eitaa logo
بصیر | سنگرسازان بی‌سنگر مرکز
673 دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
548 ویدیو
37 فایل
بصیر | کانال رسمی کانون سنگرسازان بی‌سنگر (ایثارگران پشتیبانی و مهندسی جنگ جهاد سازندگی)
مشاهده در ایتا
دانلود
👌 داستان 🇮🇷 📍کربلای ۵ فتح خون منتقمان 💠 سال ۶۵ عملیات کربلای ۵ شروع شد. چند روز قبل هم عملیات ۴ کربلای بود. قبل عملیات‌ها جلسه‌ای در اهواز داشتیم و از ما خواسته شد که برای پاکسازی مناطق و آمادگی جهت عملیات، نیرو اعزام کنیم. مسؤولیت من این بود که جاده‌ای که به سمت بصره می‌رود را به کمک رزمنده‌ها ترمیم و پاکسازی کنم و هر قدر هم به عراق نزدیک می‌شدیم. 💠 باید حفاظت بیشتری انجام می‌شد. معمولاً در شب کار را پیش می‌بردیم. ۱۹ دی کربلای ۵ شروع شد. آقایان ملول، رحیم عسگری و نادر نظمی پویا در همان روز اول شهید شدند. هر قدی پیش می‌رفتیم به سنگر عراقی‌ها نزدیک‌تر می‌شدیم یکی از بچه‌ها به نام آقای مصالحی که چهره سبزه ای شبیه عراقی‌ها داشت و مکانیک بود و عربی هم می‌دانست یک سری اطلاعات از عراقی‌ها گرفت و به ما داد و ما توانستیم عراقی‌ها را هم اسیر کنیم. 💠 آقای شوشتری فرمانده عملیات منطقه در کربلای ۵ بود. روزانه جلسه‌ای بود که عملکرد شب قبل در عملیات را گزارش می‌دادیم و سپس کار جدید را برای روز بعد مشخص می‌کردیم، مثلا جهاد با کدام واحد همکاری و خاکریزی کند. ما خاکریز می‌زدیم و بچه‌های سپاه سریع مستقر می‌شدند. این عملیات ۱۲ تا ۱۴ شب طول کشید، شب سیزدهم بچه‌های جهاد گفتند. دستگاه هایمان خراب شده و وسیله نداریم، تعمیرات نیاز داریم. گله کردند به طوری که جو نا امیدی درست شده بود، نوبت من که شد گفتم: ما سه گروه داریم که جا به جا می‌شوند. در حقیقت شیفت تشکیل داده بودیم، حالا اگر یک گروه مجروح یا شهید می‌شدند و یا برای استراحت می‌رفتند ما هنوز می‌توانستیم کار کنیم. این حرف‌ها باعث ایجاد شور و حال بیشتری شد و آقای شوشتری خیلی خوشحال شد. 💠 در کربلای ۵ بچه‌ها به خاطر خون شهیدان کربلای چهار در دل تاریکی زحمت می‌کشیدند. البته در سایر عملیات‌ها هم این طور بود اما کربلای ۵ اوج ایثار ایمان و همت بود. یکی از روزها اخبار اعلام کرد ۱۴ راننده لودر که از بچه‌های کهگیلویه بودند شهید شدند. هر کس که راننده بود یا نبود می‌نشست پشت لودر و کمک می‌کرد تا کار زمین نماند. محمد فروزان هم یکی از این شهدا بود که در عملیات کربلای ۵ شهید شد، تا چند وقت مفقود الاثر بود بالاخره پیکرش در معراج شهدای اهواز پیدا شد. در کربلای پنج آقای حسین علی بخشی شهید و آقای علی چگینی مجروح شدند. در آن زمان ماشین نبود تا آقای چگینی را به درمانگاه ببرد. 💠 خودم با ماشین بردمش، ما دیدم در درمانگاه صحرایی جا نیست گذاشتمش جلوی در تا تخت خالی پیدا کنم وقتی برگشتم دیدم بر اثر تأثیر موج انفجار آنقدر شلوارش را نخ کش کرده بود که تقریباً شلوار از پایش بیرون آمده آن موقع حیران بودم که ناراحت باشم یا بخندم. در کربلای ۵ چند بار طی عملیات شهادتین را گفتم اما بعد می‌دیدم چیزیم نشده گاهی می‌گفتم ببین چه آدم خوبی بودم که یه راست رفتم بهشت، اما وقتی به خودم می‌آمدم می‌دیدم اصلا چیزی نشده. ادامه دارد ... برشی کوتاه از کتاب "پشت خاکریز" ┄┅═✧❀💠❀✧═┅┄ 🌹 (رزمندگان و ایثارگران پشتیبانی و مهندسی جنگ جهاد سازندگی) @sangarsazan_ir
