eitaa logo
دل نوشت های سارا:)
1.8هزار دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
مینویسم چون سکوت میخواست حرف بزنه⁦(((: ‏کاش بفهمن که هرکسی زخمی جنگ خودشه و این انصاف نیست که از جنگی که هیچ وقت توش نبودی حرف بزنی ...! نوشتن اگه بی اهمیت بود ؛ خدا توقرآن به قلم قسم نمیخورد!^⁠^ [تمام محتوای این داستان کاملا واقعی هست 🙂]
مشاهده در ایتا
دانلود
معمولا آدما بعد یه مدت قلق همدیگه دستشون میاد ولی من هرچی زمان میگذشت از خانواده دور تر میشدم .. هرسال که بزرگتر میشدم انگار زبونم هم دراز تر میشد و دیگه ساکت نگه داشتنش مخصوصا موقع عصبانیت برام کار راحتی نبود:) بهم میگفتن وقتی یه چیزی بهت میگیم فوری دنبال جواب نباش و دودقیقه زبون به جیگر بزار ..اما وقتی جواب نمیدادم هم میگفتن همیشه که زبونت درازه چرا الان هیچی نمیگی!؟🚶🏽‍♀️ جملات نصیحتارو از حفظ بودم ولی هیچ کمکی بهم نمیکرد .. وقتی رابطه زنعموم و بچهها و نوه هاشون رو میدیدم میشدم حسود ترین آدم رو زمین🚶🏽‍♀️ همش دقت میکردم اونا چیکار میکنن که همیشه زنعمو‌دوسشون داره و از دستشون ناراحت نیست.. دوست داشتم زیاد تلاش کنم و بشم دختری که زنعموم دوست داره چون عاشق روزایی بودم که ازم میپرسید ناهار چی درست کنم !؟:) و آخه چجوری میشه توصیف کنم قندی که اون لحظه تو دلم آب میشد رو؟ :) اما از یه جایی به بعد دیگه براش تلاش نکردم و اولویتم شدفقط آدمای تو گوشیم:) انگار بااونا زندگی میکردم همش تو اتاقم بودم و برای وعده های غذایی تشریف میبردم تو حال.. فکر کنم تغییرات روحیم انقد ضایع بود که پسر عموم و خانومش هم متوجه اوضاع نچندان خوبم شده بودن و این اواخر به بهانه های مختلف من رو باخودشون میبردن بیرون و تفریح بلکه از دپرسی در بیام.. پسر عمو کوچیکم همیشه هوامو داشت و بهم حس یه داداش بزرگ داشتن رو میداد:) یبار از مسافرت برام یه ساعت سوغاتی آورد و گفت اینم برای خواهر کوچیکه :) و من بیشتر از ساعت واسه این جمله خر ذوقق شدم.. تو فهمیدن درسای مدرسم همیشه نیازمند کمکش بودم... با کمک های شب قبل امتحان پسرعموم به زور نمره قبولی رو از ریاضی میگرفتم .. یه شب پسر عموم اومد باهام صحبت کرد و ازم خواست یه تصمیم درست برای زندگیم بگیرم.. منم از دهنم بیرون پرید و گفتم شاید دیگه نخام اینجا زندگی کنم:)🚶🏽‍♀️ بعدش یهو بغض گلو مو‌گرفت و یه نفر توی ذهنم ازم پرسید واقعا یه روزی ممکنه دوباره از اینجا هم بری؟... پس حرف مردم چی! پس آیندت چی ! مردم هزارتا حرف برات درمیارن هم برای تو هم برای عمو ها و عمه هات ! امکان نداره بتونی از اینجاهم بری.. همه این فکرا از ذهنم گذشت و دلم میخاست حرفم رو پس بگیرم اما قبل از اینکه دوباره چیزی بگم پسر عموم گفت فرقی نمیکنه کجا میخای زندگی کنی فقط زودتر فکراتو بکن و تصمیم های خوبی بگیر برای زندگیت و رفت🚶🏽‍♀️:) و دوباره من موندم و شب و تنهایی ودلتنگی و مغز مریضم که حسابی درد میکرد.. اون شب قبل خواب بیشتر از شبای دیگه فکر کردم..🚶🏽‍♀️
