eitaa logo
•|صَمْت|•
220 دنبال‌کننده
579 عکس
127 ویدیو
5 فایل
صَمْت، سکوتی پر معنا چاهِ من است. و کاش یوسفی مصطفی‌ از آن سربرآورد، نه مغروقی مطرود! @Nazdikim69
مشاهده در ایتا
دانلود
نباید از مواضع تند ملت هراسید. باید کماکان تلاش کرد برای ارتفاع پیدا کردن فهم مردم از حاکمیت اسلامی و تبیین را جدی گرفت که مرحله ای از رشد فهم سیاسی امت است‌ و وصیت قائد شهیدمان. مردم ما کم کم و آهسته آهسته فهمیدند دشمن چیست؟ استعمار یعنی چه؟ چقدر میشود روی وعده های کرواتی ها حساب کرد ؟ اگر امت قیام نکند حاصل چه میشود؟ مردم ما کم کم سیاسی شدند!کم کم فعال شدند! کم کم رشد کردند و وارد شدند. همانطور که روزی مردم سخت به خیابان می‌آمدند و امروز دردشان چند برابر شده، روزی هم تحلیلشان از سیاست و حکمرانی دقیق تر از امروز خواهد شد. این درد، صاحبش را به مسیر صلاح می‌کشاند. وَ نُریدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الأَرْضٍ وَ نَجْعَلَهُم أَئِمَّةً وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ .
باهم قرار گذاشتند. بنا شد همه از کوه بالا بروند و تا به قله نرسیده اند، کسی عقب نکشد. قول دادند که هرجا کسی خسته شد، دیگری کمکش کند. او برای این سفر شوق زیادی داشت. شاید از همه بیشتر... خودش با اصرار خیلی هارا جمع کرده بود. حرکت کردند. در مسیر گاهی که کسی خسته میشد، او بارش را به دوش میگرفت. کم کم پاهایشان هم خسته می‌شد. او دید بچها کم توان شده اند. کوله هایشان را انداخت به روی شانه ی چپ و خودشان را بر شانه راست نشاند. خودش هم خسته بود اما به هم قول داده بودند کسی کم نیاورد و او نباید اجازه میداد کسی جا بزند. خصوصا خودش. هم خودش باید سر پا میماند و هم نباید می‌گذاشت کسی از سفر منصرف شود. باید همه باهم به قله میرسیدند. همه ی ده نفرشان. نوبتی آنها را به دوش میگرفت. گاهی کسی زیر پایش می‌لغزید و زمین میخورد و دست و پایش زخم میشد. او در آغوشش میگرفت و آرامَش میکرد. اصرار داشت زخم هایشان را درمان کند. گاهی خودشان ترجیح می‌دادند از پایشان خون برود و درد بکشند اما مرهم رویش نگذارند! شاید چون مرهم کمی سوزش داشت! اما او آنقدر اصرار می‌کرد تا آخر درمانشان کند و بعد مقداری از راه را روی دوش ببردشان. کم کم داشتند سفیدی و برقِ قله را میدیدند. حالا دیگر او از رمق افتاده بود. نفس هایش به شماره افتاده بود. وقتش رسیده بود کسی کوله ی اورا به روی شانه اش بیندازد. اما همه فقط نگاهشان به قله بود. کسی او را نمی‌دید. او هم چیزی نمیگفت. ناسلامتی به خودش قول داده بود مراقب همه باشد. کسی که مراقب بقیه میشود، خودش باید گلیم خودش را از آب بیرون بکشد. حالا دیگر خیلی نزدیک مقصد شده بودند. آنها سرحال بودند یا دست کم هنوز نفسی برای رسیدن به قله برایشان باقی مانده بود. اما او... دیگر نفسی نداشت. درد داشت. شانه هایش زخم بود. گلویش آنقدر میسوخت که نمیتوانست کسی را صدا بزند. درست ترش را بگویم، نمیخواست صدا بزند. پاهایش به لرزه افتاده بود و توان ادامه دادن را نداشت! حرفی هم نمیزد. خجالت میکشید که یک عمر همه را به دوش کشیده و حالا بارش را روی شانه همانها بگذارد!! اما آنها هم... یاد نگرفته بودند که گاهی باید بار دیگری را بردارند! شاید هم نمیفهمیدند الان زمان آن رسیده که نفسی به او بدهند. فکر نمیکردند شاید او هم از پا بیوفتد! همه نگاهشان به قله بود. رسیدند. جشن گرفتند. غذای خوبی تدارک دیدند. به تعداد همه شان یعنی ۱۰ نفر. سفره را که پهن کردند، یک غذا اضافه آمد و صندلیِ روبرو آن هم خالی ماند. متوجه شدند «او» خیلی وقت است که نیست. انگار چند متر مانده به قله جان داده بود‌. ....
کدام طریق را پیدا کردید و پیمودید که مارا در آن راهی نیست ؟
توراست معجزه در کف، ز ساحران مَهَراس عصا بیفکن و از بیم اژدها مگریز....
أَلَّذی یَراك.... «او» می‌بیند.... :)
پس چه باک؟ از هر خوار و خاشاکی در رهِ یافتنش؟ چه توفیری است که لابه‌لای چمن‌زار باشد و بوی گل های نو شکفته اش مستت کند، یا زیر آواری باشد و تنت را برنجاند؟ «او» می‌بیند.... و همین برای آرامش قلب ها به هنگام گرفتگی، کافی است.
در قنوتت این دختر سر به هوایت را هم دعا کن سید ما....
زمان: حجم: 120.3K
طلوع فجر و هم نفسی با بهترین بندگان خدا
من چگونه در این مدت فراق تورا تاب آوردم؟
خدا کار را خودش انجام میدهد، و به اسم بقیه میگذارد.
ألسَّلامُ عَلَیْکِ یَا بِنْتَ مُوسَیٰ بنِ جَعْفَر...... ای سایه سر .....