👌 داستان 🇮🇷 📍کربلای ۵ فتح خون منتقمان ادامه پست قبل ... 💠 فضای خط مقدم جبهه به شکل دیوانه واری رعب آور بود. یادم می‌آید حتی چند نفر از نیروها که کلی آموزش دیده و نیروهای ورزیده‌ای بودند به خط مقدم که می‌رسیدند می‌خواستند به عقب برگردند، اما فرماندهان نمی‌گذاشتند و می‌گفتند برو جلو، برو جلو...! بیشتر به خاطر میادین مین بود، دشمن مین کاشته بود و با منورها فضا را روشن می‌کرد. اکثر آن مناطق دشت بود و به همین دلیل آسیب پذیری بیشتر بود. در قسمت‌های دیگر هم فضای آبی، مین‌های آبی خورشیدی ... بود. 💠 به هر حال رفتیم جلو و مسیر پاکسازی شد. ساده نبود؛ جنگ بود. تمام وجود آدم را ترس فرا می‌گرفت. بچه‌ها واقعاً ایثار می‌کردند. کربلای ۵ و والفجر ۸ دو عملیاتی بود که آتش شدیدی در آن رد و بدل می‌شد. صراحتاً بگویم که دشمن نمی‌خواست در این دو عملیات شکست بخورد ولی در آخر این عملیات‌ها فتح الفتوح‌های ما شد. من و یکی از دوستان به نام محمد صالحی به یکی از کمر شکن‌ها که رسیدیم دیدیم یکی از رزمنده‌ها با یک سینی و چند عدد لیوان به سمت ما می‌آید. 💠 لیوان‌های جنگ همان شیشه‌های مربا بود، یک رزمنده هیکلی و تنومند بود به ماشین ما که رسید گفت: برادر شیرازی تویی؟ منم دستپاچه گفتم «بله، امرتون؟ آمد در ماشین را باز کرد و یقه مرا گرفت و شروع کرد بد و بیراه گفتن. آخرش گفت :تو چه «فرمانده‌ای هستی که بچه‌ها رو چند ساعته زیر بمبارون و ترکش و آتیش نگه داشتی؟ من دیگه با تو کار نمی‌کنم. 💠 گفتم: با بقیه گردان‌ها کار می‌کنی؟ مثلاً با بچه های اصفهان؟ گفت: «آره» سوارش کردم به سمت جاده شلمچه رفتیم و ایشان را به بچه‌های اصفهان سپردم. در مسیر برگشت بودم که یک توپ انداختند و تعدادی از بچه‌های رزمنده شهید و مجروح شدند مجروح‌ها را بردیم درمانگاه وقتی از درمانگاه برگشتیم دیدم یک کمپرسی با سرعت زیاد دارد می‌آید. از کنارم که رد شد دیدم همان بنده خدایی بود که به گردان بچه‌های اصفهان رفته بود. با ماشین به دنبالش رفتم و سعی کردم متوقفش کنم. جلوی ماشینش پیچیدم و او را نگه داشتم. گفتم: «تو جلو اون همه آدم به من بد و بیراه گفتی و حالا با این هیکلت داری فرار می‌کنی؟». می‌خواهم بگویم جرأت واقعاً به جثه نیست چه بسا بچه‌هایی بودند در منطقه که شاید اصلاً جثه‌دار نبودند اما چه رشادت هایی می‌کردند! برشی کوتاه از کتاب "پشت خاکریز" ┄┅═✧❀💠❀✧═┅┄ 🌹 (رزمندگان و ایثارگران پشتیبانی و مهندسی جنگ جهاد سازندگی) @sangarsazan_ir
👌 داستان 📍پتو و نماز جماعت 💠 در زمستان بعضی از بچه‌ها موقع عبادت پتو را به صورت عبا روی خود می‌انداختند. یک روز قبل از بیدار باش نماز صبح، یک نفر پتویی روی خود کشیده بود و در حالتی شبیه به رکوع مشغول عوض کردن لباس بود. یکی از بچه‌ها بلند شده و به گمان این که او مشغول نماز است بلافاصله یا الله گویان می‌رود به او اقتدا می‌کند و به رکوع می‌رود در این هنگام آن شخص، بعد از عوض کردن لباسش شروع به حرکت می‌کند که ناگهان فرد اقتدا کننده متوجه موضوع شده و می‌خندد و با خنده‌ی او همه برای نماز صبح بیدار می‌شوند. برشی کوتاه از کتاب "کمپ هشت" ┄┅═✧❀💠❀✧═┅┄ 🌹 (رزمندگان و ایثارگران پشتیبانی و مهندسی جنگ جهاد سازندگی) @sangarsazan_ir
