eitaa logo
•|صَمْت|•
221 دنبال‌کننده
579 عکس
127 ویدیو
5 فایل
صَمْت، سکوتی پر معنا چاهِ من است. و کاش یوسفی مصطفی‌ از آن سربرآورد، نه مغروقی مطرود! @Nazdikim69
مشاهده در ایتا
دانلود
و هُوَ الَّذی مُحیی و مُمیت....
پیشرفت هر کشوری رَهین ِ دو بال «علم» و «عمل» است. _
مسئولیت خطیرِ : ۱.آموزِشِ دانش ۲.افزایش مهارت ۳.بخش مهمی از رشد بینش ۴. {قالب ریزی هویت نسل آینده} برعهده ی او (معلم) است.
معلمان به منزله ی ستون فقرات عرصه ی فرهنگ هستند.
ایران عزیز با «ترسیم خطوط هویت ایرانی اسلامی» و «رسوخ هر چه بیشتر آن در اذهان و نفوس جوانان این کشور» به دست مربیان و معلمین، مسیر عبور به سوی قله های پیشرفت و تعالی را خواهد پیمود.
پسر کو ندارد نشان از پدر.... آقای شهید ما دست گذاشت روی «هویت سازی» و فرزند خلف همان را ادامه داد. عجب تکلیف گِرانیست بر عهده ی ما
هرچه فساد هست، در توقف در‌ون ماده ی خلایق است و هرچه نجات هست، وصول به معنای آن است. باید از خودِ ماده بیرون جهید تا معنای حقایق را درک کرد و از اعتباریات تبری جویید.
•|صَمْت|•
دلم سخت... تنگ است...
مولا رضا.... دوست دارم صدات کنم... بابا رضا........................
تازه صاحب ۴ جوجه شده بود. پرستو مادری که لانه اش را در بلند ترین ارتفاع یک درخت در بیشه ای ساخته بود. با زحمت غذایشان را هروز جور میکرد. دیگر زمانش بود که جوجه ها هم پرواز را یاد بگیرند. جانش به آن ۴ جوجه بند بود. شنیده بود پرواز یاد دادن به جوجه ها دل سخت میخواهد! شاید این را غریزه اش به گوشش رسانده بود... جوجه ها با دقت نگاهش می‌کردند. او هم. اینبار آرام تر از همیشه بال هایش را باز کرد، روی نقطه ای از زمین تمرکز کرد و پر زد و روی همان نقطه فرود آمد و نشست. جوجه ها فهمیدند باید همان کارها را بکنند. بال هایشان را باز کردند. روی همان نقطه تمرکز کردند. بال زدند. از لانه پایین پریدند ولی محکم زمین خوردند. آنقدر محکم که پرستو مادر دلش ریخت که فرزندم چه شد! این اتفاق بار ها تکرار شد. حتی یکبار مادر آنقدر از ترسیدن و نپریدن بچها عصبانی شد که یکی را محکم به پایین پرت کرد و او هم مثل همیشه با سمت راست صورتش پرت شد روی زمین. شاید پرستو در دلش از خودش متنفر شد! شاید حس کرد زیاده روی کرده است! شاید در دلش بار ها انتخاب های بهتر از پرت کردن را جلویش چید که آیا تنها راه همان بود؟ نمی‌دانست. او یک مادر بود و دلش هزار بار از درد کشیدن جوجه اش آتش می‌گرفت. اما همان‌قدر هم مادر بود و باید یاد جوجه اش میداد که نباید ترسید! باید پرواز کرد. جوجه، شب، بی صدا تر از همیشه و دور تر از همیشه نسبت به مادر، خوابید! شاید در دلش غم هایی داشت. شاید نمی‌دانست مادر آن شب تا صبح خواب به چشمش نیامد.
شاید که فقط صدای تو این آتش را کمی خاموش کند....
تولدت مبارک من :)