eitaa logo
♡مشڪےبہ‌رنگ‌حجاب♡
512 دنبال‌کننده
6هزار عکس
364 ویدیو
443 فایل
دوستان پیام سنجاق شده رو بخونید و وارد کانال جدید بشید تا با قدرت دوباره شروع کنیم عذر بخاطر کمکاری این چند وقت اما درس میشع️
مشاهده در ایتا
دانلود
هرکس به پایین‌ تر از خود از لحاظ مادی نـگاه کـند و بگـــوید اصــلاً خـــود همیـن شکـــرگزاری سـبب غنا می شود. 🌱 @Sarall
زدیم بغل. وقت نمــ🕋ـاز بود. گفتم: «حاجے قبول باشه.» ‌گفت: «خدا قبول کنه ان‌شاءاللّه.» نــ👁ـگاهم کرد. ‌گفت: «ابراهـــیم!» نگاهش کردم. ــ نمازے خوندم که در طول عمرم توی جبهه هم نخوندم. ــ حاج‌آقا شما همه نمازهاتون قبوله.😳☺️ قصه‌اش فرق ‌می‌کرد. رفته بود کاخـ🏰ــ کرملین. قرار داشت با پوتین. تا رئیس‌جمهور روسیه برسد وقت اذان شد. حاجےهم بلند شد. اذان و اقــ🗣ـامه‌اش را گفت. صدایش ‌پیچید توی سالن. بعد هم ایستاد به نماز.😍😇 همه نگاهش ‌می‌کردند. مےگفت در طول عمرش همچین لذتی از نماز نبرده بوده. پایان نماز پیشانی‌اش را گذاشت روی مهر. به خداے خودش ‌گفت: «خدایا این بود کرامت تو، یه روزے توی کاخ کرملین برای نابودے اسلام نقشــ🗺ـه ‌می‌کشیدند، حالا منِ قاســـم سلیمانے اومدم اینجا نماز خوندم.» 👤راوے : ابراهیم شهریاری |منبع: سلیمانے عزیز، انتشارات حماسه یاران •┈┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈┈• @sarall
رو به سوریه گفت :بیا همه عروسکام مال تو ..😔💔 حالا داداشمو پس بده🍂😭 کلناعباسک یا زینب🌹 @sarall
🍃❤️ ناگهان باز دلم یاد تو افتاد شکست💔 💔 🍃
📿🍂 مجنونِ | حسن | بودنم از عقلِ سلیم است ..! /ʝסíꪀ➘ |❥ @Sarall ❥|
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
🍃🌸 ••🌱•• توے دلت بگو حسین (ع) نگاهم میڪنہ عباس (ع) نگاهم میڪنہ حتے اگرم اینطور نباشہ خدا به حسین میگـه: حسینم... نگا این بندمو خیلے دلش خوشہ ناامیدش نکن‌‌‌‌... یه نگاهیم بهش بکن این خیلی مطمئن حرف میزنه‌ها🙃 @Sarall🌱😎
سلام ..🌈🌈 دو تا مطلب برا گفتن دارم برای شما اعضای محترم🌹🌹 دوستان عزیزم ..💜💜 1⃣از امروز تا ولادت امام زمان .عج. چهل روز مونده ..❤️ به دلم افتاد یک چله ای بگیریم .. به نیت تعجیل در ظهور آقامون امام زمان .عج. و از بین رفتن ویروس کرونا .. و سلامتی هموطنانمون .. چله ی دعای عهد (وقتش: از بعد از نماز صبح تا قبل از اذان ظهر 😊😊) لطفاً برای رفع این مشکلات چله رو برگزار کنیم🌹🌹💜💜💙💙❤️❤️ 2⃣سلام مجدد😍😍☺️ ماهرکدوم سه صلوات نذر امام رضا کردیم تو هم به سه نفر اس بده تا تو سه میلیون صلوات شریک بشی اگه میتونی به نفرای بیشتری بدی که اجرت با امام رضا.ع. این دو موضوع یادتون نره هاااا💟🌈🌈 ممنونم از همکاریتون♥️♥️📝 @Sarall