👌 داستان 🎙عزیز الله جنیدی 📍امت عاشورایی 💠 روز عاشورای سال ۱۳۶۱ بود. پس از نماز ظهر، از آیت الله محمودی امام جمعه ورامین کسب اجازه کردم تا قدری برای مردم سخنرانی کنم. زمینه خیلی مساعد بود. مردم پس از ده روز عزاداری و سوگواری سرور و سالار شهیدان و یاران با وفایش، در ظهر عاشورا دیگر خونشان به خاطر ارباب شهیدشان حسین بن علی (ع) به جوش آمده بود. از جا برخاستم و شروع به سخنرانی کردم یک سخنرانی داغ داغ، خودم هم منقلب شده بودم و حال خودم را هم نمی‌فهمیدم. 💠 لحظات عجیبی بود. در حالی که گریه‌ام گرفته بود و اشک از چشم‌هایم سرازیر بود، صحبت می‌کردم. از قیام کربلا رسیدم به جنگ تحمیلی؛ از امام حسین (ع) به امام روح الله (ره)؛ خلاصه به اینجا رسیدم که جنگ ما، جنگ بین حق و باطل است ادامه نهضت کربلای حسینی است و خمینی، حسین زمان است. هر کس به ندای او لبیک گوید، به ندای "هل من ناصر ينصرنی" امام حسین (ع) لبیک گفته ... 💠 آن روز خیل عظیم مردم برای کمک به جبهه‌ها به صف طویلی تبدیل شد و تنها در همان روز مبلغ یک میلیون و هشتصد هزار تومان جمع شد. این مقدار پول در سال ۶۱ رقم شگفت انگیزی بود. یک آقایی هم آمد و ۴۰۰ متر زمین هدیه کرد و نخواست نامش برده شود. مردم ما همیشه در صحنه بوده و هستند و خواهند بود. این درس بزرگی است که از امام راحلشان آموخته‌اند و تا خون حسین (ع) در رگ شیعیانش می‌جوشد، گزندی به این انقلاب و این نظام و این کشور نخواهد رسید. برشی کوتاه از کتاب "اکیپ حاج هادی" ┄┅═✧❀💠❀✧═┅┄ 🌹 (رزمندگان و ایثارگران پشتیبانی و مهندسی جنگ جهاد سازندگی) @sangarsazan_ir
👌 داستان 🇮🇷 📍بازدید مردمی 💠 در ایام عید سال ۶۲ بود و تصمیم داشتم به مقر شهید بابایی منطقه زلیجان بروم. تعدادی از مردم در قالب چهارده ماشین از تهران برای بازدید به منطقه آماده بودند. برای دلجویی و بالا بردن روحیه رزمنده‌ها شیرینی آورده بودند و در بین بچه‌هایی که بعد از مدت‌ها شیرینی تازه می‌خوردند تقسیم می‌کردند. هم‌چنین امکانات خوبی از قبیل لباس، پتو و... همراهشان بود. پیر و جوان و غریبه و آشنا هر کسی که ما را می‌دید، می‌بوسید و به رزمنده‌ها محبت نشان می‌داد. رزمنده‌ها برای مردم عزیز بودند و مردم نیز همیشه قدردان آن‌ها بودند. 💠 دفاع ما یک دفاع مردمی بود و هر کس به طریقی خودش را در دفاع مقدس سهیم می‌کرد. گذشته از کمک‌های مالی دولتی، عمده پشتیبانی دفاع چه معنوی و چه مادی را مردم فراهم می‌کردند. دلجویی‌ها و روحیه دادن‌های مردم، دلگرمی و قوت بازوی رزمنده‌ها و ما بود. احداث جاده مریوان حدود هفت ماه طول کشید. ابتدای سال ۶۲ در مسیر کردستان، عراقی‌ها ناگهان بمباران هوایی کردند. هفت، هشت کامیون وکمرشکن و نفربر و .... که حامل مهمات بود در مسیر بودند. ما وظیفه داشتیم طول مسیر را بررسی و به مشکلات رسیدگی کنیم. یک کمرشکن در کنار مانده بود. گفتم: «چرا وایسادی؟» گفت: «پنچر شده» با تعجب گفتم: «جرا الان پنجریشو می‌گیری؟ جک بذار زاپاس رو بنداز و برو، بعدا پنچری می‌گیری» ترکش چرخ‌ها را پنچر کرده بود. 💠 راننده کمرشکن گفت: «این که پیکان نیست کمر شکنه، کمرو می شکنه!» من هم فهمیدم که چه سوتی داده‌ام. خواستم جمعش کنم. گفتم: «شوخی کردم بابا خواستم حال و هوات عوض شه.» چند تا کمپوت در ماشین داشتم به خاطر قوی شدن روحیه‌اش به او دادم. خسته نباشیدی گفتم و گفتم: «اگه کمکی از دست ما بر میاد بگو.» گفت: «نه بابا کار شما نیست!» بعد از عملیات کربلای ۵ لشکر را جمع و جور کردیم و به کردستان منطقه سنندج رفتیم. دولت برای اعزام نیروهای کارخانجات و ادارات، ستادهایی در استانداری‌ها تشکیل داد. در اراک هم یک ستاد در استانداری برای اعزام نیرو از کارخانجات تشکیل شد. 