همیشه وقتی دُز زیادی از غم به قلبم هجوم میاورد فکرای سمی هم به ذهنم حمله ور میشد... تصور میکردم که خودکشی کردم و حالا خبر مرگم به گوش همه اونایی که اذیتم کردن و قدرم رو نمیدونستن رسیده.. و تصور اینکه عذاب وجدان تمام وجودشون رو فرا گرفته برام حس شیرینی بود🚶🏽‍♀️ گاهی وسط اوج گریه هام دوربین سلفی گوشیم رو روشن میکردم و تصور میکردم دارم آخرین ویدیو عمرم رو میگیرم و قراره این ویدیو رو همه خانوادم و فامیلا ببینن.. با بغض همه حرفامو میزدم و مثل ابر بهار گریه میکردم.. اما بعدش که قیافم رو‌میدیدم که چقد وقتی گریه میکنم زشت میشم فیلم رو تو پوشه های پنهان گوشیم قایم میکردم که مبادا کسی ببینه و فقط خودم بعدا نگاش کنم و بخندم🚶🏽‍♀️ یه روز که حس کردم جدی جدی تصمیم دارم خونه عمو اینارو به مقصد شاید خوشبختی .. ترک کنم ، دوباره به سرم زد از خودم فیلم بگیرم و توی فیلم از تمام خاطرات این ۶ سالم خداحافظی کنم💔.. لحظه خداحافظی نگو بگو بزرگترین نقطهه ضعف سارا.. مخصوصا بعد از اینکه صمیمی ترین رفیقم بدون خداحافظی ولم کرد.. از اون روز خداحافظی از خاطرات ... از آدما.. حتی از اشیا و مکان .. شده یکی از ترسای زندگیم! با گوشه گوشه اتاقم خاطره داشتم با وجب به وجبش.. به اندازه یه آدم به اتاقم و خاطراتش حس داشتم و به همون اندازه برای جدا شدن ازش قرار بود گریه کنم.. اتاقم اگه آدم بود حتی از خانوادمم بیشتر ازم شناخت داشت چون فقط اون شاهد راز هام و گریه های شبانم و رفتارام در طول روز بود:).. فیلم رو گرفتم اما این تازه فقط یک تصور بود و اصلا نمیتونستم به چشم یک واقعیت به رفتن از خونه عمو اینا نگاه کنم! بالفرض که از اتاقم و از خاطراتم دل کندم مگه میتونستم از عموم دل بکنم؟ تازه داشتم طعم بابا داشتن رو قشنگ تمام و کمال میچشیدم🚶🏽‍♀️.. چجوری عموم رو چند روز نبینم!؟ شبا تا عمو نازم نکنه چطوری بخوابم؟ روزا تا مشت مالم نده چجوری بیدار شم؟ وقتی دلم از غریبه ها گرفت کی رو بغل کنم که به اندازه عموم بغلش امن باشه؟ وقتی با همه قهر کردم و حوصله نداشتم کی بخندونم و برام خوراکی بخره؟ اصلا چجوری تو چشمای عموم زل بزنم و بگم میخام از خونتون برم و تنهاتون بزارم؟ آخه چجوری😭 کاش سنگ بودم و احساسات از پادرم نمیاورد ...
خونه عمو تو محاصره سه چهار تا مسجد بود و هر شب برای نماز یکیش رو به انتخاب من می‌رفتیم چون دلم نمیخاست تو خونه باشم🚶🏽‍♀️ با حاج خانومای مسجد رفاقت ریزی پیدا کردم و اونام گاهی خیلی ریز برام خواستگار میفرستادن😂 کم کم برام مسجد یه تفریح باحال شد چون دوتا از دخترای محل هم به هوای من میومدن و باهم بعد نماز چایی میخوردیم و از هردری حرف میزدیم یه شب با عمو تو راه مسجد بودیم که یه ماشین از پشت بوق زد و برگشتیم دیدیم ماشین