eitaa logo
بصیر | سنگرسازان بی‌سنگر مرکز
674 دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
530 ویدیو
37 فایل
بصیر | کانال رسمی کانون سنگرسازان بی‌سنگر (ایثارگران پشتیبانی و مهندسی جنگ جهاد سازندگی)
مشاهده در ایتا
دانلود
👌 داستان ‌🇮🇷 📍والفجر هشت (بهمن ۶۴ - فاو) 💠 شانزدهم بهمن سال ۱۳۶۴ بود، آن روز بعد از آموزش‌ها تا ظهر ما را به مرخصی فرستادند. بعد زنگ زدند و گفتند سریع به منطقه بیایید. ما را به گردان على ابن ابیطالب (ع) فرستادند. فرمانده‌های دسته و گروهان‌های شرکت کننده در عملیات را بیشتر از بسیجیان انتخاب می‌کردند. حاج بشیر روشنی آنجا بود، می‌خواست مرا فرمانده گروهان کند. گفتم از بچه‌های خودت انتخاب کن هر جا لازم بود من هم کمک می‌کنم. مرا در کنار آقای فضلعلی گذاشت. 💠 شب بیستم عملیات شد. گردان ما را نبردند. گردان امام حسین (ع) که از بچه های ساوه و خمین ... بود را بردند. عملیات انجام شد و فاو آزاد شد. در نزدیکی فاو و ام القصر دریاچه نمک قرار داشت. چند شب بعد از عملیات آزادسازی فاو شب بیست و نهم، عملیاتی بود. از کارخانه نمک که دست ما بود تا دریاچه و پل، قرار بود ما از منبع آب شروع کنیم و پل را بگیریم تا طرح عملیاتی کامل شود. چون از طریق این پل که در خاک عراق بود و منتهی می‌شد به یک جاده آسفالت که به ما مشرف بود و عراق به ما پاتک می‌زد. 💠 دو روز جلوتر، ما به منطقه پدافندی خط سه رفتیم. بعد آماده شدیم برای عملیات. بچه‌های دیگر هم از جمله گروهان عبدالله رحمتی و گروهان حضرت رسول (ص) آمدند و آن قسمت را به لشكر ما يعنی لشكر على ابن ابیطالب (ع) سپردند. شب گردان وارد عمل شدیم و بزن و بکوب حسابی شروع شد. 💠 این طرف آب بود، خورشیدی بود و راسته پل که جاده آسفالت بود. یک قسمت دیگر آب گرفتگی و مین کاری بود. خیلی پیچیده بود. گفتند شما جاده آسفالت رو که برید اونجا بریده می‌شید. ساعت ده نیم - یازده شب شروع کردیم. هوا تاریک بود و مهتاب در نیامده بود. راسته سنگرهای تانک و سنگرهای گروهی‌شان را زدیم تا نزدیکی‌های پل. حوالی پل، عراق یک تیپ وارد عمل کرد. تیربارهایشان را آماده گذاشته بودند. ما زدیم و آن‌ها زدند. آنجا تعدادی از بچه‌ها شهید شدند. یک تعداد هم قبل از این که به آنجا برسیم مجروح شده بودند. آقای فضلعلی رفت تا تیرباری که وسط خورشیدی‌ها کار گذاشته شده بود را بزند که متاسفانه تیربار فعال بود و نشد و ایشان شهید شدند. صدایش را شنیدم که الله اکبر و یا حسین گفت و دیگر صدایی نیامد. 💠 من رفتم سنگرهای دیگری که قرار بود بزنم آقای کارچانی پسر ۱۶-۱۷ ساله‌ای که بی سیم چی بود دچار موج گرفتگی شد، رفت سمت عراقی‌ها و بعد از عملیات فهمیدیم اسیر شده. اول خاکریز، نذیری، بی سیم چی حاج بشیر بود که سرش را با توپ زدند. فقط آقای اناری مانده بود که موج انفجار او را گرفته بود و تیربار را گرفته بود دستش و نمی‌دانست جه کار می‌کند، فقط هوار می‌کرد. کمی آرامش کردم. آقای رضا باستان کتفش مجروح شد که بستیمش و او را به عقب فرستادیم. فقط دیگر من و دو سه نفر از بچه‌ها مانده بودیم. همه مجروح یا شهید شده بودند. بعد گروهان آقای رحمتی آمد که از آن‌ها هم عده‌ای شهید و مجروح شدند، از جمله خود آقای عبد الله رحمتی. در آنجا من هم در جریان زدن تیربار از ناحیه دست راست مجروح شدم. 