🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂🍁🍂
#بادبرمیخیزد
#قسمت65
✍ #میم_مشکات
بعد از دعای ندبه صبح جمعه، یک صبحانه مفصل،بازی های دسته جمعی، پانتومیم، اجرای نمایش نامه های معروف، نماز جماعت، داستان سرایی دسته جمعی، مسابقات ورزشی بین پسرها در حیاط و مسابقات هنر های خانه داری بین دخترها...
و در نهایت، غروب، همه روی ایوان جمع میشدند و با هم دعای فرج میخواندند و بعد از آن دیگر تا شب مراسم شستشوی ظروف، تمیز کردن خانه برقرار بود و آخر شب همه با ارامش به خانه برمیگشتند.
همه دور هم جمع میشدند، میگفتند، میخوردند، شوخی میکردند اما هیچ گاه خبری از جلف بازی و کارهای خلاف شرع و خلاف شان آدم های موقر پیدا نمیشد. جوان نیازمند شور و شوق است و باید راه سالمی برای رفع آن پیدا شود و این وظیفه بزرگتر هاست....
و حالا بپردازیم به مهمانی آن روز که ماجرای مد نظر ما در آن اتفاق افتاد...
سر مسابقه پانتومیم قرار شد یارکشی انجام شود و تیم های سه نفری تشکیل شود. هرکسی مشغول یارگیری بود که نیما به راحله پیشنهاد کرد که بهاره، نوه عمه ی راحله، به عنوان یار سوم انتخاب شود. راحله برای لحظه ای ماتش برد، از بین این همه آدم چرا بهاره? نه صرف اینکه چون دختر بود. بهاره دختر چندان موقر و موجهی نبود. راحله قصد قضاوت کردن در مورد بهاره را نداشت اما با تیپ و شخصیتی که بهاره داشت قاعده و منطقی اش این بود که نیما تمایلی به حضور او در گروه نداشته باشد چرا که هرچه باشد نیما نماینده تیپ خاصی از تفکر بود و این تفکر باید یک جایی نمود پیدا میکرد. این فکر ها در ذهن راحله گذشت، جوابی برایشان نداشت ولی از طرفی دوست نداشت قضیه را باز کند و حساسیت به خرج دهد، برای همین لبخندی زد و همانطور که سعی میکرد خونسرد جلوه کند پرسید:
-چرا اون?
نیما همانطور که داشت برای گروه های بغلی کری میخواندبدون اینکه توجه چندانی به راحله کند در بین رجز هایش جواب داد:
-دفعه قبل خوب حدس میزد..
خب این جواب کمی راحله را آرام کرد. با خودش فکر کرد او زیادی حساس شده. قصد نیما تنها استفاده از نیروی ذهنی بهاره است.
بالاخره گروه ها تشکیل شد. بازی خوبی بود ولی حواس راحله بیشتر به نیما بود. رفتارش طوری نبود که بتواند اعتمادش را جلب کند. شوخی های مکرر، خنده های نابجا، اصلا انگار نه انگار راحله کنارش است. بیشتر از اینکه با راحله حرف بزند و مشورت کند مشغول بهاره بود. با هم کری میخواندند، دست میزدند. هر بار که برنده میشدند جیغ میزدند. راحله احساس کرد برایش قابل تحمل نیست. کمی خودش را کنترل کرد اما اخر سر احساس کرد درونش یک دیگ بخار گذاشته اند. گرمش شد، گونه هایش برافروخته بود اما نمیتوانست چیزی بروز دهد. موقعیت حرف زدن نبود. برای همین آرام از میان جمع به بیرون خزید. رفت روی ایوان تا شاید کمی خنک شود. پنج دقیقه، ده دقیقه ...اما خبری از نیما نشد. شاید اصلا نباید بیرون می آمد. با آمدنش میدان را به نفع حریف خالی کرده بود. رفتار بهاره برایش قابل درک تر بود تا نیما...
#ادامه_دارد...
.....★♥️★.....
@Sarall
.....★♥️★.....
🔴 دروغی که مسیح علینژاد به آیتالله مکارم شیرازی نسبت داد
🔸 مسیح علینژاد با پخش بخشی از بیانات آیتالله مکارم شیرازی در صدای آمریکا، مدعی شد که ایشان برای مقابله با #کرونا توصیه به خواندن حدیث کساء نمودهاند چرا که خواندن این حدیث کار هزاران دارو را میکند!
