eitaa logo
•|صَمْت|•
220 دنبال‌کننده
576 عکس
127 ویدیو
5 فایل
صَمْت، سکوتی پر معنا چاهِ من است. و کاش یوسفی مصطفی‌ از آن سربرآورد، نه مغروقی مطرود! @Nazdikim69
مشاهده در ایتا
دانلود
معنای زهد همین است. برخی فکر می‌کنند زهد به معنای گریز از دنیا و مذموم دانستن آن است، در حالی که برخی علمای علم اخلاق معتقدند همین ناخوش داشتن دنیا هم نوعی توجه به دنیاست و با معنای اصلی زهد در تعارض است. زهد یعنی بی‌توجهی و بی‌اعتنایی به دنیا و بی‌ارزش دانستن آن، و از نظر زاهد، برخوردار بودن و برخوردار نبودن از دنیا، مساوی است؛ اگر دنیا را به‌دست آورَد، از آن خوشحال نخواهد شد، و اگر آن را از دست بدهد، ناراحت نمی‌شود و غصه نمی‌خورد. قرآن کریم می‌فرماید: «لِکَیْلا تَأسَوْا عَلی ما فاتَکُمْ‌ وَ لا تَفْرَحوُا بِما آتاکُمْ»
آه.... علی جان... چقدر دوست میدارم در آن لحظه که از اعماق جانت ناله کردی اُفٍّ عَلَى الدُّنيا وأسبابِها فَإِنَّها لِلحُزنِ مَخلوقَه هُمومُها ما تَنقَضي ساعَةً عَن مَلِكٍ فيها وعَن سوقَه کنارت بودم... کاش پیشت بودم...
تف بر دنيا و اسباب آن كه براى غم و اندوه آفريده شده است غم هايش دمى پايان نمى گيرند نه براى شاه و نه براى رعيّت منم همینطور مولای غریبم منم همینطور...
کاش چاهت بودم... کاش چاهم باشی... در این دنیا بیش از هر روزگاری به داشتن امام محتاجم
سخت... عمیق و بلند شکایت دارم از دنیا نه برای زخم هایش نه برای دشواری و پستی اش نه... شکایت دارم که حتی برای لحظه ای مهلت دیدار امام به ما نداده است...
آه... از تاریخ گفته اند تمام مردم به امت آخرالزمان قبطه میخورند... اما من قبطه میخورم به امت آن ۲۵۰ سال که حتی شقی ترین هایش مثل یزید و مغیره ها هم امامشان را زیارت کردند. که حتی ناکثین و مارقین و خوارجش مثل عبدالله بن وهب ها و عمروعاص هایش هم صدای امامشان را شنیدند. که حتی نامرد ها و رفیق نیمه راه هایی مثل عقیل ها و عبیدالله بن عباس هایش هم در جوار مولا تنفس کردند... خوب هایش که نوش جان... اما ما... هنوز که هنوز است دل خوش کرده ایم به نامی! به داستانی و شنیدنی و روایتی!
نه انصاف است و نه حق و من از شکایتش دست برنمیدارم بگذار بگویند بی‌ادب است... جانم به لب رسیده و نیست درمان دردها... تشنه ی آن دیدارم و نمی‌گذارند نصیبی هم به ما برسد...
•|صَمْت|•
؟
و دل خوشم به بهای این دیدار می‌پردازم... هرچه بخواهد همه اش را
و آه... که او نمی‌پذیرد جان را.... این درد را کجا برم؟
فاش گویم که چه مرگم شده است؟ دلم از ماندن خویش به درد آمده است...
خار در چشمم است و استخوان هایش در گلویی که زخم های چندین ساله اش هیچگاه التیام پیدا نمی‌کنند و هروز با خنجری نو، تازه میشوند... اما شکرِ شده و نشده ات را که بیَدِک... لابِیَدِ غَیرِک... هر نفعی و ضری و نقصی و زیادتی چشمان زیبا بینی چون زینب آرزویم است... که چون او در بلا ققنوس باشم و از آتش عالم به پرواز برسم و سربه آسمان خدا شرمنده ی کمیِ قربانی ام بمانم... چون چشمان او هر دردی را زیبایی ببینم و هر زخمی را مرهم بخوانم و حال پرده برمیدارم و میگویم که چرا او دوست داشت... زینب(ع) باشد...
آه از غمی که تازه شود با غمی دگر...