می گفت: «هر وقت بچه ها بهانه ام را گرفتند، این عکس را نشانشان بده.» نمی دانم چرا هر وقت به عکس نگاه می کردم، یک طوری می شدم. دلم می ریخت، نفسم بالا نمی آمد و هر چه غم دنیا بود می نشست توی دلم. ✫⇠قسمت :9⃣4⃣2⃣ بعد رو به خدیجه و معصومه کرد و گفت: «بابا جان! بلند شوید، برویم مدرسه.» همین که صمد بچه ها را برد، پدرش از حمام بیرون آمد تا صبحانه اش را بخورد و آماده شود. صمد برگشت. گفتم: «اگر می خواهی بروی، تا بچه ها خواب اند برو. الان بچه ها بلند می شوند و بهانه می گیرند.» صمد مشغول بستن ساکش بود که مهدی بیدار شد، بعد هم سمیه و زهرا. صمد کمی با بچه ها بازی کرد. بعد خداحافظی کرد....