هدایت شده از ستاد مبارزه با بیکارا
بدبختی اینه من یه چرت و پرتایی گفتم بهش میترسم برای دوستاش تعریف کنه ابروم بره😸.
مثلا بهش گفتم اگه سوسکی اومد داخل خونمون برای اینه که دلش میخواد صاحب داشته باشه و تو رو انتخاب کرده
ثن ایچ
بدبختی اینه من یه چرت و پرتایی گفتم بهش میترسم برای دوستاش تعریف کنه ابروم بره😸. مثلا بهش گفتم اگه
من برا اینکه داداشم دست به سه تار نزنه گفتم هرکی شب سه تار بزنه ارواح خبیثه صداشو میشنون و میان تو خونه شون
فکر نمیکردم جدی بگیره ولی نمیزاشت ما خودمونم بریم سمتش🌚
من دارم احساس میکنم که نمیدونم دارم چیکار میکنم
و مثل یک غده ی چرک چربی یه جا نشستم و میخورم و میخوابم و گاهی ادیت های چرت و پرت و بی مفهوم میزنم برای هدفی که اصلا نمیدونم چرا
قبلا جنبه تفریحی و فان و خنده دار داشت خیلیم خوش میگذشت ولی الان انگار یه کارفرمای نامرعی بسیار زورگو مجبورم کرده این کارارو بکنم و اصلا خوش نمیگذره
احساس میکنم همین چس توانایی فلج واری هم که دارم استفاده خوبی نمیکنم و دارم عمر خودم و خیل نسبتاً زیادی از ملت رو حروم میکنم
کم کم داشتم با رشته دانشگاهیم کنار میومدم و فکر میکردم جالبه و چقدر دوسش دارم اما الان حالم ازش بهم میخوره
احساس میکنم غذا ها و خوراکی ها مزه قبلو نمیدن .. بدمزه شدن ولی من عین خرس زیاد غذا میخورم
آها احساس میکنم در قبال خواهرم و مخصوصا برادرم خیلی وظیفه سنگینی دارم ولی اصلا نمیدونم چی
در بی انگیزه ترین و بی هدف ترین حالت ممکن برای شروع ترم جدید هستم و بابام باز میخواد با زور برام کتابای معماری بخره درحالی که حتی یه دونه از قبلیام نخوندم ... هرچی ام بهش میگم گوش نمیده ... چون خودش خیلی دوست داره من معماری بخونم
ای کاش یک کودک کار امکانات تحصیلی منو داشت و من جای یه آدم حسابی در دانشگاهو اشغال نمیکردم
بچه ها منو ببخشید من خیلی وقت شمارو حروم میکنم و اینترنت تون رو🙏🏻
و شاید ذهنتون رو در جهتی که نباید