یکی از فامیلای دورمونه.. داشتن دنبال خونه ما میگشتن من سوار ماشینشون شدم تاآدرس رو نشون بدم و باهاشون برگشتم خونه. خونه که رسیدیم خیلی احساس راحتی کردم و با همون لباسای خونه و زیر شلواری شروع کردم پذیرایی😁 زیاد نمیشناختمشون ولی باهام گرم گرفته بودن و منم خوشم اومد ازشون وقتی رفتن متوجه یه تماس های مشکوکی به تلفن خونه شدم که زنعموم با صدای اروم جواب شونو میداد یکم بعد تو اتاقم بودم که گوشی خودم زنگ خورد یکی از همون مهمونا بود و بهم گفت ما تورو برای پسرم خواستگاری کردیم اما جواب خانوادت منفیه اگه جواب خودت مثبته راضی شون کن تا ما بیایم با پسرم حرف بزنی ! این داشت اولین خواستگاری رسمی زندگیم میشد و دست و پام رو رسما گم کرده بودم ازطرفی از اینکه جلوشون با زیرشلواری بودم واونا بازم منو پسندیده بودن برگام ریخته بود😂 تو ذهنم یه سناریو کامل از ازدواجم با پسرشون که اصلا سایه اش رو هم تاحالا ندیده بودم ساختم و خودم رو یه دور تو لباس عروسی تصور کردم قرار شد خانومه دوباره به تلفن خونه مون زنگ بزنه و منم همونجا باشم وقتی که تلفن قطع شد از زنعموم بپرسم کی بود و زنعموم ماجرا رو برام تعرف کنه ومنم بگم حالا بزارین بیان من راضی ام.. رفتم تو حال و منتظر زنگ تلفن خونه شدم این دفعه واضح حرفای زنعمو رو شنیدم که گفت نه ! نه من راضی ام نه عموش! چون سبک زندگی هامون خیلی متفاوته... تلفن که قطع شد از زنعموم پرسیدم کی بود ؟ و تو ذهنم داشتم جمله های بعدی رو آماده میکردم که زنعموم گفت : هیچکس!☺️ و همین... منم سکوت کردم و فهمیدم جدی جدی کنسله ! اما از اون شب به بعد پای خواستگار به خونه ی عمو برای سارای ۱۷ ساله باز شد..🚶🏽‍♀️ تو اون سن ۷۰درصد تصورم از ازدواج سناریو هایی بود که تو فیلم و سریالای هالیوودی دیده بودم یعنی یه زندگی فانتزی و گوگولی مگولی و ۳۰ درصد تصورمم آدمای متاهل اطرافم شکل میدادن .. یکبار از یه تازه عروس با کلی احساس پرسیدم ازدواج چه حسی داره!؟؟ یه نگاه خیلی معمولی بهم کرد و گفت هیچی فقط یه آدم به زندگیت اضافه میشه..! راستش با همین مکالمه کوتاه نصف انگیزه ام به ازدواج رو از دست دادم 🚶🏽‍♀️ و شدیدا برام سوال شده بود که واقعا ازدواج کردن چه حسیه ؟ آیا آمادگی خاصی میخواد؟ آیا من اون آمادگی ها رو دارم ؟ یا همینکه قابلیت کراش زدن و عاشق یه نفر شدن رو دارم و بنظر خودم حاضرم به پاش بسوزم و بسازم کافیه؟ تقریبا دوسوم کتابای عاشقانه مقر کتاب رو خونده بودم اما حوصله خوندن حتی یک دونه کتاب روانشناسی نداشتم که کامل راجب شخصیت و دنیای مردا توضیح بده🚶🏽‍♀️ از کتابای عاشقانه شهدایی خیلی تاثیر میگرفتم برا همین هرکی میگفت ملاکات برای همسر چیه میگفتم ایمان داشته باشه و ریش و ترجیحا سپاهی یا حوزوی هم باشه! پول و قیافه اصلا برام ملاک نیست.. میگفتم اگه عشق باشه بینمون رو پشت بوم نون پنیر بخوریم هم می‌چسبه😄 راستش یادم نمیاد وقتی به سن ازدواج رسیدم یه نفر از بزرگتر هام بیاد قبلش باهام حرف بزنه.. مثلا بیاد برام شفاف سازی کنه دنیای بعد ازدواج‌رو.. یا مثلا بهم بگه یه مرد چه توقعاتی از یه زن داره تو زندگی ؟ اما یادمه هربار که یه غذایی درست میکردم یا خونه رو مثل کوزت برق مینداختم میگفتن احسنت دیگه وقت عروس شدنته!:/ این مدل حرفا این باور رو تو ذهن یه دختر جا میندازه که پس شوهر من تنها توقعش در زندگی از من اینه که کارگر خوبی باشم و به موقع غذا حاضر باشه و به موقع لباسا شسته باشه و به موقع بچه عوض کرده باشه ووو.. میدونستم اون وسط مسط ها یه عشق و محبتی هم پیدا میشه اما کم کم به این باور رسیدم که عشق و عاشقی و تفریحات عاشقانه تو ازدواج، فقط فقط مال همون یک سال اول ازدواجه که هنوز خونه خودت نرفتی و تبدیل به یک خدمتکار نشدی..🚶🏽‍♀️
شاید برای اولین و دومین وحتی سومین مادر خواستگاری که خونه راه دادیم ذوق داشتم اما برای بعدیاشون دیگه نه زیااد..🚶🏽‍♀️ روزی که قرار بود عصرش خواستگار بیاد باید هم به خونه هم به خودم حسابی میرسیدم و بعدش کلی استرس میکشیدم و بعد از اینکه مامان پسره اومد هم باید حسابی حواسم به اون دختر خدای سوتیه درونم میبود تا سوتی موتی نده مثلا یکبار به مامان خواستگارم گفتم خیلی خوشحال شدم دیدمتون!.. یا جلوی یک مامان دیگه برای خودم هم پیش دستی پذیرایی گذاشتم و شروع کردم به میوه خوردن‌.😆 یکی از رو مخ ترین قسمتای مجلس خواستگاری همینکه نمیتونستم خود واقعیم باشم بود.. و یکی از تصوراتم از بعد ازدواج خداحافظی کردن با شخصیت الانم بود. فکر میکردم باید اینی که هستم رو ببوسم بزارم کنار و از بعد خطبه عقد مثل یک پرنسس، که از هر انگشتش یه هنر هم میباره، باشم.. درصورتیکه درحال حاضر نه آشپزی بلدم نه خیاطی نه گُل و مُلدوزی وو...🚶🏽‍♀️ بجاش میتونستم برای پسرشون با عکس و فیلماش ادیتای خفن بزنم یا براش از کتابایی که تاحالا خوندم بگم یا براش نامه های عاشقانه با رعایت تمام آرایه های ادبی بنویسم..🤦🏽‍♀️ .... وقتی یک دخترِ نوجوون از نظر خودش جذابترین لباس مجلسی شو میپوشه و جذابترین مدل مویی که بلده رو میزنه، دیگه توقع پسندیده شدن توسط مادر هر پسری رو ناخودآگاه درون خودش پیدا میکنه.. و این یعنی هربار که یه مامان میاد و سر تاپاش رو یه برانداز میکنه و بعدم میگه انشالله خوشبخت بشه و میره پی دختر دم بخت بعدی ، اون دختر یک سوم اعتماد به نفسش رو همونجا از دست میده🚶🏽‍♀️ و تا یه مدت میره تو فکر: حتما زیادی لاغر مردنی ام، میدونستم غوز دماغم باعث میشه هیچکی پسندم نکنه،شاید این لباسه بهم نمیاد دیگه نمیپوشمش، اصن شوهر فقط مال دخترای خیلی خوشگله هیچ پسری از من خوشش نمیاد..🚶🏽‍♀️وو... اینا دقیقا احساسات اون روزای خودم بود☝🏽 و باعث میشد به آینه یه پیوند خیلی ریزی بخورم و دائم همرام باشه یا دائم جلوش باشم..