💠 من قصد داشتم داخل سنگرها نارنجک بیندازم، سینه خیز از بغل جاده آمدم، بلند شدم و دیدم که اشتباه کرده‌ام، در دید دشمن هستم. از سنگر آتش می‌آمد به آرنج دستم خورد و زخمی شدم دیگر متوجه چیزی نشدم و در جاده آسفالت زمین خوردم. بعد از چند لحظه دیدم دستم خیلی می‌سوزد و هنوز از سنگر آتش بیرون می‌زند، حالم که جا آمد خودم را در خاکی و جایی که نتوانند ببینند کنار کشیدم. آنجا چند جسد بود، دیدم بچه‌های خودمان نیستند. بچه‌های خودمان آن طرف جاده بودند این‌ها عراقی بودند. چفیه ام را از گردنم باز کردم و دستم را بستم. مقداری کشمش و مغز بادام داشتم، خیلی تشنه بودم و میخواستم آب نخورم، فقط مقداری با چفیه دور کمرم، لب هایم را خیس کردم. بادگیر ضد شیمیایی تنم بود توی آن پر از خون شده بود، آن را باز کردم و دیدم خونش بند نمی‌آید، آن یکی چفیه را هم بستم کسی نبود که برایم ببندد. با یک دست بستم. پیچاندم دور پایم و با آن دستم کشیدم. ادامه دارد .. برشی کوتاه از کتاب "پشت خاکریز" ┄┅═✧❀💠❀✧═┅┄ 🌹 (رزمندگان و ایثارگران پشتیبانی و مهندسی جنگ جهاد سازندگی) @sangarsazan_ir
👌 داستان 🇮🇷 ادامه پست قبل ... 💠 دستم را که دیگر بی حس بود، توی شلوار بادگیرم گذاشتم. یک مقدار راحت شدم ولی باز هم می‌سوخت و درد می‌کرد. دیدم حالم دارد بد می‌شود. یک آب نبات توی دهانم گذاشتم چشم هایم را باز کردم و دیدم مهتاب در آمده منور می‌زدند و منطقه کاملاً روشن شده بود. نمی‌دانستم نماز شده یا نه. یک دستی تیمم کردم، چون نمی‌شد سر را بالا بگیری دراز کشیدم که دیدم صدای تانک‌های عراقی می‌آید، از روی پل می‌آمدند. 💠 از سمت دیگر، آقای اورنگ که فرمانده یکی از گردان‌ها بود همراه با حاج حمید عظیمی پسر عمویم، صدا می‌کردند اکبر، اکبر ... قبلش با بی سیم تماس گرفته بودم که من زنده‌ام. رمزمان هم شیر پاکتی بود. حاج حمید عظیمی پسر عمویم و آقای اورنگ آمدند و مرا پیدا کردند. به هر طریقی که بود مرا به عقب آوردند. آن شب نشد که آن تیربار را بزنند ولی فردا شبش زدند. بچه ها کشیدند عقب و عراقی‌ها آمدند تا یک قسمتی و دوباره برگشتند. 💠 در عملیات و الفجر ۸ در دریاچه نمک پیکر تعدادی از شهدا جا ماند و سال ۷۹ جسدشان را آوردند. دیگر چیزی نفهمیدم. چشمانم را که باز کردم دیدم در بیمارستان شهید چمران اهواز هستم. از آنجا با قطار به قم انتقالم دادند. قرار شد به تهران منتقل شوم گفتم اگر اجازه بدید من یه سر به اراک بزنم دستم بسته بود ولی هیچ حرکتی نداشت رباط هایش قطع شده بود. مادرم همیشه خواب می‌دید. خواب دیده بود من در یک بیابان تنها مانده‌ام. از قم یک پیراهن سفید یقه آخوندی خریدم و پوشیدم. یک ژاکت پشمی بلند هم تنم بود، تر و تمیز شدم. 