💠 استاندار آن موقع استان مرکزی آقای محمد علی خواجه پیری بود. همچنین چند وقت یک بار بازاری‌های اراک را در قالب بازدید از مناطق عملیاتی جمع و به مناطق اعزام می‌کردیم. آنجا به ما قول می‌دادند که برخی هزینه‌های ایاب و ذهاب یا وسایل جانبی مثل پتو و دارو و مواد غذایی را متقبل بشوند. همه به فکر دفاع بودند چون به فکر انقلاب و امام بودند. مثلاً بعضی‌ها که تمکن مالی نداشتند به منطقه می‌آمدند و در کارهایی مثل شستن پتو درست کردن نان، خیاطی، آشپزی و ... کمک می‌کردند. 💠 اوایل سال ۶۵ به عنوان فرمانده عملیات گردان به جای آقای محرابی در مریوان به منطقه اعزام شدم. تا اوایل سال ۶۶ آنجا بودم و بعد خانواده‌ام را به سنندج و ساختمانی که مختص جهاد بود بردم. همسر بعضی دیگر از دوستان هم آن جا بودند. همان سال رو به روی سد زریوار یک مقر زدیم مقر در کنار الشكر ۲۸ کردستان بود ما باید جادهای به سمت بانه احداث می کردیم. در نهایت با وجود تمام مشکلاتی که در کردستان دست و پا گیر بود اعم از ضد انقلاب آب و هوا نوع زمین شناسی، وجود کوه‌ها، راه های صعب العبور و ... عملیات کار در این محور هم به یاری خداوند و دعای تمام مردم آن منطقه که به نوعی این راه‌ها سبب آسایش آن‌ها هم می‌شد به پایان رسید. جاده احداثی را به نام شهید قدرت الله امینیان که فرمانده عملیات قرارگاه حمزه جهاد سازندگی بود نام‌گذاری کردند. برشی کوتاه از کتاب "پشت خاکریز" ┄┅═✧❀💠❀✧═┅┄ 🌹 (رزمندگان و ایثارگران پشتیبانی و مهندسی جنگ جهاد سازندگی) @sangarsazan_ir
👌 داستان 📍عروسی با لباس خاکی! 🎙حسینعلی حبیبی َََدر سال 63 از طرف فرماندهی سپاه پاسداران ناحیه کردستان که آن‌روز برادر پاسدار آقای حسین دقیقی مسئولیت آن‌را به عهده داشت اعلام کردند گروهک کومله در روستاهای اطراف هانیگلان که یکی از بخش‌های شهرستان سنندج بود لانه کرده و روستائیان را مجبور به اطاعت از خود کرده‌اند. به امید خدا قصد داریم روستاها را از لوث وجود آنها پاک کنیم و نیاز به خدمات مهندسی شما داریم. در این خصوص جلسه‌ای تشکیل شد و موضوعات مختلف از جمله زمان عملیات و امکانات مورد نیاز بررسی شد با توجه به کمبود امکانات و لزوم هماهنگی با قرارگاه حمزه سيدالشهداء علیه‌السلام موضوع را با حاج‌آقا حسن‌بیگی در میان گذاشتیم و جلسه‌ای در این خصوص تشکیل شد و یک دستگاه گریدر از قرارگاه تحویل گرفتیم و النهاية امکانات و نیروی مورد نیاز تهیه شد. جلسه‌ای در گردان تشکیل دادیم و مسئولین واحدهای گردان از جمله برادر عزیز حاج احمد محرابی (مسئول عملیات گردان) و محمدعلی کرمی از نیروهای مردمی و از کارمندان آموزش و پرورش ، اکبر عظیمی، نادر الفاریان و خسرو علمدار و تنی چند از مسئولین گردان را دعوت کردیم و موضوع عملیات و چگونگی انجام آن تشریح شد. در حالی که همه نیروها و امکانات آماده عملیات بود و قرار بود روز 15 شعبان عملیات انجام شود و نام آن عملیات را نیز قائم آل محمد (عج) گذاشتند، روز 13 شعبان به من اطلاع دادند که شب 15 شعبان شب عروسی آقای محرابی است ! برای برگشت دادن ایشان به پشت جبهه فورا تغییری در نیروهای مسئول در عملیات داده و به آقای محرابی گفتم: شما باید برگردید به پشت جبهه و به اراک بروید. ایشان قبول نکرد و گفت : بعد از عملیات می‌روم. گفتم: فردا شب عروسی شما نیست؟ ایشان سرش را پایین انداخت و آهسته گفت: اگر من برنگردم عروسی هم عقب می‌افتد و من هم در عملیات شرکت می کنم. خلاصه با چانه زنی زیاد ایشان را روانه سنندج کردیم، ولی فردای همان‌روز 14 شعبان که شب عملیات و شب عروسی ایشان بود به منطقه عملیات آمد که من به ناچار با ایشان برخورد کردم. گفتم : شما حق شرکت در عملیات را ندارید و باید به اراک برگردید و ایشان را با یک دستگاه تويوتا لندکروز به سنندج فرستادم.. لباس های خاکی جبهه و چکمه و خستگی راه بعد از چند ساعتی که از حضور میهمانان گذشته بود وارد مجلس عروسی خودش می‌شود، در آن شب چه گذَشت بهتر است از خودش سوال شود. ☑️ منبع: مجله شماره 21 کانون سنگرسازان‌ بی‌سنگر ┄┅═✧❀💠❀✧═┅┄ 🌹 (رزمندگان و ایثارگران پشتیبانی و مهندسی جنگ جهاد سازندگی) @sangarsazan_ir
👌 داستان 📍مشکل گشایی! 🎙محمدعلی کرکه‌آبادی 💠بعد از آزادی کوه قمیش در عملیات بیت‌‌المقدس که راه ارتباطی آن از طریق هرمدان به الاغلو می رسید. گروهی از جهادگران جاده هرمدان را اصلاح کردند. این جاده در کنار دره‌ای واقع شده بود که از بین کوه‌های بوجار و شیخ محمد و قمیش و ویالون عبور می کرد. 💠با استقرار در ورودی تپه‌های الاغلو عملیاتی دیگر در نظر گرفته شد که به طرف شهر سلیمانیه پیش می رفت. در این عملیات خسارت زیادی دیدیم و تعدادی از بلدوزرهای ما منهدم شد. برای بازسازی بلدوزرهایی که رادیاتور آنها توسط هلیکوپترها از بین رفته بود رادیاتورها را به مقر خود در کوه نوری بردیم.کوه نوری در منطقه سردشت واقع شده است و چشمه‌ای در کنار صخره سنگی همیشه جاده ارتباطی کوه نوری را می شست. 💠این بار نیز آب جاده را از بین برده بود و نیروهای نظامی اعم از ارتشی و سپاهی به جهت عبور مشکل پیدا کرده بودند. دیدم که همه معطل عبور از نقطه‌ای هستند که چشمه جاده را شسته است. این چشمه آب بسیار سبک و گوارایی داشت. اما خرابی جاده را نیز به‌وجود می آورد. رفتم و لودر را از مقر آوردم . اگر ۴۰ تا ۵۰ کمپرسی ماسه بود، جاده برای مدتی اصلاح می شد. اما با نبود چنین امکاناتی راننده لودر کار را انجام داد. با یکی دو بار چرخش راننده لودر جاده را اصلاح کرد و با تجربه‌ای که داشتیم ظرف مدت ۱۰ دقیقه جاده وصل شد. 💠 این در حالی بود که نیروهای ارتش و سپاه یک هفته بود آنجا معطل شده بودند. من با امید به خدا با برادرمان احمد لیاقتی که به‌عنوان نیروی حراستی کنارمان بود، از نقطه موردنظر عبور کردیم. همه حضار از کار چند دقیقه‌ای ما برای درست کردن جاده حیرت‌زده شدند. 💠واقعا خودم هم متوجه نشدم که این مسافت ۵۰ ، ۶۰ متری آب‌گرفتگی چگونه انجام شد. از آنجا که گذشتیم به تونل برفی گردنه سیر رسیدیم. خدا خدا می کردیم آنجا مشکل نداشته باشیم. در آنجا دره‌های پر از برف بود که با گرم شدن زمین ناگهان برف حرکت می‌کرد و هر چیزی در جاده بود می‌برد. برای عبور از آنجا نیز از همان لودر استفاده کردیم. چون بهمن این جاده را هم مسدود کرده‌بود و جاده را باز کردیم واقعا بچه های جهاد مشکل گشا بودند. ☑️ منبع: مجله شماره 22 کانون سنگرسازان‌ بی‌سنگر ┄┅═✧❀💠❀✧═┅┄ 🌹 (رزمندگان و ایثارگران پشتیبانی و مهندسی جنگ جهاد سازندگی) @sangarsazan_ir