همیشه بزرگ شدن به معنی عاقل تر شدن نیست گاهی هرچی بزرگتر میشی بیشتر عقلت رو ازدست میدی.. چون جسور تر میشی ،گستاخ تر میشی! و دیگه تو هم از آدمای دیگه یاد می‌گیری باید چطور از حقت تو این دنیا دفاع کنی و پسش بگیری! من نمیدونستم دقیقا دلم چی میخاد اما استقلال و آزادی داشتن تو زندگی،همیشه برام جذاب بود وچون خیلی وقتا نداشتمشون بیشتر حریص داشتنشون بودم.. تعطیلات رو که خونه عمه هام میگذروندم بشدت حس آزاد بودن و مستقل بودن سراغم میومد و هواییم میکرد پس این شد که منتظر یه فرصت بودم برای تغییر مکان مجدد 🚶🏽‍♀️ تصمیم گرفتم دوباره برگردم پیش خونه و خونواده بچگیم یعنی خونه عمه کوچیکم:) فقط کاش میشد تو این جابه جاییا دلم و احساسات داخلش رو، با خودم نبرم و یه جایی جا بزارمش.. چون دل اصلا حرف منطقی حالیش نیست و فقط بلده بی طاقتی کنه.. بی طاقتیه خاطرات و گذشته ها..🚶🏽‍♀️ و من دلم نمیخواست گذشته نسبتا غمگینم حس و حال ساختن آینده قشنگ رو ازم بگیره پس باید از اون خونه، از اتاقم، از عموم و حس پدرانه ای که داشت حالمو خوب میکرد ،از خاطراتی که ساختم، از اون محله و دوستام وو.. از یه تیکه از وجودم دل میکندم:) دل کندن سخته اما بجاش .. رُشد میکنی:)
دیگه هرچی خواستگار خونه عمو زنگ میزد،زنعمو باید میگفت از اینجا رفته:) هنوز وسایلم رو کامل جمع نکرده بودم اما جسم و روحم دیگه متعلق به اونجا نبود .. .... چیزی به اولین تولد ۱۸ سالگیم نمونده بود که یکی از مسائل تبدیل به عقده شده درونم رو با عمه ام بازگو کردم اونم اینکه همیشه آرزو داشتم تو خونمون تولد بگیرم و همه رفیقامو دعوت کنممم!.. موافقت عمه با این موضوع باعث شد تا چند روز احساس خوشبختی و خوشحالی از ته دل کنم:))) اون سال تقریبا نزدیک ۲۰ تااز رفیقام روز تولدم کنارم بودن و برام کادو آوردن و جشن گرفتیم و بلخره قبل از مردنم این آرزو رو تجربه اش کردم😁 تازه بعدش عمه اجازه داد و یه مسافرت شمال با دختر عمه هام رفتیم که باعث شد تمام تصورم از مسافرت های مسخره ای که تاحالا تو زندگیم رفته بودم عوض بشه++ دیگه قشنگ احساس آزادی و استقلال داشتم:) ... چند وقت بعد از مسافرت اومدم خونه عمو تا همه وسایلم رو جمع کنم اصلا حس جالبی نداشتم هم میدونستم کارم درسته هم احساس میکردم کارم اشتباهه🚶🏽‍♀️ ولی خب رابطم با زنعمو بجای پیشرفت داشت پسرفت میکرد من دیگه نمیخواستم هرروز برای ساده ترین و مسخره ترین چیزا به بزرگترم جواب پس بدم دوست داشتم شاد باشم و شاد زندگی کنم من میگم احساس شادی و هیجان برای نوجوون از غذا واجب تره یه نوجوونِ بدون هیجان، بدون شادی، بدون انگیزه ، چه فرقی داره با یه پیرِ افسرده؟:) دنیای خونه ی عمو و زنعموم هیچ هیجانی نداشت یه روتین ساده بود که هرروز تکرار میشد هرروز و هرروز ..🚶🏽‍♀️ جدااز تحمل این حجم از تکرار باید جواب هم پس میدادم بابت شخصیت و هویتم که هنوز خودم خوب نمیشناختمش! دلم میخواست هیچکس بهم گیر نده تا بتونم تو ارامش خودمو و راهمو پیدا کنم دلم نمی‌خواست ذهنم انقد درگیر مسائل خاله زنکی و پیش پا افتاده باشه که دیگه نتونم به راه نجاتم از این دنیا فکر کنم.. نجات پیدا کردن از این دنیا نیاز به رهایی داره.. روزیکه بتونی گوشی و ادمای داخلش رو رها کنی روزیکه از نیاز های جسمت و یه سری چیزای دیگه رها بشی... اونوقت میتونی روحتو آزاد کنی :) اما من وابسته گوشیم و دنیای مجازی و ادماش بودم چون تو دنیای واقعی هیچ هیجان و انگیزه ای پیدا نمیکردم تصمیم گرفتم محیط زندگیمو تغییر بدم تا شاید وابستگیم به گوشیم تموم شه و از این خستگی و کسلی و بی انگیزه بودن نجات پیدا کنم🥲