💠 دستم را زیر پیراهن در شلوارم گذاشتم رسیدم اراک یکی از نیروهای گردانمان علی عظیمی شهید شده بود، ترکش به قلبش خورده بود. اشتباهی اسم مرا به عنوان شهید داده بودند. برادرم تمام اهواز، مهران و همه جا را گشته و پیدایم نکرده بود. فکر می‌کردند من شهید شدم. وقتی به اراک رسیدم از سر کوچه تلفن زدم به برادرم و گفتم: «مهدی من میام خونه زنگ که زدم شما میثم رو بیار بده بغلم» گفت: «چطور؟» گفتم: «تو چه کار داری بیار» 💠 میثم را گرفتم بغلم روی دستم مادرم گفت: «چطور شدی؟ گفتم: «هچی » گفت: «دروغ میگی، تو یه جوری شدی؟» مجبور شدم ژاکتم را در بیاورم و دستم را دیدند. به تهران برگشتیم و تا شش ماه در بیمارستان شرکت نفت بستری شدم فروردین ۶۵ در بیمارستان نفت چهار عمل روی دستم انجام شد. یک تکه از آرنجم را مصنوعی گذاشتند. منتهی عصب نگرفت یک رگ به دستم مانده بود. دکترها وقتی دیدند، گفتند قطع می‌شود. من هم برای قطع شدن دستم امضاء دادم. بعد از ظهر رئیس بیمارستان آمد، خانم حکمت نامی بود. خدا خیرشان بدهد، به بچه‌ها خدمت کردند. مثل مادر و فرزند به بچه‌ها و رزمنده‌ها می‌رسیدند. 💠 بار اول استخوان را شستشو دادند و پلاتین گذاشتند و بار دوم بازسازی کردند. بار سوم پیوند زدند، نشد. دست من اندازه دست یک بچه شده بود. داشت سیاه می‌شد. سه تا دکتر متخصص نظر دادند که به خاطر این که به بالاتر نزند قطع شود. حتی غذا هم به من نداند تا برای عمل آماده شوم. فقط ساعت پنج بعدازظهر یک تکه جگر و آبمیوه دادند. ساعت هفت و هشت رئیس بیمارستان آمد و گفت یک گروه را به عنوان مشاوره دعوت کرده ایم. دکتری هم که به عنوان مشاوره می‌خواست بیاید سید بود. به نام سید حسن موسوی و تازه از انگلستان برگشته بود. ما پنج بیمار بودیم و قرار بود روز بعد اعضایمان قطع شود، سه تا پا بود و دو تا دست. دست من بود و پنجه یک پسر پانزده ساله از بچه‌های شیراز، دکتر موسوی همراه دو نفر دیگر آمد و عکس‌ها و مدارکم را دید و گفت: اول خدا و بعد ما هم هر کاری بتوانیم برایتان می‌کنیم. 💠 از ما پنج نفر یکی قطع شد. یادم است ساعت هشت صبح بود که مرا به اتاق عمل بردند. وقتی چشمم را باز کردم دیدم هفت شب است. دکتر ساعت ده آمد بالای سرم و گفت دستت رو بیار بالا من دستم را حس می‌کردم که داغ است. دکتر خوشحال شد و گفت: پیوند گرفته این اولین عملی بود که در باره‌اش مصاحبه هم کردند و از آن به بعد انجام می‌دادند. بعد یک‌بار دیگر هم عملم کردند و به من مرخصی دادند آمدم اراک و سپس برای عمل آخر رفتم. همان طور که شهید بهشتی گفته بود دستم خوب می‌شود واقعا هم شد. البته الان دستم از کتف می‌چرخد ولی خوب شد و قطعش نکردند. تقریباً یک سال شد تا دستم راه افتاد. برشی کوتاه از کتاب "پشت خاکریز" ┄┅═✧❀💠❀✧═┅┄ 🌹 (رزمندگان و ایثارگران پشتیبانی و مهندسی جنگ جهاد سازندگی) @sangarsazan_ir