👌 داستان ⭕ یادی از شهید حاج علی رکینی 🎙حاج محمد حیدری دلگرم 💠کشاورزان روستای رکین در تابستان‌ها زراعت می‌کردند و چون کل اهالی روستا زمین نداشتند زمستان‌ها نیز در تهران به کار حلاجی مشغول بودند. حاج علی هم از این قانون مستثنی نبود. شاید لحاف و تشک منزل شما دوخت همین حاج علی باشد ! جنگ شروع شد ، یکبار از طریق سپاه به منطقه رفت اما از کار دژبان بودن در منطقه حاجی عمران و تماشاچی بودن رزمندگان به وجودش خوشش نیامد. 💠معلم روستا که حالا فرمانده پشتیبانی و مهندسی جنگ بود، بهترین وسیله بود که او را جذب نماید با تلفنی مشکل حل شد و حاج علی با چند روز آموزش در اصفهان راننده بلدوزر شد . مدتی بعد شجاع‌ترین راننده گردان الغدیر همدان حاج علی بود ، و خاطرات همنشینی با او از نظر اخلاص زبان‌زد جهادگران گردان در منطقه شد. اخلاص او در کنار تلاش او در بین گردان هنوز هم در دور دست‌ها وجود دارد و نقل مجالس جهادگران گردان الغدیر است . 💠از او پرسیدند آرزویت چیست ؟ گفت: بروید ببینید آرزوی حضرت مهدی عجل‌الله‌تعالی‌فرجه چیست؟ ، او (حضرت صاحب‌الزمان عجل‌الله‌تعالی‌فرجه) که نه آرزوی سبک و نه آرزوی نشدنی و نه آرزوی پوچ و بیهوده دارد و می خواهد جهان به عدل و داد برسد غیر از این آرزو هر آرزوی دیگری ره باطل میرود. بارها می گفت خدایا ما را در امتحان موفق بدار و بزرگترین امتحان را نصیب ما بگردان اما ما را با ثروت و حشم و خدم امتحان نکن و به جای این مرا به دستگیری از مردم شاد کن و بارها شاهد بودم که می گفت زمین و آسمان اگر شادند و مسرور از دستگیری خلایق شادند و گرنه زمین و آسمان مرده‌ای بیش نیستند . 💠رکینی در شب قبل از شهادت به من گفت امروز دیگر مادرم به مقام رضا رسید و اجازه شهادتم را امضاء کرد دیگر به شهید شدن نزدیک شدم بیا وقت وصیت‌نامه نوشتن است و تمام وصیت‌هایش را به من گفت و من نوشتم . ┄┅═✧❀💠❀✧═┅┄ 🌹 (رزمندگان و ایثارگران پشتیبانی و مهندسی جنگ جهاد سازندگی) @sangarsazan_ir
👌 داستان 📍اثر نام امام زمان (عج) 💠 روزی سرگرد محمودی (سرگرد محمودی که فارسی را با لهجه‌ی کردی صحبت می‌کرد، افسر استخبارات عراق و عضو حزب بعث بود. که در زمان محمدرضا پهلوی دوره‌ی آموزش نظامی و تکاوری را در اصفهان گذرانده بود. فرد خیلی کثیف و پلیدی بود و از همه بیشتر، او اسرا را آزار و اذیت می کرد) دستور داد مهدی طحانیان را پیشش آوردند و از او خواست تا به امام اهانت کند! (روزی به مهدی گفتند: امام گفته که مهدی بچه‌ی ما نیست. مهدی هم مطلب را با گفتن این جمله تمام کرد: امام سرپرست و ولی من است هر چه ایشان بگویند همان است.) 💠 وقتی این کار را نکرد به سربازانش دستور داد تا مهدی را بی رحمانه شکنجه‌اش کنند. مهدی که خم به ابرو نمی‌آورد، زیر کتک‌کاری سگان هار، دستان کوچکش را بلند کرده و نام مبارک امام زمان(عج) را بر زبان جاری می‌ساخت. 💠 سرگرد محمودی هم در حالی که به شدت عصبانی شده بود می‌گفت: مهدی چرا گفتی یا امام زمان (عج) بگو یا محمودی تا نزنمت، ولی همچنان با مقاومت مهدی مواجه می‌شد. چند بار که این عمل تکرار شدم حمودی گفت: این بچه چقدر سرسخته! من از رو رفتم دیگه نزنیدش. 💠 بعد رو کرد به عبد که نگهبان درشت هیکل بی‌رحم خدانشناس و به شدت شکنجه‌گری بود، گفت: اون بچه رو ببین که کز کرده، تو جبهه تنهایی ده تا از شماها رو حریفه. برشی کوتاه از کتاب "کمپ هشت" ┄┅═✧❀💠❀✧═┅┄ 🌹 (رزمندگان و ایثارگران پشتیبانی و مهندسی جنگ جهاد سازندگی) @sangarsazan_ir