علاقه ها و استعداد های درونم مث یه نوزاد نیاز به مراقبت داشتن تا بزرگ بشن و به یه جایی برسن🥲 من شاید دقیق نمیدونستم برای چه کاری تو این دنیام اما میدونستم به چیا علاقه دارم و چه استعداد هایی دارم رشته ای که تو هنرستان انتخاب کردم(صنایع دستی. گرایش فرش) برام کسل کننده بود و روحمو خسته میکرد برای همین ادامه اش ندادم و الان علاقه و استعدادام به دو دسته تقسیم میشدن .اونایی که تلاش کنم میتونم بهشون برسم .و اونایی که بخاطر خانوادم و مذهبی بودنمون نمیتونم بهشون برسم مثلا اسکیت ،تئاتر، بازیگری حالمو خوب میکرد اما باید دورشون رو خط میکشیدم چون اصن به فاز خانوادگیم نمی‌خورد🚶🏽‍♀️ و خب دلم نمی‌خواست تااخر عمرم فقط عکس بگیرم و فیلم ادیت بزنم یا فقط داستان بنویسم حتی دلم نمیخواست تااخر عمرم مجانی برای گروهای فرهنگی کار کنم.. حتی دوست نداشتم ازدواج کنم و بعدش فقط یه خانه دار باشم و روزمرگی عادی وووتمام!..🚶🏽‍♀️ شبا قبل خواب یه گونی فکرای نگران کننده پخش میشد تو مغزم ... : خب سارا دیگه به ارزوت رسیدی و برگشتی خونه عمه جونت دیگه زنعموت نیست که بهت گیر الکی بده.. دیگه میتونی با دوستات ازادانه تر و بدون استرس تر بری بیرون .. دیگه پولاتم دست خودته و میتونی هرچی میخای بخری.. خب الان برنامه ات برای آینده چیه؟ روح ازدواجیم میگفت خوشبختیت تو ازدواجه.. اما دختر بی اعتماد بنفس درونم میگفت کدوم پسری عاشق تو میشه اخه که باهاش احساس خوشبختی کنی!. دختر افسار گریخته درونم میگفت تو باید هر چی که تاالان تجربه نکردی رو تجربه کنی و ازدواج فقط محدودت می‌کنه مثلا پولدار شو و با دوستات مجردی برو مسافرت، برو خارج . یا عصرا برو پارک کلاس اسکیت. یا برو دوره فیلمسازی و بعد فیلم خودت رو بساز و هم معروف میشی هم شاید رسالتت ساختن همون فیلمیه که تو ذهنته.. یا بلاگر مذهبی شو هم پولدار میشی هم چیزای خوب یاد مردم میدی وو.. اماروحیه بسیجی درونم میگفت بیا برو و مسجدا و پایگاها رو از این حالت خشکی در بیار و مسجد محله تون رو از پاتوق پیرزنا تبدیل کن به پاتوق هرچی نوجوونه!! یا مثل قدیما برو مقر کتاب و مُبلغ کتاب شو‌. برو تو مدرسه ها کتابایی که زندگیتو نجات داده رو به نوجوونا معرفی کن و یه صدقه جاریه هم میشه برای اون دنیات.. تو باید واقعیت هارو به نوجوون ها نشون بدی تا الکی الکی مخالف انقلاب و اسلام نباشن.. رسالت تو همینه..🚶🏽‍♀️ اینا یه گوشه ای از فکرای هر شبم بود که در اخر باید چیکاره شم و روتین زندگی مو چه شکلی بسازم! ... نماز که میخوندم، مثل یه نظم دهنده که وسایلای داخل کشو رو نظم میده ، به فکرای تو سرم نظم میداد و کنار هم مرتب میچیندشون... اما اگه نماز نمیخوندم، میشدم شبیه یه کوری که فقط تاریکی میبینه... اصلا برام لیوانی وجود نداشت که بخوام نیمه پُرش رو ببینم‌‌..! یه شب ساعتای ۹ که از بیرون با دوستام برمیگشتم سمت خونه عمه.. یهو با خودم فکر کردم که دارم وسط آرزوی دوسال پیشم زندگی میکنم!! چقدررر آرزو داشتم شبا ازادانه با دوستام تو خیابونا و پاساژا و.. باشم و استرس هم نداشته باشم.