👌 داستان 🇮🇷 📍کربلای پنج (دی ماه سال ۶۵، شلمچه - کانال ماهی) 💠هنوز دستم کامل خوب نشده بود که برای کربلای پنج رفتم. عملیات که بود بچه ها به من خبر می‌دادند. زنگ زدند و گفتند دو سه شب دیگه خبرت می‌کنیم. به مادرم نمی‌گفتم که به منطقه می‌روم بعد از آن جا زنگ می‌زدم و اطلاع می‌دادم. به هر حال برای عملیات کربلای پنج رفتم. البته روزی که حرکت کردم شبش عملیات شروع شد. به مقر لشکر آمدیم و عملیات شروع شد. دو تا گردان عمل کننده ما رفته بود و بچه‌های پشتیبانی ما آن جا بودند. آن‌ها می‌خواستند بروند جلو که ما هم با آن‌ها رفتیم. آنجا که رفتیم، گفتند: برو محور. از جاده خرمشهر به سه راهی امام رضا (ع) یک کانال بود، قرار بود آن کانال را پر کنیم تا مجروح‌ها را از این طرف بیاورند. 💠 کانال چیز عجیبی بود. پدافند چند ساله عراق بود و ماشین داخلش می‌رفت. به صورت اتاق اتاق ساخته بودند. آقای صباغیان مسئول دستگاه‌ها بود که بعداً شهید شد. بیل مکانیکی، لودر و بولدزر را برداشتیم تا برویم که دیدیم نمی‌شود، آتش خیلی سنگین است. رحیم عسگری راننده بولدزر، آنجا شهید شد. طوری شده بود که حتی اگر صاف می‌خوابیدی و یک خورده بالا می‌آمدی عراقی‌ها تو را می‌زدند. آن جا هم گرفته شد و بچه‌ها تا نزدیکی‌های بصره رفتند. در این عملیات انتقام بچه‌های عملیات کربلای۴ گرفته شد. فرمانده عراقی‌ها را گرفتیم. اما یکی دو تا از فرماندهان ارشدشان توانستند با هلی کوپتر فرار کنند. از جمله یکیشان که می‌گفتند برادر ناتنی صدام است. در این عملیات عراق خیلی صدمه دید. بعد آمدیم اهواز و چند روز هم پیش حاج حسن ماندیم و به اراک برگشتیم. برشی کوتاه از کتاب "پشت خاکریز" ┄┅═✧❀💠❀✧═┅┄ 🌹 (رزمندگان و ایثارگران پشتیبانی و مهندسی جنگ جهاد سازندگی) @sangarsazan_ir
👌 داستان ‌🇮🇷 📍حضور در عملیات بدر 💠 زمستان‌ها پشتیبانی‌های مهندسی جنگ جهاد بخشی را برای اجرای عملیات‌های گسترده از کردستان به جنوب طبق دستور قرارگاه خاتم الانبیا انتقال می‌دادند مثلاً در اواخر سال ۶۲ برای عملیات خیبر و در سال ۶۳ برای عملیات پدر و در سال ۶۵ برای عملیات کربلای ۴ و ۵ بخشی از ستاد را به جنوب انتقال دادیم؛ پس از اتمام عملیات مجدداً به ستاد بر می‌گشتند و فعالیتهای قبلی را ادامه می‌دادند. شرایط احداث جاده در جزیره مجنون آسان نبود شب‌ها باید ماشین‌ها بدون نور حرکت می‌کردند و جاده طوری ساخته می‌شد که حداقل دو ماشین بتوانند بروند؛ زیاد اتفاق می‌افتاد که ماشین چپ می‌کرد و می‌افتاد در آب اما عمق آب هم یکی دو متر بیشتر نبود. البته کمتر پیش می‌آمد ماشینی کاملا در آب بیفتد. یک بولدزر هم اول جاده بود که فوری خاک را پخش می‌کرد. 💠 اکیپ‌های مختلفی در جزیره بودند؛ تعمیرات، فانوس گذاری، تدارکات و ... یکی دیگر از مشکلات ساخت این جاده‌ها بمباران بود. البته این جاده در مقایسه با جاده سیدالشهدا کمتر در تیررس عراقی‌ها بود. جاده‌هایی که آن موقع احداث کردیم هنوز هم هست. سال ۷۸ که به منطقه رفتم از دور جاده‌ها را دیدم. آن موقع به خاطر شرایط اضطراری که داشتیم جاده‌ها را ۵ روزه تمام می‌کردیم در حال حاضر احداث چنین جاده‌هایی حداقل دو ماه طول می‌کشد. آن زمان کسی منتظر بودجه و هزینه و کمک مالی نبود؛ با کمترین امکانات و بیشترین سرعت جاده یا پل می‌زدیم! برشی کوتاه از کتاب "پشت خاکریز" ┄┅═✧❀💠❀✧═┅┄ 🌹 (رزمندگان و ایثارگران پشتیبانی و مهندسی جنگ جهاد سازندگی) @sangarsazan_ir
