eitaa logo
♡مشڪےبہ‌رنگ‌حجاب♡
512 دنبال‌کننده
6هزار عکس
364 ویدیو
443 فایل
دوستان پیام سنجاق شده رو بخونید و وارد کانال جدید بشید تا با قدرت دوباره شروع کنیم عذر بخاطر کمکاری این چند وقت اما درس میشع️
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت های آخر هفته رمان (قلب های نارنجی)👇👇
_من دوستتم آلما! نیستم؟ _به قول مامانم هر کس رازهای خودشو داره. _ خب رازتو نگو اما مشکلتو بگو! _من هیچ مشکلی ندارم. _قیافت که اینو نمیگه. آلما کلافه نگاهش کرد:« پس چی میگه؟» _میگه افتادی تو هچل. آلما پوزخند زد:« آره. اونم تو هچل فضولی های تو.» و بلند شد و رفت. اگر ساده سرانجام کنجکاوی هایش را حدس میزد شاید از اصرارش برای حرف زدن با آلما دست میکشید اما خوابش را هم نمیدید که با چنین پیشنهادی از طرف آلما روبه رو شود. زنگ تفریح دوم باز هم رفت سراغ آلما اما قبل از آنکه چیزی بگوید آلما گفت:« ساده جان! دوست عزیز و فضول من! باور کن من مشکلی ندارم. اگه هم داشته باشم تو هیچ کمکی نمیتونی بکنی.» _از کجا میدونی؟ _میدونم دیگه. مثل اینه که تو موقع نوشتن نمایش نامه جایی گیر کنی. از من کمک میگیری؟ _معلومه. صد در صد. _آخه من که نمیتونم کمکت کنم. _اتفاقا میتونی. مطمئنم. ........ @Sarall
آلما از سر درماندگی آهی کشید:« خب حالا اگه من کمک نخوام با کی باید ملاقات کنم؟» ساده تند گفت:« با من!» آلما اولین لبخند آن روز را زد:« حالا شما برای ساعت چند وقت ملاقات میدی؟» _هر ساعتی که بخوای. _کجا؟ _هر جا که بگی. _ساعت پنج خوبه؟ چشم های ساده درخشید:« عالیه! پس ساعت پنج خونه ی شما.» آلما گفت:« نه، ساعت پنج خونه ی شما!» ساده یکه خورد:«خونه ی ما!» _آره، خیلی وقته دلم میخواد بیام خونتون. ساده به لکنت افتاد:«وا....واقعا!» _خب آره، مشکلی هست؟ _نه، نه، یعنی آ....ره، امروز کلی مهمون داریم. _تو هم باید پیش اونا باشی؟ _آره، آره. حتما. _حیف شد! _خب من میام خونتون. _مگه نگفتی باید پیش مهمونا باشی؟ ساده آهی کشید:« کوفت بگیره دروغگو و حافظه ی ضعیفش!» آلما زد به بازوی ساده:« بی خیال! باور کن حرفی برای گفتن ندارم، فقط دوست داشتم بیام خونتون، همین.» چشم های ساده خیس شد.آلما گفت:« حالا اگه خیلی رسمی نیستن من مشکلی ندارم، میام.» ساده جواب نداد.آلما گفت:«هان، چی میگی؟ بیام؟» خیسی چشم های ساده بیشتر شد. سرگردان جوابی بود که باید میداد. آلما دوباره پرسید:«بیام؟ من راحتمااا!» ساده زیر لب گفت:«نه، من راحت نیستم.» ........ @Sarall
حس بیزاری از خود حس غریبه ای بود که ساده آن روز با آن آشنا شد. و چه آشنایی تلخ و بدمزه ای بود برایش! تمام راه برگشت به خانه با خودش دعوا کرد: دختره ی دیوونه! از چی ترسیدی؟ از چی؟ برای اینکه اشکش سرازیر نشود مدام پشت شیشه ی مغازه ها می ایستاد. بغضش را فرو میداد و یواشکی گونه اش را خشک میکرد و باز راه می افتاد: از چی ترسیدی؟ هان؟ جواب سوالش را میدانست اما دلش میخواست فکر کند که نمیداند. نمیخواست باور کند که از ترس کوچک شدن در چشم آلما آن دروغ را سر هم کرده بود. نمیخواست بپذیرد آن اتاق اختصاصی و آن خانه ی بزرگ و قشنگ مانع آوردن آلما به خانه ی کوچکشان شده بود. یاد شبی افتاد که پدر گفته بود دوست ندارد بچه هایش با بچه های پولدار دوست باشند و او نپذیرفته بود چون فکر میکرد این روابط هیچ تأثیر بدی روی او نمیگذارد. از خودش متنفر شد. قدم هایش را تند کرد. تندتر و تندتر و تا دم در خانه ی کوچکشان دوید. غصه دار و نالان دعا کرد کسی خانه نباشد تا بتواند یک دل سیر گریه کند. همین که در را باز کرد شیدا را موزخوران یک متری خودش دید. پاهایش نای رفتن نداشت. همانجا نشست و بی صدا زد زیر گریه. شیدا نگران شد:« چی شده؟» ساده اشک ریزان سر تکان داد که هیچی. شیدا باور نکرد:« این همه اشک به خاطر هیچی! توی مدرسه چیزی شده؟» سر تکان داد که آره. _باز هم پری؟ سر تکان داد که نه، نه. _پس کی؟ میان اشک هایش نفسی برای گفتن یافت:« خودم.....خودم.» شیدا با اصرار ساده را فرستاد حمام. گفت آب معجزه میکند در بردن غصه ها. کمی بعد وقتی ساده با سر و روی خیس روبه رویش نشست پرسید:« بهتر شدی؟» ساده حوله را دور سرش پیچید:«آره.» شیدا به دغدغه ی تلخ ساده خندید:« خب میذاشتی بیاد خونمون. چی میشد؟» ساده صورت خیسش را خشک کرد:« خود تو حاضری روژان رو بیاری خونمون؟» ........ @Sarall
_نه، صد سال. چون روژان مثل آلما نیست.خانواده ی روژان از این نوکیسه ها ان. اما آلمایی که من دیدم زمین تا آسمون با روژان فرق داره. آلما از اوناییه که موقع آشنایی فقط به چشم های آدم نگاه میکنه اما روژان به سر و وضع آدم. ساده به تعبیر شیرین شیدا لبخند زد:«واقعا!» شیدا گوشی را برداشت:« معلومه که واقعا. من فقط یه بار آلما رو دیدم. خودت که باید بهتر بدونی.» و گوشی را گرفت رو به ساده:« زنگ بزن!» _به کی؟ _به آلما. بگو همین الان بیاد اینجا. کسی هم که نیست. میتونین راحت تو اتاق درازه با هم حرف بزنین. دوباره رنگ ساده پرید. گوشی را پس زد:« نه، نمیشه. من گفتم امروز مهمون داریم.» _بگو به هم خورد. _نه شیدا. اگه شد فردا. الان آمادگیشو ندارم. شیدا گوشی را سرجایش گذاشت:« حیف که فردا امتحان دارم وگرنه خودم آمادت میکردم.» ساده بلند شد. حوله اش را روی رادیاتور انداخت:« از وضع رضا خبری نداری؟» _مامان گفت دختر خانم مرادی صبح اومده بود چیزهایی با خودش ببره. گفت همون طوریه، تو کما. و بلند شد رفت توی اتاق درازه و در را بست. ساده رفت توی اتاق همه. جلوی آینه موهایش را شانه کرد. بعد رفت پشت پنجره. ........ @Sarall
جمله ی شیدا با طعم شیرینی از ذهنش گذشت: آلما از اوناییه که موقع آشنایی فقط به چشم های آدم نگاه میکند. نفس عمیقی کشید و دلش وحشتناک برای آلما تنگ شد. فردا همان لحظه ی ورود به مدرسه با نگاهش آلما را یافت و قبل از اینکه تردید سراغش بیاید خودش رفت سراغ او. انگار که سال ها آلما را ندیده باشد محکم بغلش کرد و گونه اش را بوسید. آلما که هنوز گیجی روز گذشته را با خود داشت مبهوت رفتار ساده ماند. اما ساده هوشیار بود:« امروز میای خونمون؟» _نه، نمیتونم. _چرا؟ _چرا نداره. _پس کی؟ آلما سریع گفت:« اگه شد پنجشنبه.» _یعنی تا پنجشنبه نمیخوای چیزی بگی؟ _چیزی برای گفتن ندارم. ساده تاکید کرد:«داری، من میدونم.» آلما نوک مقنعه ی ساده را کشید پایین:« چقدر خوبه که تو اینطوری هستی!» ساده مقنعه اش را مرتب کرد:« چطوری؟» _من خوبم. تو چطوری؟ _آلما مسخره بازی درنیار دیگه. مگه چطوری ام؟ _خیال پرداز! ساده کوبید روی شانه اش:« خیال پردازی نیست.» _هست. به خاطر همین میتونی نمایش نامه بنویسی. _یعنی اون سبد بزرگ گل، معرکه ای که دو روز پیش راه انداختی، دروغ هایی که این روزا ردیف میکنی، همشون خیال پردازی های منه؟ آلما لبخندی زد:« مادربزرگت درباره ی کنه ها چیزی بت گفته؟» ساده سعی کرد کم نیاورد:« چرا اتفاقا. گفته یه دوست خوب بعضی وقتا مجبوره کنه بشه.» آلما بلند خندید و با همان چشم های سبز خسته و نگاه گیج به چشم های ساده چشم دوخت:« کاش من و تو زودتر با هم دوست شده بودیم!» ........ @Sarall
