•|صَمْت|•
راستی... چه چشم های قشنگی داری....
خوابیدم
خواب چشم های تورا دیدم و با وحشت از خواب پریدم...
غم زیادی به جانم نشاندی ماکان...
مادرت چه.... ؟
رسید لب رودخانه
سرگشته بود
به دنبال صدفش میگشت این ماهی کوچک!
همه جارا به دنبالش گشت. نبود که نبود.
پرسیدند: چرا؟
گفت: زیباست، دوستش دارم، صدف بوی دریا میدهد!
پاسخ دادند: پس دریا را پیدا کن، بوی دریای صدف زود میپرد!
گوش نداد، باز سرگشته به دنبال صدفش میگشت.
چند سالی گذشت. حالا آن ماهی کوچک، بزرگ شده بود. آمد کنار رودخانه
پرسیدند: صدف را پیدا کردی؟
گفت: بله! بارها پیدا کردم و بوییدم! بوی دریا میداد!
اما زود بوی دریایش پرید! خالی شد.
باز صدفی دیگر و باز هم بوی دریایی که پرید و باز صدفی دوباره...
پرسیدند: بازهم آمده ای صدف پیدا کنی؟
لبخند زد.
سر پایین انداخت
آرام گفت: آمده ام دریا را پیدا کنم...
دریا همیشه دریا میماند..
گفتند: تو از همان اول هم به دنبال دریا بودی! صدف بهانه ی نقد ترِ دریایِ دور دست و نسیه بود.
جواب داد: دریا خیلی بزرگ است. در وسعت قلب من جا نمیشود...
آمده ام قلبم را وسعت بدهم، شاید دریا درونش جا شد...
#سِرِّ_درون
#تربیت_توحیدی
ققنوس بود.
نمیدانست.
آتش گرفت، اما پرواز نکرد. سوخت!
نمیدانست یک مرحله قبل پرواز آتش گرفتن از درون خود است.
#سِرِّ_درون