👌 داستان 🇮🇷 📍کربلای ۵ فتح خون منتقمان 💠 سال ۶۵ عملیات کربلای ۵ شروع شد. چند روز قبل هم عملیات ۴ کربلای بود. قبل عملیات‌ها جلسه‌ای در اهواز داشتیم و از ما خواسته شد که برای پاکسازی مناطق و آمادگی جهت عملیات، نیرو اعزام کنیم. مسؤولیت من این بود که جاده‌ای که به سمت بصره می‌رود را به کمک رزمنده‌ها ترمیم و پاکسازی کنم و هر قدر هم به عراق نزدیک می‌شدیم. 💠 باید حفاظت بیشتری انجام می‌شد. معمولاً در شب کار را پیش می‌بردیم. ۱۹ دی کربلای ۵ شروع شد. آقایان ملول، رحیم عسگری و نادر نظمی پویا در همان روز اول شهید شدند. هر قدی پیش می‌رفتیم به سنگر عراقی‌ها نزدیک‌تر می‌شدیم یکی از بچه‌ها به نام آقای مصالحی که چهره سبزه ای شبیه عراقی‌ها داشت و مکانیک بود و عربی هم می‌دانست یک سری اطلاعات از عراقی‌ها گرفت و به ما داد و ما توانستیم عراقی‌ها را هم اسیر کنیم. 💠 آقای شوشتری فرمانده عملیات منطقه در کربلای ۵ بود. روزانه جلسه‌ای بود که عملکرد شب قبل در عملیات را گزارش می‌دادیم و سپس کار جدید را برای روز بعد مشخص می‌کردیم، مثلا جهاد با کدام واحد همکاری و خاکریزی کند. ما خاکریز می‌زدیم و بچه‌های سپاه سریع مستقر می‌شدند. این عملیات ۱۲ تا ۱۴ شب طول کشید، شب سیزدهم بچه‌های جهاد گفتند. دستگاه هایمان خراب شده و وسیله نداریم، تعمیرات نیاز داریم. گله کردند به طوری که جو نا امیدی درست شده بود، نوبت من که شد گفتم: ما سه گروه داریم که جا به جا می‌شوند. در حقیقت شیفت تشکیل داده بودیم، حالا اگر یک گروه مجروح یا شهید می‌شدند و یا برای استراحت می‌رفتند ما هنوز می‌توانستیم کار کنیم. این حرف‌ها باعث ایجاد شور و حال بیشتری شد و آقای شوشتری خیلی خوشحال شد. 💠 در کربلای ۵ بچه‌ها به خاطر خون شهیدان کربلای چهار در دل تاریکی زحمت می‌کشیدند. البته در سایر عملیات‌ها هم این طور بود اما کربلای ۵ اوج ایثار ایمان و همت بود. یکی از روزها اخبار اعلام کرد ۱۴ راننده لودر که از بچه‌های کهگیلویه بودند شهید شدند. هر کس که راننده بود یا نبود می‌نشست پشت لودر و کمک می‌کرد تا کار زمین نماند. محمد فروزان هم یکی از این شهدا بود که در عملیات کربلای ۵ شهید شد، تا چند وقت مفقود الاثر بود بالاخره پیکرش در معراج شهدای اهواز پیدا شد. در کربلای پنج آقای حسین علی بخشی شهید و آقای علی چگینی مجروح شدند. در آن زمان ماشین نبود تا آقای چگینی را به درمانگاه ببرد. 💠 خودم با ماشین بردمش، ما دیدم در درمانگاه صحرایی جا نیست گذاشتمش جلوی در تا تخت خالی پیدا کنم وقتی برگشتم دیدم بر اثر تأثیر موج انفجار آنقدر شلوارش را نخ کش کرده بود که تقریباً شلوار از پایش بیرون آمده آن موقع حیران بودم که ناراحت باشم یا بخندم. در کربلای ۵ چند بار طی عملیات شهادتین را گفتم اما بعد می‌دیدم چیزیم نشده گاهی می‌گفتم ببین چه آدم خوبی بودم که یه راست رفتم بهشت، اما وقتی به خودم می‌آمدم می‌دیدم اصلا چیزی نشده. ادامه دارد ... برشی کوتاه از کتاب "پشت خاکریز" ┄┅═✧❀💠❀✧═┅┄ 🌹 (رزمندگان و ایثارگران پشتیبانی و مهندسی جنگ جهاد سازندگی) @sangarsazan_ir