👌 داستان 🎙حاج هادی 📍چابک 💠 یکی از فرماندهان لشکر ۲۱ حمزه فردی بود به نام چابک، نمی‌دانم الان زنده هست یا نه. اگر هست که خدا نگه‌دارش باشد و اگر هم شهید یا مرحوم شده خدا روحش را شاد کند. ایشان فردی بود از نظر ظاهری شبیه جاهل‌های زمان شاه، ساده و بی آلایش؛ البته کار بلد و مقتدر، خوش هیکل و مسلط، شوخ طبع و با نمک. صورتی گرد، سبیل‌های پهن و بلندی داشت که تمام لب و دهانش را پوشانده بود. نکته ای که قابل توجه بود و به خاطر همین ویژگی او، دوستان مدام مرا ملامت می‌کردند که چرا با او دوست هستم و نشست و برخاست می‌کنم این بود که ایشان اصلا نماز نمی‌خواند. به قول خودش تا آن موقع دریغ از دو رکعت نماز. با این حال آدمی بود شجاع، صادق و خوش رفتار. 💠 وی فرمانده گردان بود. همیشه دوست داشت نزدیک‌ترین خاکریز به عراقی‌ها از آن او و گردانش باشد. تو منطقه ملحه بود. یک روز آمد و گفت: ما حمام می خواهیم. گفتم: بروید بسازید پولش را ما می‌دهیم. خلاصه ایشان رفت و یکی دو هفته بعد آمد و گفت: حمام آماده است. حمام را کنار جاده اهواز نزدیک شوش ساخته بود. همان روز با یکی از روحانیون به نام حاج آقا رضایی رفتیم برای افتتاح حمام. 💠 تا رسیدیم آنجا، من تمام هزینه ساخت حمام را به چابک تقدیم کردم. چابک به حاج آقا رضایی گفت: در تمام عمرم آدم خوش قول‌تر از حاج هادی ندیدم؛ از امروز من غلامشم، هر چه بگوید انجام می‌دهم. گفتم: دروغ می‌گویی. گفت: به اسم امام قسم هر چه بگویی انجام می‌دهم. دیدم فرصت خوبی ست برای امر به معروف؛ گفتم: اگر راست می‌گویی همین امروز سبیل‌هایت را بزن و در این حمامی که خودت ساختی غسل کن و توبه را هم چاشنی‌اش نما و از همین صلاه ظهر شروع کن به خواندن نماز. قدری سکوت کرد. عرق شرم روی پیشانی‌اش نشست لحظه‌ای بعد سرش را بالا گرفت و گفت: قسم به اسم امام، قسم به جان امام که دیگر نمازم ترک نخواهد شد. 💠 چند روز بعد با روحانی دیگری به نام حاج آقا اسلامی رفتیم که به او و گردانش سر بزنیم، ظهر رسیدیم آنجا، دیدیم نماز جماعت برپا شده است. ما هم ایستادیم تو صف نمازگزارها و اقتدا کردیم بین دو نماز دیدم چابک امام جماعت است، با دیدن او بی اختیار اشک شوق از چشم‌هایم جاری شد. همان لحظه یاد حرف‌های شهید چمران افتادم که گفته بود در هدایت و ارشاد خود و همنوعانتان بکوشید. اگر دوستی و همرزمی داری که از تو بهتر است از او رنگ بگیر و اگر تو از او بهتری اجازه بده او همرنگ تو شود. برای بهتر شدن به هم کمک کنید نگویید فلانی گذشته اش مشکل دار بوده است. 💠 به قول امام حال فعلی افراد را در نظر بگیرید. با گذشته‌اش کار نداشته باشید. در روز عاشورا بعضی‌ها با این که عمری را در کنار امام حسین (ع) زندگی کرده بودند، او را رها کردند. اما حُر از سپاه یزید آمد و حسینی شد. یک نصرانی که در طول عمرش یک رکعت نماز هم نخوانده بود توفیق پیدا کرد که به شهدای کربلا بپیوندد در حالی که خیلی‌ها با بیش از نیم قرن عبادت به خاطر مسامحه و ترس و دنیا طلبی این سعادت را از دست دادند. مبادا همدیگر را به خاطر مسائل گذشته‌تان متهم کنید به روشنایی امروزتان افتخار کنید و به سعادت ابدی پیش رویتان ببالید. برشی کوتاه از کتاب "اکیپ حاج هادی" ┄┅═✧❀💠❀✧═┅┄ 🌹 (رزمندگان و ایثارگران پشتیبانی و مهندسی جنگ جهاد سازندگی) @sangarsazan_ir
