eitaa logo
‌‌ ‌ 𝖯𝚜࣭𝗒𝖼𝚑࣭𝗈 𝖦𝚒𝚛𝚕࣪.
34 دنبال‌کننده
7 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
بیاید چنل جدید قبلیه محدود شده https://eitaa.com/joinchat/3483961078C0a96cc6df6 جج ها نیاید لف میدم بیاید اد کنم
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌࿙⃛‌࿚⃛࿙⃛‌࿚⃛࿙⃛‌࿚⃛𑩓 ࿙⃛‌࿚⃛࿙⃛‌࿚⃛࿙⃛‌࿚⃛ 🦢 روز دوشنبه ، یکم دسامبر بود. بالاخره بعد از حرف‌ها و نامه‌های طولانی ، قرار بود یکدیگر را در کافه رزبری ملاقات کنند. آدام قرار بود با ناشر معروف آلمانی ؛ یعنی آلبرت فریدمن ملاقات کند. آدام با خوشحالی بهترین لباسش را پوشید ، خوشبوترین عطرش را زد و آماده شد. نوشته هایش را برداشت ، خانه را ترک کرد و به سمت کافه رزبری به راه افتاد. ازآن طرف بریژیت فرانسوا همراه با خواهرش ژاکلین ، زودتر به کافه آمدند تا آنجا را برای قرار ملاقات آماده کنند. لوئیس روزنامه فروش کوچک ، سوار بر دوچرخه‌اش باخبرهای جدیدی آمد. _دوشیزه های فرانسوا امروز مانند گل زیبا شدید. آیا روزنامه میخواهید؟ بریژیت و ژاکلین خندیدند. _ممنون بابت تعریف زیبایت. بله یک روزنامه بدهید. لوئیس باخنده روزنامه را به بریژیت داد و از آنان خداحافظی کرد و رفت. مادام شارلوت و موسیو لئو هم آمده بودند تا درب مغازه هایشان رو باز کنند. آنان با لبخند برای بریژیت و ژاکلین دست تکان دادند و وارد مغازه هایشان شدند. نسیم ملایم و خنکی درحال وزیدن بود. گنجشکان روی شاخه‌های درختان آواز می‌خواندند. خورشید داشت خودش را از پشت ابرها نمایان می‌کرد. بریژیت صفحه موسیقی را درون گرامافون قرار داد و مشغول تمیزکاری شد. ژاکلین پیشخوان را مرتب می‌کرد و زیرلب آواز می‌خواند. آدام بالبخند از درشکه پیاده شد درحالی که نوشته هایش در دستانش بود. او وارد کافه شد و برای بریژیت و ژاکلین دست تکان داد و پشت میز رزرو شده نشست. نگاهی به نمای بیرون انداخت ، و بعد منو را از دست بریژیت گرفت. در همان لحظه آلبرت ، با قدم های آرام و استوار وارد کافه شد. به سمت میز آمد و رو به روی آدام نشست. آنها دو فنجان قهوه سفارش دادند و شروع به صحبت کردند. _بالاخره همدیگر را دیدیم ، بعد از کلی انتظار و نامه. _سفرتان از آلمان به فرانسه چطور بود؟ راحت بودید؟ کمی مکث کرد ؛ و بعد سری به نشانه تایید تکان داد. _آدام ، درباره نوشته جدیدت کمی بگو. اسم آن چیست؟ خیلی کنجکاوم درباره‌ش بشنوم _اوه... بله درست می‌گویید اصلا حواسم نبود. خب اسم این نوشته "هیچ چیز ابدی نیست" است. درباره زنی ست که... در همین حین بریژیت فنجان های قهوه را آورد. _نوش جونتون آقایون. ژاکلین که همان‌طور زیرلب آواز می‌خواند به آشپزخانه رفت تا چای دم کند. مدتی بعد بریژیت دوباره به سمت میز آنان رفت تا نظرشان را درباره خوردن یک فنجان چای بپرسد. _آقای آلبرت همان‌طور که گفتم ما می‌توانیم این کار را انجام دهیم ، چطوره؟ _خیر آقای آدام ، شما نمی‌توانید همچین کاری بکنید. ما حتی قبل از ملاقات هم درباره این موضوع حرف زدیم نه؟ _ولی آخه... _نه آدام. حرف من همیشه نه بوده و هست. آلبرت مشتی روی میز کوبید و بعد باعصبانیت کافه را ترک کرد. بریژیت مات و مبهوت مانده بود حتی فرصت نکرد حرفش را بزند. میخواست جریان را از آدام بپرسد که او سکه‌ها را روی میز گذاشت و با ناامیدی و ناراحتی کافه را ترک کرد. درآن لحظه بریژیت با افکار پریشان و بهم ریخته‌اش درون کافه ، با سوال های بی‌جواب ماند. کافه رزبری در سکوت سخت و غم انگیز فرو رفت و فنجان‌ها ، دست نخورده باقی ماندند. ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌࿙⃛‌࿚⃛࿙⃛‌࿚⃛࿙⃛‌࿚⃛𑩓 ࿙⃛‌࿚⃛࿙⃛‌࿚⃛࿙⃛‌࿚⃛ 🦢