eitaa logo
•|صَمْت|•
220 دنبال‌کننده
579 عکس
127 ویدیو
5 فایل
صَمْت، سکوتی پر معنا چاهِ من است. و کاش یوسفی مصطفی‌ از آن سربرآورد، نه مغروقی مطرود! @Nazdikim69
مشاهده در ایتا
دانلود
ای تکیه گاه حرم... درِ این بی کسی ام را تو برویم بگشا به سر و پای عزیزت سوگند عزیزم عباس من از آن روز که گفتم به حسین و بگفتم که شبم روز نخواهد شد باز از همان شب که در آن ظلمت و تاریکی ام منِ یکه منِ تنها با همان بار عظیم و غم و درد به در خانه ی تو باتنی خسته پناه آوردم از همان شب که شکست قلب و سر و جان وجودم... آری در همان شب که صدا کرد وجودم و بگفت ای سیدِ شهیدان مگر عباس نیست؟ با همه درد وجودم فریادم زدم که تورا جان ابالفضل پناهم ندهی میمیرم... آری از آن شب بود که شدم مستِ غمِ غربتِ آن لحظه ی شرمندگی از روی رباب که عباس برایش بگفتا که حسین... مبادا ببری این تن کم شده ام را به حرم... به رباب قول دادم که برای لب عطشان علی اش ببرم جرعه ی آب... و نشد.... آه از آن نشدن های لبِ آبِ فرات... عزیزم عباس از همان پس شده که باب حوائج شده ای... و در این لحظات که منم چون خود تو بریده ام ز همه تو بیا باز غم از تار وجودم برکن با همان دست که نداری بر تن بگشا ... گره هایم را... گرچه .... جانم به فدای آن غم که منِ بنده ی سرگشته و کم سعادت را می‌کشاند به پای قبله شاید اصلا همه ی سِرِّ قضیه این است... و گفت آن مرد که خدایا هرچقدر میشودم... باز بکوب بزن و باز بزن اما نکند مرا ز در خانه ات برانی مولا.... جان عباسِ اباعبدالله...
دیگه خستم از این روزای تکراری از این خواب تو بیداری از استفهام انکاری...
به ما گفتن قفس دل‌ بازه و پرواز... دل گیره... دروغ گفتن :) به ما گفتن هرکس اهل دنیا نیست...می‌میره! دروغ گفتن :) به ما گفتن که آزاده کسی که اینجا پاگیره! دروغ گفتن :)
دلم ........ میخواد....... دلم همراز....... میخواد......
زمین پایان من..... نیست..... دلم آغاز......... میخواد......
عشقم اگر علی ست سرِ دارم آرزوست... مرگی شبیه میثم تمارم آرزوست...
خوش به حالت فائزه... بیا رفیق بشیم شنیدم رفیقا هم عاقبت میشن...
سال ۹۶ بود آن روز عصر هوا خیلی گرفته بود. در خانه تنها بود. از یکی از آزاد شده ها شنید و دلش سخت... گرفت! دویید سمت اتاق، در را بست. خودش هم نمیدانست چرا در را به روی کسانی که در خانه نیستند میبندد، اما یادگرفته بود این حال فقط مال تنهایی و خلوت است... پس در باید بسته میشد. نشست گوشه اتاق کنار همان چرخ خیاطی قدیمی تکیه داد به دیوار کتابِ در دستش را بغل گرفت شروع کرد به باریدن و غر زدن: «پس من چی؟ آزادی فقط حق صاحب حقشه؟ ی راهی؟ نیم راهی؟ میانبری؟ هیچِ هیچ؟ اصلا منم قهرم حتی توهم فرق میذاری بین آدما اصلا منم قهرم میرم و دیگه پشت سرمو هم نگاه نمیکنم» کتابی که بغل گرفته بود را از خودش جدا کرد خوب نگاهش کرد بزرگ و با خط جالبی نوشته بود «عمار حلب» زندگی نامه شهید محمد حسین محمد خانی از حرفی که هنوز چند ثانیه از زدنش نگذشته بود پشیمان شد: «کجا برم؟ کجارو دارم پناه ببرم؟ قهرم ولی پیشت میمونم... من از کنارت نبودم میترسم خدا.. کنارت نبودن خیلی دردش بیشتر از کنارت بودن و راه پیدا نکردن به حریم آدم خوباته خدارو! چه دیدی... شاید ی روزی زد و شد و گریه هام گرفت و دلت سوخت و راهور باز کردی مگه نمیگن به التماسه؟ پس آنقدر در میزنم این خانه را تا ببینم روی صاحب خانه را...» هوا بارانی تر میشد... از جایش بلند شد با پشت دست، قطرات باران را از روی گونه هایش پاک کرد. زیر لب همان مداحی که خیلی دوستش داشت را میخواند و از اتاق خارج شد « منم... باید... برم؛ اره برم... سرم... بره.... »
؟
شهدا زنده اند سند؟ نشانه ها کاری ندارم به آخر کار اما همینکه خودت را نشان میدهی، مقدار زنده بودنت را ثابت میکند.
امروز، روز پاسدار بود میلاد حضرت سیدالشهدا دوسال پیش تو همین لباس مقدس اومدی و رفیقِ رفیق ما شدی... همسر و همسنگرش شدی :) یادته اون شب تو مسیر برگشت حرم گفتم آخر هم عاقبت شهید مختار زاده میشی و الهی که بشی؟ شدی... :) خانومت می‌گفت دیدی دعات گرفت؟ گفتم دعای من؟ التماس هروزه خودش بود... شهادت از اولش هم توی صورتت بود به بچها قول داده بودم میپری... و پریدی... :) روزت مبارک برادر شهیدم 🌿