🌈💥🌈💥🌈💥🌈💥🌈💥🌈💥 ‍ از آنجایی که وقتی تقدیر چیز دیگری باشد، زمین و زمان دست به دست یکدیگر میدهند تا کار خودشان را پیش ببرند، سیاوش هم طبق مثل معروف مار از پونه بدش می آید، هرجایی که میرفت تازه عروس و داماد را میدید و دوباره ذهنش درگیر ماجرایی میشد که قصد داشت آن را فراموش کند. به محض دیدن این دو نفر در کنار هم، ناخواسته در رفتار و کردارشان دقیق میشد. دختری که نجابت و حیا از تمام رفتارش مشهود بود و پسری که از دین تنها ماسکی به صورت داشت ولی خب، این چیزی بود که فهمیدنش کار راحتی نبود. سیاوس چون هم جنس نیما بود، تشخیص رفتار های کاذب یا ریزه کاری های یک پسر برایش راحت بود . او معنی تک تک حرکات و نگاه های دزدانه نیما را میفهمید...خصوصا با آن سابقه ای که دیده بود. اما سیاوش فراموش میکرد راحله یک دختر است. آن هم دختری چشم و گوش بسته که جز پدر متین ش با پسری دیگر دمخور نبوده که بتواند حتی در مخیله اش چنین چیزی راه بدهد. از طرفی حیا و نجابتش مزید بر علت شده بود. وقتی کسی خود در وادی نباشد نمیتواند در مورد بقیه حتی تصور اشتباهی بکند چرا که همه را با نیت و رفتار خود میسنجد... و سیاوش که توجهی به این نکته نداشت تصور میکرد راحله میفهمد و دم بر نمی آورد برای همین عصبانی میشد ... به هرحال برای سیاوش، دیدن این دو نفر در کنار هم تبدیل به یکی از بدترین مناظر عمرش شده بود. اما چرا? در این دنیا زیادند آدم هایی که قربانی ظاهر سازی ها و نفاق میشوند اما جرا سیاوش این بار اینقدر حساس شده بود?هر بار که این سوال در ذهنش جاری میشد برای خودش سخنرانی راه می انداخت که: خب هرکی باشه ناراحت میشه! این همه حماقت اعصاب خرد کنه... واقعا این دختر براش مهم نیست کی همسرشه? و خب این توضیح اخلاقی میتوانست آرامش کند هرچند زیر این آرامش تلاطمی داشت که علتش را نمیفهمید. شاید چون باید دنبال جواب دیگری میگشت ... آن روز در اتاقش نشسته بود و از پنجره اتاق درختهای حیاط خلوت دانشکده را میپایید. باد آرامی می آمد و برگهای سست شده از درخت جدا میشدند و سیاوس مات، خیره به فواره کوچک حوض غرق در افکار خودش بود. منتظر رسیدن ساعت سلف بود. همان طور که خیره مانده بود کسی را دید که از گوشه حیاط وارد میدان لابی شد و روی یکی از نیمکت ها نشست... ... .....★♥️★..... @Sarall .....★♥️★.....
🌈💥🌈💥🌈💥🌈💥🌈💥🌈💥 ‍ سیاوش اخم هایش را در هم کشید: -ااه! بله، طبق معمول جناب نیما بود. بعد از کلاس از دانشکده آن طرفی آمده بود تا منتظر نامزدشان بمانند. کم کم دانشجوها از در سالن کلاس بیرون آمدند. چند دانشجوی دختر خنده کنان وارد حیاط شدند و سیاوش ناخودآگاه سرش را به طرف نیما چرخاند تا واکنشش را ببیند. درست همانطور که انتظار داشت. نیما با نگاه های معنی دار و چشمانی که وقاحت از آنها میریخت تک تک قدم های آنها را دنبال میکرد. سیاوش اخم هایش در هم رفت و مشتش گره شد.زیر لب غر زد: -اقلا اون ریش هارو بتراش..اون تسبیح رو بنداز دور...عوضی سیاوش آدم مذهبی به آن معنا نبود اما به اصول اخلاقی پایبند بود و خب، هرچند دین فقط اخلاق نیست اما بخش اعظم باور ها و اعتقادات مذهبی، برای رشد باور های اخلاقی است و کسی که اخلاق گرا باشد نقاط مشترک زیادی با دین داری خواهد داشت. در همین اثنا، خانم شکیبا را دید که از در سالن بیرون آمد. شاید برای اولین بار بود که اینطور در حرکات این دختر دقیق میشد. نوع راه رفتن، حرف زدن و متانت این دختر ناخواسته احترام برانگیز بود. و شاید بهتر است بگوییم همان حس و باوری را که راحله، آن روز معذرت خواهی بعد از دیدن