eitaa logo
•|صَمْت|•
220 دنبال‌کننده
579 عکس
127 ویدیو
5 فایل
صَمْت، سکوتی پر معنا چاهِ من است. و کاش یوسفی مصطفی‌ از آن سربرآورد، نه مغروقی مطرود! @Nazdikim69
مشاهده در ایتا
دانلود
آخر میکشی مرا عشق...
وسط مذاکرات خبر آمده بندعباس را زده‌اند. شب عرفه است و سخت دلم هوای زیارت کرده، آرام نمیشود. بهانه ی اشک میگیرد. صبح، امتحانِ زبانی دارم که استادش لطف زیادی به حقیر دارد و منتظر است تا از نقطه هایم نیز، غلط بگیرد. امروز کم کتاب خواندم و روحم طلب‌کار صفحات نخوانده است. رگ هایی در چشمانم میسوزند.خدارا شکر صدایشان از حجم اشک ها درنمی‌آید. این چشم و قلب، باهم خوب تا میکنند. چند ساعتیست دلشوره دوره مسیر تمرکزم را بهم‌میریزد. این چهارمین مسیری هست که توفیق همراهی اش را دارم. بعضی از خبرگزاری ها دارند به فضای جنگ، جَو میدهند. دیروز و امروز دو دور دیگر کتاب سفارش دادم. ۲ تا از نمایشگاه کتاب و ۸ تا از کتاب‌رسان. شوق رسیدنشان روحم را شاد میکند. امشب چند نفر حالشان عجیب بد بود. دلم بیشتر برای کسی سوخت که خودش تیشه به جان خودش میزد. دو هفته ای میشود ذهنم مشغول برنامه امسال است.امشب سپردم دست مولایم. هرچه او خواست بشود. به کسی قولی داده بودم و امشب یادم آمد نفرستادم کتاب هایی را که خواسته بود. خدا همه مارا هدایت کند.
12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
توصیه های آقا سید علی بابت استفاده بهتر از روز دلم میگیره که نیستی و سفارشاتتونو شبیه وصیت میشنوم....
گاهی احساس میکنم در کشور ما بیکار ها فکر میکنند: چه کنم؟ آها... فهمیدم. کانال تحلیل سیاسی میزنم. عجیب تر کا! کا! هایی هستند که دل و عقل به این کوچک فهمی ها می‌سپارند! فهم سیاسی حداقلِ ضروریاتش ۳ چیز است: ۱. سواد و اطلاعات کافی ۲. بصیرتِ جامع‌نگرانه ۳. تقوا و عدم مرضِ نفْس
بگذریم... کثرت هیاهو های بیرون اگر انسان را از درون خویش غافل کند، موجب نسیان است. و صلی الله علیک یا ابا عبدالله الحسین...
ببخش آن گناهانی را که موجب کاهش رغبتمان به تو شد....
درست است خواصی مردم را به هیجان بالا می‌کشانند و موجب تحلیل غلط از مدیریت کشور میشوند و مقداری کم لطفی در حق مملکت میشود‌. اما امتی که سیاسی شود، زیر بار استکبار نمیرود و خودش گلیمش را از آب بیرون میکشد.
افزایش فهم و بصیرت امت، از زوایایی مرحله ای جلو میرود. در این سرزمین ابتدا بذر کوچکی بود که در این خاک کاشته شد و آنقدر انسان های بزرگی پا در رکاب کرده و مقاومت کردند و آنقدر با خون های پاکشان این بذر آبیاری شد تا پس از سالها دغدغه، جوانه زد و از پس هزار سنگ و سختی و مانع از خاک سر برون آورد. و سالها و قرن‌ها و جنگ ها و درد ها گذشت تا به خوشه ای تبدیل شد و کم کم خواص توانستند اولین محصولات کوچکش را درو کنند.
و حالا در مرحله ای است که فعالیتشان در نسبت حساسیت بر مواضع اسلام به اوج رسیده. باید قدردان این رشد بود و بر دستان معلم این مملکت، آقاسید علی خامنه ای بوسه زد. طبیعی است که این رشد هرچه جلوتر برود، پربار تر و خالص تر و دقیق تر بشود.