دلم برای عمو که واقعا جای بابام بود تنگ میشد اما حالا بجاش عمه رو داشتم که واقعا جای مامانم بود:) مثل یه مامان،همیشه منو جدی میگرفت و به شخصیت نپخته ام احترام میزاشت درست مثل عموم ، عمه هم مثل یه امانت باهام رفتار میکرد:) مواظبم بود نشکنم و هرموقع اشکم رو میدید خودش رو از تو میخورد..🥲 فک نمیکنم چیز عجیبی باشه اینکه دختر لوسی بار اومدم بابامم خیالش راحت بود که تو بچگی منو گذاشت و راحت رفت... چون میدونست خواهر برادراش اندازه خودش دوسم دارن:) عمه ام از دعوا و دلخوری خیلی بدش میومد و هیچوقت یادم نمیاد تو خونه شون دعوا دیده باشم.. ولی من تازه به سنی رسیده بودم که مثلا یاد گرفتم گلیمم رو از آب بکشم بیرون و هارت و پورتم زیاد بود😂 سرم درد میکرد برای اینکه حس کنم یکی میخواد حقم رو بخوره تا شاخ و شونه بکشم .. یه چن باری باهم بحث کردیم اما خیلی زود پشیمون شدم و فهمیدم هیچکس به اندازه عمه ام درحال حاضر هوامو نداره.. و هیچوقت نباید دلش رو بشکنم یا باهاش کل کل کنم:)
آخرین بار که مامانم رو دیدم ۳ سالم بود.. اما اینبار تو ۱۲ سالگی، قرار بود بعد ۹ سال با اصرار های مامان بزرگم ببینمش.. تصورم ازش فقط همون دوتا عکسی بود که دیده بودم اما از رفتارش و واکنشی که قرار بود بعد دیدنم داشته باشه ، هیچ تصوری نداشتم:) حرفا و سوالای تو ذهنم زیاد بود اما میدونستم سطح خجالتم بیشتر از اینه که بتونم باهاش بیشتر از یه سلام و چطورین حرف بزنم...🚶🏼‍♀️ تو قاب در که دیدمش ،منتظر اشکام بودم یا شاید منتظر اشکای اون خانوم( مامانم) که زودتر از هرحرفی فضا روشکل بدن... اما ظاهراً اشکی نداشتم چون اصلا احساسی نداشتم حس اینو داشتم که یه مهمون نسبتا دور اومده خونه مامانبزرگم و منم باید برم سلام کنم انگار واقعا بچه همون خانوم بودم چون اونم نمیتونست هیچ احساسی رو از خودش به من منتقل کنه:) بهم سلام کرد و دست داد اما یه لبخندی هم رو لبش بود که حس میکردم نشونه یه رضایت درونیه.. انگار مامانمم خجالتی بود :) .... فهمیده بودم یه داداش دارم ذوقم برای دیدن داداشم بیشتر از دیدن مامان بود بلاخره دیدمش اونم تو دومین قراری که مامانم رو دیدم وقتی خونه عمو بودم ، زنعمو همیشه می‌گفت نباید مادرت رو فراموش کنی و ازش بی خبر باشی. هم بخاطر اون هم به خاطر آینده من ،هراز گاهی مامانم رو دعوت می‌کرد که بیاد و همو ببینیم و خودش از اتاق می‌رفت بیرون که راحت بتونم سوالا و حرفایی که از قبل آماده کرده بودم رو بهش بگم سوالای مسخره ای مثل اینکه: چرا ولم کردی؟ بابام چه بدیایی داشت که حاضر شدی بچه ات رو بزاری و بری و به آینده اش فکر نکنی؟ داداشم ۶ سالش بود و خیلی شر بود جوری که پشیمون میشدم از اینکه میخواستم ببینمش... اما بازم تصور اینکه یه داداش دارم که شاید آینده به درد هم بخوریم برام جذااب بود .. .... ۱۹ سالم که شد و برگشتم خونه عمه ، می‌تونستم خیلی جاها تنهایی برم از جمله خونه مامانم:) یکبار این کارو کردم و فقط نصفه روز تو اتوبوس بودم تا برسم! محله خارج از شهری بود با مردم و سبک زندگیای متفاوت ... از این محله ها که همه همو میشناسن و وارد شدن یه غریبه تو اون محل همه رو کنجکاو می‌کنه و برمی‌گردن نگات میکنن جوریکه انگار آدم فضایی دیدن🤦‍♀ اما بلافاصله که فهمیدن من دختر فلانی ام همشون باهام گرم احوال پرسی کردن جوریکه انگار داستان زندگی من و مامانم رو می‌دونن .. منم مثل یه غریبه ی باکلاس ،خیلی مودبانه و محتاطانه و معذبانه رفتار میکردم ... در اصل چون سرتاپام استرس و خجالت بود 😬 وارد خونشون که شدم دیدن داداشم مجدد بعد ۴,۵ سال واینکه حالا یه پسر نیمه بالغ شده بود با یکم سیبیل پشمکی که تازه جوونه زده ، منو وارد یه دنیای دیگه کرد و به اصطلاح تو دلم قند آب شد :) تازه اونجا فاز دخترایی که قربون صدقه قد و بالای داداششون میرفتن رو درک کردم🥲 این حس یکی از بهترین حس های زندگیم بود :)