استاد پارسا از پشت پنجره پیدا کرده بود امروز سیاوش تجربه میکرد. آن روز اگر حیای راحله باعث شده بود که نگاه از استاد برگیرد امروز، احترامی که سیاوش برای حریم چنین دختری قائل بود باعث شد تا نگاهش را خیره نکند تا مبادا حتی در خلوت گستاخی کرده باشد. چرا که شکستن حرمت کسی که تمام تلاشش را برای حفظ حریم خود میکند عین ناجوانمردی ست. باید گفت راحله خوب قضاوتی در مورد استادش کرده بود: " با اصالت" راحله از دوستانش خداحافظی کرد و با روی باز سراغ همسرش رفت و در کنارش نشست. بعد از کمی احوالپرسی، تلفن نیما زنگ زد، نیما چیزی به راحله گفت و راحله هم با لبخند پاسخش را داد و بعد نیما از فضای لابی دور شد. سیاوش نگاهش بین این دو نفر در تبادل بود. گاهی نیما، گاهی شکیبا... حرکات نیما برایش تازگی نداشت. میدانست چنین رفتارها و خنده هایی چه معنایی دارد برای همین سعی میکرد به او توجهی نکند چون میترسید از فرط عصبانیت یکدفعه بلند شود و برود یقه پسرک را بگیرد و تا جایی که میتوانست کتکش بزند... ... .....★♥️★..... @Sarall .....★♥️★.....
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃 ‍ اما از رفتار آرام شکیبا که مشغول صحبت با دوستش بود هم کلافه میشد. چرا این دختر اینقدر بیخیال بود? واقعا برایش مهم نبود که نیما چه میکند? درست است که نیما حفظ ظاهر کرده است اما چرا شکیبا از رفتارهایش چیزی نمیفهمد?نمیتوانست خودش را قانع کند که این دختر خنگ باشد..پس یعنی برایش مهم نبود?...نتوانست تحمل کند... ساعتش را نگاه کرد. خداروشکر، ساعت یازده بود. بلند شد و از اتاق زد بیرون. در همین حین تلفن نیما هم تمام شده بود و پایین پله های نزدیک بخش ایستاده بود تا نامزدش هم بیاید. قبل از اینکه سیاوس از پله ها پایین بیاید راحله از جلوی پله ها رد شد، او استاد پارسا را ندید چون تمام حواسش پی همسرش بود. ولی سیاوش نگاه پر از اشتیاق دخترک را که به همسر آینده اش دوخته شده بود دید...همسری که هرگز لیاقت این نگاه را نداشت... نگاهی که میشد مهری خالص را در آن دید و سیاوش با دیدن این حالت به یکباره تمام خشمش فروکش کرد و وقتی صدای شکیبا را شنید سر جایش خشک ماند: -بابا خوب بودن نیما جان?سلام میرسوندی سیاوش سر جایش میخکوب شده بود. نشنید نیما چه جوابی به راحله داد. برای اینکه جلب توجه نکند گوشی اش را در اورد و مشغول ور رفتن با آن شد و با ناباوری زیر لب گفت: -بابا? یعنی این پسر گفته بود پدرش پشت خط است و این دختر باور کرده بود? یعنی اینقد ساده بود? همانطور خیره به صفحه گوشی مانده بود. چند لحظه ای طول کشید تا به خودش بیاید. سلانه سلانه به طرف صندلی ها رفت و روی یکی شان ولو شد. جواب تمام سوال هایش را گرفته بود. دختری صادق که دچار مردی منافق و دروغگو شده بود. باید کاری میکرد. این دختر داشت تمام آینده اش را ب پای مردی میریخت که از تنها چیزی که بهره نداشت عاطفه بود...آن نگاه مشتاق و معصوم.. نمیتوانست بی تفاوت باشد... تصمیمش را گرفت. باید کاری میکرد. به حکم انسانیت و شرافت باید راهی پیدا میکرد. ... .....★♥️★..... @Sarall .....★♥️★.....