نباید از مواضع تند ملت هراسید. باید کماکان تلاش کرد برای ارتفاع پیدا کردن فهم مردم از حاکمیت اسلامی و تبیین را جدی گرفت که مرحله ای از رشد فهم سیاسی امت است‌ و وصیت قائد شهیدمان. مردم ما کم کم و آهسته آهسته فهمیدند دشمن چیست؟ استعمار یعنی چه؟ چقدر میشود روی وعده های کرواتی ها حساب کرد ؟ اگر امت قیام نکند حاصل چه میشود؟ مردم ما کم کم سیاسی شدند!کم کم فعال شدند! کم کم رشد کردند و وارد شدند. همانطور که روزی مردم سخت به خیابان می‌آمدند و امروز دردشان چند برابر شده، روزی هم تحلیلشان از سیاست و حکمرانی دقیق تر از امروز خواهد شد. این درد، صاحبش را به مسیر صلاح می‌کشاند. وَ نُریدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الأَرْضٍ وَ نَجْعَلَهُم أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ .
باهم قرار گذاشتند. بنا شد همه از کوه بالا بروند و تا به قله نرسیده اند، کسی عقب نکشد. قول دادند که هرجا کسی خسته شد، دیگری کمکش کند. او برای این سفر شوق زیادی داشت. شاید از همه بیشتر... خودش با اصرار خیلی هارا جمع کرده بود. حرکت کردند. در مسیر گاهی که کسی خسته میشد، او بارش را به دوش میگرفت. کم کم پاهایشان هم خسته می‌شد. او دید بچها کم توان شده اند. کوله هایشان را انداخت به روی شانه ی چپ و خودشان را بر شانه راست نشاند. خودش هم خسته بود اما به هم قول داده بودند کسی کم نیاورد و او نباید اجازه میداد کسی جا بزند. خصوصا خودش. هم خودش باید سر پا میماند و هم نباید می‌گذاشت کسی از سفر منصرف شود. باید همه باهم به قله میرسیدند. همه ی ده نفرشان. نوبتی آنها را به دوش میگرفت. گاهی کسی زیر پایش می‌لغزید و زمین میخورد و دست و پایش زخم میشد. او در آغوشش میگرفت و آرامَش میکرد. اصرار داشت زخم هایشان را درمان کند. گاهی خودشان ترجیح می‌دادند از پایشان خون برود و درد بکشند اما مرهم رویش نگذارند! شاید چون مرهم کمی سوزش داشت! اما او آنقدر اصرار می‌کرد تا آخر درمانشان کند و بعد مقداری از راه را روی دوش ببردشان. کم کم داشتند سفیدی و برقِ قله را میدیدند. حالا دیگر او از رمق افتاده بود. نفس هایش به شماره افتاده بود. وقتش رسیده بود کسی کوله ی اورا به روی شانه اش بیندازد. اما همه فقط نگاهشان به قله بود. کسی او را نمی‌دید. او هم چیزی نمیگفت. ناسلامتی به خودش قول داده بود مراقب همه باشد. کسی که مراقب بقیه میشود، خودش باید گلیم خودش را از آب بیرون بکشد. حالا دیگر خیلی نزدیک مقصد شده بودند. آنها سرحال بودند یا دست کم هنوز نفسی برای رسیدن به قله برایشان باقی مانده بود. اما او... دیگر نفسی نداشت. درد داشت. شانه هایش زخم بود. گلویش آنقدر میسوخت که نمیتوانست کسی را صدا بزند. درست ترش را بگویم، نمیخواست صدا بزند. پاهایش به لرزه افتاده بود و توان ادامه دادن را نداشت! حرفی هم نمیزد. خجالت میکشید که یک عمر همه را به دوش کشیده و حالا بارش را روی شانه همانها بگذارد!! اما آنها هم... یاد نگرفته بودند که گاهی باید بار دیگری را بردارند! شاید هم نمیفهمیدند الان زمان آن رسیده که نفسی به او بدهند. فکر نمیکردند شاید او هم از پا بیوفتد! همه نگاهشان به قله بود. رسیدند. جشن گرفتند. غذای خوبی تدارک دیدند. به تعداد همه شان یعنی ۱۰ نفر. سفره را که پهن کردند، یک غذا اضافه آمد و صندلیِ روبرو آن هم خالی ماند. متوجه شدند «او» خیلی وقت است که نیست. انگار چند متر مانده به قله جان داده بود‌. ....