تا پنجشنبه فقط ۲ روز فاصله بود اما هر ساعتش برای ساده سالی گذشت. بیشتر از آنکه کنجکاو دانستن راز آلما باشد دلش میخواست عکس العمل او را موقع دیدن خانه شان ببیند. با تمام دلگرمی های شیدا باز هم ته دلش چیزکی شور میزد. چهارشنبه شب موقع شام وقتی برای خودش غذا میکشید با لحنی که میخواست وانمود کند خبری عادی است گفت:« فردا قراره آلما بیاد اینجا.» سهراب یکه خورد:«واقعا!» مادر به دیگری مهلت نداد:« صد دفعه گفتم قبل از مهمون دعوت کردن یه نگاه تو یخچال بندازین. فقط یه کیسه پرتقال آب گیری داریم.» ساده خواست چیزی بگوید که باز هم مادر مهلت نداد:« و ته کیفم فقط یه ۵۰۰ تومانی مونده.» شیدا گفت:« مامان برات نگفتم؟ هفته ی پیش ساز اینا خانواده ی خواستگار خواهرش رو برای شام دعوت کرده بودن. از اون پولدارای اساسی ان. وضع خود ساناز اینا هم خوبه اما خود ساناز میگه تو مال و اموال انگشت کوچیکه ی اونا هم نمیشن. بابا و مامان ساناز برای اینکه کم نیارن ۶ نوع غذای پرگوشت و چرب و چیلی درست کردن. اتفاقا همون شب همسایشون یه قابلمه ی گنده ی آش رشته نذری براشون میبره. مامان ساناز هم از خدا خواسته آش رو میبره سر میز که دیگه تکمیل تکمیل بشه. حالا حدس بزنین چی شد؟» سهراب گفت:« برقا رفت.» همه خندیدند. حتی مادر که آن روز با پدر قهر کرده بود. پدر پرسید:« خب بعد چی شد؟» شیدا گفت:« مهمونا تا آخرین قاشق آش را خوردن اما از غذا های خوش آب و رنگ مامان ساناز فقط یه ذره خوردن. بعضی ها هم اصلا نخوردن.» مادر حیرت کرد:« چرا؟ شور شده بود؟» شیدا خندید:« نه. برای اینکه آش براشون جذابیت داشت نه رولت گوشت و میگوی پفکی.» سهراب گفت:« لابد منظورت اینه که همون پرتقال آب گیری برای آلما کلی جذابه.» شیدا گفت:« قربون هوش برادر.» مادر با دلخوری گفت:« پس خودتون میدونین و مهمونتون.» پدر گفت:« من خودم فردا میوه و شیرینی میخرم.» مادر رو کرد به ساده:« مگه قراره آلما نصف شب بیاد؟» پدر رو کرد به سهراب:« سهراب جان! یکمی پول داری قرض بدی تا فردا پس فردا؟» سهراب سر تکان داد که دارد. ساده آهسته به شیدا گفت:« انگار اوضاعو بدتر کردم نه؟» شیدا آهسته تر گفت:«بی خیال بابا، پس فردا جمعه ست.» ........ @Sarall
روزگار عوض شد!!! مثل دفترهای قدیمی بودیم، دو به دو باهم، هرکدام را که میکندند، آن یکی هم کنده میشد! حالا سیمی شدیم که با رفتن دیگری کَکِ مان هم نَگزد... @Sarall
💐💐💐💐💐💐 💐💐💐💐💐 💐💐💐💐 💐💐💐 💐💐 💐 یه آرزو داشت که همیشه به زبون مےآورد. مےگفت"میخام روز عاشورای امام حسین ع عاشورایے بشم" روز عاشورا،داشت جعبه های مهمات رو جا به جا مےکرد،که صدای انفجار بلند شد! وقتی گرد و غبار خوابید، دیدم سرش از بدنش جدا شده؛ سر جدا،پیکر جدا... @Sarall
26.82M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌺خواستگاری فرزند شهید🌺 ماجرای عجیب وعرفانی از اعجاز یک شهید مدافع حرم در مراسم خواستگاری فرزندش که جدیدا اتفاق افتاده وموجب حیرت شده... شادی روح شهدا صلوات 😭 فقط تا آخرش نگاه کن .... . شادی روح سرداردلهاصلوات