✍️ این درحالی است که آیت الله مکارم ضمن توصیه به مردم برای جدی گرفتن مسائل پزشکی و توصیههای بهداشتی، از آنها خواسته برای حفظ آرامش و روحیه خود زیارت عاشورا و حدیث کساء بخوانند.
✅ شنیدن دقیق سخنان و توصیههای آیتالله مکارم شیرازی تاکید میشود.
@Sarall
#خاطرات_شهید
هميشه پارچه سياه كوچکی
بالای جيب لباس سبز پاسداری اش دوخته شده بود؛ دقيقا روي قلبش...
روی پارچه حک شده بود "السلام عليك يا فاطمة الزهرا".
همه میدانستند حاج محسن ارادت دور از تصوری به حضرت زهرا دارد... هر وقت پارچه سياه كم رنگ ميشد
از تبليغات، پارچه نو ميگرفت و به لباسش مي دوخت....
كل محرم را در اوج گرمای جنوب با پيراهن مشكی ميگذراند.
در گردان تخريب هم هميشه توی عزاداری و خواندن دعا پيشقدم بود.
حاج محسن بين عزاداريها بارها و بارها دم "يا زهرا(س)" ميداد و هميشه عزاداريها رو با ذكر حضرت زهرا(سلام الله عليها) به پايان مي برد.
پ.ن:
#معبرهای ما فرق میکند
با معبرهای شما!!
نوع ِ #سیم_خاردارهایش ... #مین_هایش ...
#فرمـــانده!
تخریبچی هایت را بفرست ...
اینجـا، گرفتار ِمعبر ِ#نفسیم ...
#گناه احاطه کرده تمام خاکریزهایمان را ..
#فرمانده_ی_گردان_تخریب
#شهید_محسن_دین_شعاری 🌷
#یاد_شهدا_صلوات
@Sarall
نگاهشان بند بند وجودمان
را میلرزاند💔
از ما چه میخواهند
و ما چه میکنیم؟؟
ای پرنده های عرش
محتاج دعایتانیم...
تا شرمنده نگاهتان نشویم...😔
#شهید_جهاد_مغنیه ❣
#جهاد_ادامه_دارد 💞
@Sarall
─═हई╬ʛơɗ ɪƨ ʅơvє╬ईह═
بسه دیگه دلِ خوش باورِ من
خیلی این در و اون در زدی!
خیلی گشتی؛
از من میشنوی بیشتر از این خودتو خسته نکن!
کجا بری که آدماش ردت نکنن؟؟!!
یه بارم بیا گزینۀ همیشگی رو امتحان کن؛
شک نکن پشیمون نمیشی....
هیچ کس از #اعتماد_به_خدا پشیمون نمیشه...
اصلا تا حالا دیدی خدا به کسی بگه: "نه..."؟؟!!
دقت کنی میبینی خدا جز این سه تا جواب حرفی به بندههاش نمیزنه:
١- چشم
٢- یه کم صبر کن
٣- پيشنهاد بهتری برات دارم
خب چی از این بهتر ... ؟!
جمع کن بریم دل من ؛
جمع کن بریم در خونه خدا ...
سلام خدا ما اومدیم ... ✋
فقط خیلی خستهایم ؛
توی آغوشت جامون میدی ؟؟؟ ...
@Sarall
آشیخرجبعلےخیاطمقشنگگفتہها؛
+اگر مواظب دلتان باشید و غیر خدا را در آن راه ندهید💕
آنچه را دیگران نمی بینند ، می بینید👁❌
آنچه را دیگران نمی شنوند ، می شنوید!🗣❌
@Sarall
عشق به دیگری ضرورت نیست،حادثه است.
عشق به وطن،ضرورت است نه حادثه.
عشق به خدا ترکیبی است از ضرورت و حادثه .
یک عاشقانه آرام❤️
@Sarall
مےپرسند چرا!؟🤔
دلیل مےخواهند ڪہ چرا پرچمدار عشق توام...😇
مےگویند چرا چادر...؟!
اما نمےدانند عاشقے توجیح و دلیل نمےخواهد...
با منطق🙂 شناختم یادگارت را؛
و
با عشق😍 انتخابش کرده ام
وچہ دشوار است برایشان ڪہ پاسخشان
تلاقےِ عقل وعشق باهم باشد در انتخاب چادرم...
@Sarall