👌 داستان 📍گلوله‌ای که از گوش یکی از اسرا خارج شد 💠 یکی از بچه‌ها تیر به زیر گوشش خورده بود و همیشه درد داشت و رنج می‌کشید. چندین‌بار پیش پزشک عراقی و بیمارستان رفته بود ولی نتیجه نداشت. دکتر به او گفته بود به هیچ عنوان نمی‌توانیم گلوله را خارج کنیم و در صورت خارج شدن امکان این که شنوایی‌ات را از دست بدهی زیاد است. با وضع بدی که داشت اسمش را در لیست تعویض اسرا نوشتند. 💠 چند روز مانده بود به تعویض که آن شب بچه‌ها برنامه‌ی دعا برگزار کردند و متوسل شدند به ائمه‌ی معصومین علیهم السلام که خداوند او را شفا دهد. همه دعا کردند و گریستند! فردای آن روز با زخم‌اش ور می‌رفت که ناگهان گوش او درد گرفت و خون و عفونت زیادی از آن خارج شد و گلوله‌ای که پزشکان قادر به خارج کردن آن نبودند از درون گوشش بیرون آمد. برشی کوتاه از کتاب "کمپ هشت" ┄┅═✧❀💠❀✧═┅┄ 🌹 (رزمندگان و ایثارگران پشتیبانی و مهندسی جنگ جهاد سازندگی) @sangarsazan_ir
👌 داستان 📍کماندو عراقی! 🎙مهندس گلی 💠خاطره عملیات محرم مرا یاد تنگه ابو غریب و .... و سیلی که بسیاری از بسیجی‌ها را با خود برد و غرق کرد می‌اندازد. ما از رودخانه عبور کردیم و آن طرف رود خاکریز زدیم . شبی به ما گفتند باید خاکریزی آن طرف تپه های شرهانی احداث شود، با بچه های گردان علی بن ابیطالب (علیه‌السلام) بودیم ، تیم مهندسی کار خود را ساعت 11شب طبق فرمان فرمانده لشکر، شهید زین‌الدین شروع کرد، تا صبح کار کردیم ، هوا که روشن شد خاکریز خوب و بلندی آماده بود. سر و صدای دستگاه هاي بچه های جهاد جرأت پیشروی را از دشمن مي گرفت . 💠 کار که تمام شد چون منطقه "تپه ماهور" بود دستگاه ها را به پائین منتقل کردیم و طبق معمول رفتیم برای شناسایی لودر و بلدوزرهای غنیمتی دشمن ، ناگهان از پشت یک لودر یک نفر عراقی جلو آمد و تسلیم شد. دستگاه هم ترکش خورده‌بود و قابل استفاده نبود . بچه ها هم در حال استقرار بودند که پاتک عراقی‌ها شروع شد، من این اسیر عراقی را با موتور پیش " مشهدی علي" پیرمرد ترکی که کیسه نان خشک و ماست همیشه همراهش بود بردم. اسیر را تحویلش دادم و رفتم به کمک بچه ها ! پاتک که تمام شد،برگشتم. دیدم مشهدی علی مثل همیشه تیغه بلدوزر را بالا داده و با اسیر عراقی زیر آن نشسته اند و مشغول خوردن صبحانه‌اند و صفا کردن! 💠با عجله پشت موتور نشستم و گفتم اسیر عراقی ترک من بنشیند و راه افتادیم ، در مسیر 8-7 کیلومتری تا مقر تاکتیکی حرکت کردم و دور گردن و پیشانی‌ام مثل همیشه چفیه‌ای انداخته بودم و در مسیر، راه را هم درست نمی‌دانستم و بسیار خلوت بود. 200متري بچه هاي مقر که رسیدیم به ذهنم رسید با آنها شوخی کنم ، تا رسیدم گفتم اینکه ترک موتور نشسته، برادرم است که 2سال است او را گم کرده بودم، زبانش هم بند آمده. همه ریختند روی سر و کولش، یک ربع ماچ و بوسه می‌کردند. 💠علي درودگر راننده بلدوزر از بچه های ذوب آهن بود که یکدفعه در آن شلوغی فریاد زد این اسیر کماندو است تا این را گفت جو ّ برگشت ، همه دنبال یک چیزي بودند که اسیر را بکشند. اسیر را انداختم پشت لندکروز و گفتم ببریدش، نجاتش دادم.این اسیر مانده بود بین آن استقبال گرم و این خداحافظی دردناک، و شاید با خود می‌گفت این دیگر کیست که من کماندو را پشت ترک خود سوار کرده با چفیه به گردن و با خونسردی در این مسیر آمده است. 💠آن موقع توجه نداشتم ولی الان که فکر می‌کنم وحشت می‌کنم چون به‌راحتی ميتوانست در طول راه از پشت سر مرا با چفیه‌ام خفه کند. ☑️منبع: نشریه شماره 35 کانون سنگرسازان بی‌سنگر ┄┅═✧❀💠❀✧═┅┄ 🌹 (رزمندگان و ایثارگران پشتیبانی و مهندسی جنگ جهاد سازندگی) @sangarsazan_ir