این جنگ برخلاف تصورم باعث شده من خیلی آدم سطحی تری بشم ...
نمیدونم میفهمید چی میگم یا نه ولی خودم احساس میکنم اندازه ۳ ، ۴ سال بچه تر شدم بعد آتش بس(😂...)
نمیدونم چرا اینجوریه ولی شاید مغزم تو یه حالت تدافعی قرار گرفته که همه چیو انکار میکنه ، من میخوام عمیق بهشون فکر کنم ، به زندگی ، به مرگ ، به همه این داستانای دراز و آرمان و چه و چه ... ولی مغزم نمیزاره ؛
پستای زمان جنگ و قبل جنگ اینجا و چنلای دیگه رو نگاه میکنم و یه بی حسی عجب بهم دست میده... عین یه خاطره خیییلی دوره که کلی ازش گذشته و تو میگی عه! این! عجب زمانی بود. چیا کشیدیم. خب تموم شد.
این خیلی وحشتناکه ... من نمیدونم راجبش باید چیکار کنم من اصلا نمی فهمم دور و برم چه خبره نمیتونم درست فکر کنم ... دور و بر که هیچی تو زندگی خودمم نمی فهمم چی داره میشه
در اعماق و ته ته مفهوم نا آگاهی قرار دارم🚶♀
مطمعنا خوب نمی رسونم منظورمو و یجور دیگه فهمیده میشه 🤝..
ولی راستش فکر میکنم خیلیامون همینجوری ایم ، حالا یکی یکم بیشتر یکی یکم کمتر ...
اون حجم از اتفاق و .. چیزایی که سال پیش، پیش اومد که واقعا نمیدونم باید اسمشو چی گذاشت(؟) به قدری زیاد و یهویی بوده که مغزمون زمان کافی برای تجزیه تحلیلش نداشته ، در برابرش حالت دفاعی گرفته...
الان که یجورایی نسبتاً فرصت تنفس پیدا کرده فقط میخواد ازش فرار کنه و انکارش کنه .. حتی تلاش میکنه فراموشش کنه
اینجوریه که.. بسه منو ول کن من نمیخوام عمیق باشم من نمیخوام انسان آرمان خواه باشم فقط بزار واسه خودم ول باشم...