تاحالا شده دلت برای همین روزایی که داری توش زندگی میکنی تنگ بشه؟ ینی نگران روزی باشی که دیگه این روزا تموم شده🚶‍♀.. دقیقا داشتم تو همچین روزایی زندگی میکردم .. چون جدی جدی برای خودم یه دختر مستقل شده بودم و این حس آزادی برام تازگی داشت روز در میون با مترو، با اتوبوس، با دوستام که همشون هم وایب خودم بودن میرفتیم مدرسه فکری که برام هیچی از حس و حال دانشگاه کم نداشت:) بعد کلاسا اکثرا می‌رفتیم حرم و ناهار رو تو سلف کتابخونه حرم می‌خوردیم شبم تا قبل ساعت ۸ می‌رسیدم خونه و شروع میکردم به تعریف کردن روزم برای عمه یا دختر عمم دیگه از خونه فراری نبودم اما دلمم میخواست خوب جوونی کنم برای همین تو این مدت که خونه عمه بودم بیشتر از ده بیستا دوست صمیمی پیدا کردم که همشون یجور پایه تفریح و خوش گذرونی و همچنین کارهای فرهنگی بودن😁 عمه میزاشت با دوستای مذهبیم همه جا برم حتی مسافرت:) برای حلقه های میانی که رهبر گفته بود یه کاری پیش اومد که باید چند روز می‌رفتیم تهران اونم با قطار:) بااینکه سفر کاری بود اما بازم به اندازه تموم اون مسافرتایی که تو نوجوونی با خانواده رفته بودمو بهم خوش نگذشته بود ، خوش گذشت =) ولی ترسم از اینکه یه روزی این اکیپمون و این روزا از هم بپاشه کاملا درست بود چون چند وقت بعد یکهو فهمیدیم یکی از استادامون که مارو دور هم جمع کرده بود برای چند سال باید از مشهد مهاجرت کنه تهران و دیگه نمیبینیمش💔 اون خانم هم فقط یه استاد معمولی برامون نبود هم یه رفیق با معرفت بود هم یه مادر مهربون که هر موقع راه رو گم میکردیم پیدامون میکرد و میاوردمون تو مسیر 🥲 مدل حرف زدنش و آرامش حرفاش با همه استادای دیگمون فرق داشت:) تشکیلات بدون رهبر انگیزه خیلی قوی میخواد که سر پا بمونه و ما دیگه انگیزه زیادی نداشتیم 💔🚶‍♀ کلاسامون تق ولق پیدا کرد ولی در کنار کلاسا یه هیئت کوچولو مخصوص دخترا راه انداخته بودیم که همون بهانه ی جدیدی واسه دورهم جمع شدن اکیپمون بود برای همین بازم تا مدت ها بعد از مهاجرت استادمون به شهر دیگه از هم جدا نشدیم و خاطره های باحال تری ساختیم 🥲
روزا می‌گذشت و من و دوستام که دیگه عادت کرده بودیم به انجام دادن یه کار فرهنگی، رسانه ای ... داشتیم از اینکه مدت زیادی هیچ‌کار انجام ندادیم کلافه میشدیم هر روز یه ایده به ذهن یه نفر می‌رسید و شاید تا وسط های ایده هم می‌رفتیم اما دوباره ناتمام بیخیالش میشدیم حس میکردیم کارامون تاثیری نداره چون کلیپایی که ما میساختیم و با یه پیج کوچیک نشر می‌دادیم در مقابل میلیون ها پیج اونور آبی که داشت مغز جوونا رو شسته شو میداد انگاری هیچ و پوچ بود 🚶🏼‍♀️ به اندازه موهای سرم تو فضای مجازی شبهه از دین و انقلاب انداخته بودن که جواب هیچکدومشو تو سرم نداشتم خودمم داشتم تو اخبارهای غلط غرق میشدم و علاقه ام رو به کار فرهنگی از دست دادم چون انگار هیچ ثمره ای برای جامعه نداشت یه تایمی هیچ کار خاصی نکردم و فقط به روزمرگی های خودم عادت کردم 🚶‍♀