eitaa logo
•|صَمْت|•
220 دنبال‌کننده
583 عکس
127 ویدیو
5 فایل
صَمْت، سکوتی پر معنا چاهِ من است. و کاش یوسفی مصطفی‌ از آن سربرآورد، نه مغروقی مطرود! @Nazdikim69
مشاهده در ایتا
دانلود
مرگ یعنی از حرکت و از پرواز افتادن. انسان وقتی به دنیا دل بست و دنیایی شد، از پرواز محروم می‌شود و این مرگ اوست. هرچند که همچنان نفس بکشد.
میگفت جمعه ها بساطشو جمع می‌کرد میرفت قم، جمکران. عادت داشت بلوار پیامبر اعظم رو از حرم تا جمکران پیاده بره. نذر کرده بود... گوشیش رو هم خاموش میکرد. میگفت: جمعه ها مال امام زمانه! میخوام فقط به یاد و ذکر آقا باشم :)
.... حتی بیان کلمه برایم دشوار است یک سالی که به اندازه‌ای صدسال طولانی بود. سالی که تیره‌گذشت‌و تیره‌تر شد و تیره تر ماند..... یک سالی که هروز نبودنت با هیچ بودنی پر نمیشد و نمیشود ...... یک سالی که هر لحظه‌اش اشک بود و هر دمش دعای صبر..... یک سالی که روز هایش شب بود و شب هایش تیره تر از قبل... ۳۶۵ روز از اخرین روز بودنت در این دنیا میگذرد شاید درستش این است که ۳۶۵ روز است که جاودانه شدی ماندی برای ابد ....‌‌ 📷۲۴ساعت قبل از شهادت ۴۰۴/۰۳/۲۲ ╭═━••••••⊰🇮🇷🌱🇮🇷⊱••••••━═╮ @shahid_amirhosseinhassanpour
•|صَمْت|•
#سالگرد .... حتی بیان کلمه برایم دشوار است یک سالی که به اندازه‌ای صدسال طولانی بود. سالی که تیره‌
تو امام زمان را در آغوش گرفتی آقا امیرحسین... تو پیداش کردی... تو بهش رسیدی... ملاقاتش کردی... حتما بهش سلام دادی...
گیرم که تو از سر گنه در گذری... زان شرم که تو دیدی که چه کردم، چه کنم... ؟
من مداوم طغیان میکنم و تو مداوم آبرو می‌بخشی! این فرق بین عبد و معبود است...
علی پناهینماهنگ کلاس عاشقی.mp3
زمان: حجم: 2.6M
دلم به غمش وصله امیدم ابالفضله... قشنگ ترین اسمی که شنیدم ابالفضله...
کاش کبوتری بودم به روی شانه هایت... صبح به صبح سلامت می‌دادم و شب به شب با تو نجوا می‌کردم. چقدر خوب تو دل ها را جلا میدهی...
•|صَمْت|•
گاهی دلم پر می‌کشه هم سن و سال نویسنده این متن باشم... همونی که تو تجمع اومد بهم دادش و گفت: سلام خ
حدودا ۱۴ سالش بود. محجوب و مودب نشست و پرسید میتونه یک نکته بگه؟ هیئتشون رو که از قبل میشناختم، بهم معرفی کرد و گفت برای محرم میتونم مشارکت مالی بکنم ... لبخند زدم... دست من خالی تر از اونه که بتونه سفره سید الشهدا رو پر بکنه... اما اندازه قد و قامتم که میتونم بی توفیق نمونم... آخرش پاکت پارچه ای بزرگی که کیفش شده رو رو برداشت، با لبخند خداحافظی کرد و رفت... میرفت و من نگاهش میکردم و فکر میکردم چه خوبه که نوجوونیتو پای رزّاق عالم خرج میکنی...
دم محرم، دست و پایم را گم میکنم... من با کدام آبرو ؟ با کدام دل آماده؟ با کدام لباس مرتب؟ با کدام قلب مُصفّا؟ به دیدار تو بیایم حسین؟ میدانم غلط هارا هم راه میدهی در کنج روضه هایت ولی... من آرزو داشتم این بار به چشمت بیایم و خریدارم شوی.... نشد... راستی... حواسم نبود... تو حر ها را خریده ای... از حر شرمنده تر ها را چه... ؟