♥️📚 📚 🌸🍃 🌺 °•○●﷽●○•° دستم و جلو دهنم گرفتم و پلکام و بستم که اشکام راه خودشون و پیدا کردن و از روی گونه ام سر خوردن.حس میکردم از شدت شرمندگی دیگه نمیتونم به چشمای محمد نگاه کنم. نتونستم سرم و بالا بگیرم.فضای اتاق و بوی گل پر کرده بود. جعبه ی خوشگل کنار کیک و باز کرد و از توش زنجیری و در آورد. سرم و خم کرده بودم که از تو آینه چشمم بهش نیافته،به عقل خودمم نمیرسید با این همه انتظارم برای این روز،چرا یادم رفت! نگام که به پلاک گرون بند افتاد لبخندی زدم اسم خودش و من و به شکل قشنگی کنار هم نوشته بودن و به زنجیر وصل بود. با لبخند گفت منظورت بودم؟ فهمیدم منظورش به شعر روی کیک و سرم و برای تایید سوالش تکون دادم. _محمد من نمیدونستم که قراره امروز برگردی،تو هیچ خبری... حرفم و قطع کرد وگفت:خوشت نیومد؟ برگشتم سمتش و گفتم :محمد من تا حالا این همه چیزای قشنگ و یه جا با هم تجربه نکرده بودم.انقدر بهت زده ام که نمیدونم چی باید بگم. گردنبدم و تو مشتم گرفتم و گفتم: خوشگله ،خیلییی زیاد! تکیه دادم به کمد و همینطور که نگاهم بین شمع های تو اتاق میچرخید. گفتم :توکه باید الان تهران باشی...!وای محمد انقدر تنهام‌گذاشتی گیج شدم! +گیج که بودی، یعنی فاطمه واکنشت کشته منو. دخلم در اومد تا غافلگیر شی، یه ربع ایستادم تا شاید برگردی بگی وای سوپرایز شدم ،بعد فقط میگی،محمد من نمیدونستم امروز میای.... یه پوزخند زد و :راسی یادم رفت بگم،سلام،و اینکه واقعا برات متاسفم. برگشت و از اتاق رفت. بعد چند ثانیه که حرفاش و تو ذهنم تجزیه و تحلیل کردم از حماقتم حرصم گرفت و زدم تو سرم و گفتم:خدایا اخه چرا من انقدر گیجم؟ میدونستم حرفاش به شوخی بود،اینبار از گیجی و حواس پرتم اشک ریختم و نشستم روی زمین و به کمد پشت سرم تکیه دادم. ناراحت بودم از اینکه ذوقش و کور کردم و ونتونستم اونطور که باید رفتار کنم و بگم چقدر هیجان زده ام از بودنش و چقدر خوشحال و ذوق زده ام از کاراش. قلبم از شدت هیجان تند میزد ولی نتونستم بهش بگم. دستام و جلوی صورتم گرفتم و بلند بلند گریه میکردم.از خودم لجم گرفته بود.حرفای محمد بهانه ای بود که با خیال راحت واسه حواس پرتیم گریه کنم.چند دقیقه گذشت ولی من همونطور با لباسای بیرون همونجا نشسته بودم و گریه میکردم که محمد سرش و از کنار در خم کرد و گفت : میدونستم گیجی،ولی نمی دونستم تا این حد. بالحن تاسف باری گفت: آخه چرا؟دوساعت حرف زدم که شاید دلت بسوزه به حالم یه نگاهی بهم بندازی،بعد نشستی اینجا گریه میکنی؟شوخی سرت نمیشه؟ _راست میگی من واقعا گیجم +.زشته جلو بچه ات اینجوری داری گریه میکنی ،زینب ازت یاد میگیره همش گریه میکنه،بدبخت میشیم.😁😐 _من کجا همش گریه میکنم، یخورده بود فقط +یخورده؟نههه یخورده؟نهههه تو به من بگو یخورده؟ اشکام و پاک کردم واخم کردم گفتم :عه خب حالا دوباره حالت قبلی و به خودش گرفت و گفت :اخمم که میکنی !چشمم روشن،برای بار دوم برات متاسفم به حالت قهر بلند شد بره گفتم:،هیچ هدیه ای انقدر برام هیجان انگیز و دوست داشتنی نمیتونست باشه دارم به این فکر میکنم،تو که بنده ی خدایی و انقدر خوبی،خدا چقدررر میتونه خوب باشه. چیکار کرده ام که یکی از بهترین بنده هاش و تو همچین روزی بهم داد؟ ممنونم که همیشه حواست هست ، حتی وقتایی که خودمم حواسم نیست گفت:تازه این فقط واسه سالگرد ازدواجمون نیست،تولدت تو محرم بود، نتونستم تبریک بگم بهت. در برابر اینهمه محبتش فقط تونستم لبخند بزنم . گفت:بیا بریم اتاق دخترت و نشونت بدم. رفتیم تو اتاقش.نگام که به اتاق صورتیش افتاد دلم براش ضعف رفت.همه ی چیزایی که براش خریده بود و به بهترین شکل تو اتاق مرتب کرده بودن. +مامان زحمتشون و کشید. بہ قلمِ🖊 💙و 💚 🤓☝️