❌بعضــے ها میگن:🤔
خدا مهربان تراز آن است که:😳
مثلا ما را به خاطر چند تار مو ،مجازات کند !🙄
✅مثبت های باحجاب مـے گن:
پس اگر اینطور است :🤔
🔹خدا مهربان تر از آن اونه
که ما رو به خاطر چند رکعت نماز یا
🔹خوردن چند تکه نان در روز ماه رمضان
🔹و چند جمله غیبت و تهمت و ناسزا و دروغ و شکستن دلها...به آتش بندازه!
ببخشید! 😕
بفرماید دیگه از دین چیزی باقی می مونه؟؟!!😳
آخه عزیز دلم!
چرا نمیخوای قبول كنی ؟😳
با حجاب هم زیباتری هم راحت تر☺️😉
یه لحظه آروم فكر كن.............🤓
┘◀حرفهای اطرافیانت رو بنداز دور،
خودت باش ...🙂
┘◀باور داشته باش🙂
@Sarall
🔅 کلاغی که مامور خدا بود 🔅
🔺آقای شیخ حسین انصاریان میفرمود:
یه روز جمعه با دوستان رفتیم کوه
دوستان یه آبگوشت و چای روی هیزم درست کردن، سفره ناهار چیده شد؛ ماست، سبزی، نوشابه، نون
دوتا از دوستان رفتن دیگ آبگوشتی رو بیارن که...
یه کلاغی از راه رسید رو سر این دیگ و یه فضله ای انداخت تو دیگ آبگوشتی..
دل همه برد
حالا هرکه دلش میشه بخوره
گفت اون روز اردو برای ما شد زهر مار
خیلی بهمون سخت گذشت.
توکوه
گشنه
همه ماست و سبزی خوردیم
کسی هم نوشابه نخورد
خیلی سخت گذشت
و خیلی هم رفقا تف و لعن کلاغ کردن گاهی هم میخندیدن ولی اصلش ناراحت بودن
وقت رفتن دوتا از رفقا رفتن دیگ رو خالی کنن
یه دفعه ای گفتن رفقاااااااااا
بدویییییین
چی شده؟
دیدیم دیگ که خالی کردن یه عقرب سیاهی ته دیگه.
واگر خدا این کلاغ رو نرسانده بود ما این آبگوشت رو میخوردیم و همه مون میمردیم کسی هم نبود.
*اگر آقای انصاریان اون عقرب را ندیده بودن هنوز هم میگفتن یه روز رفتیم کوه خدا حالمون گرفت*
*حالت نگرفت، جونت نجات داد*
خدا میدونه این بلاهایی که تو زندگی ما هست پشت پرده چیه.
امام عسکری فرمودند:
هیچ گرفتاری و بلایی نیست مگر آن که نعمتی از خداوند آن را در میان گرفته است.
الإمامُ العسكريُّ عليه السلام :ما مِن بَلِيّةٍ إلاّ و للّه ِ فيها نِعمَةٌ تُحيطُ بِها .[بحار الأنوار :
بهترین راه برای شکر نعمتهای خداوند عزیز، نماز است.
@Sarall
#خنده_حلال
ﺧﺒﺮﻧﮕﺎﺭ : ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﺍﺕ ﭼﯽ ﻣﯿﺨﻮﺭﻥ؟
ﭼﻮﭘﻮﻥ : ﮐﺪﻭﻣﺎ؟ﺳﻔﯿﺪﺍ ﯾﺎ ﺳﯿﺎﻫﺎ؟
ﺧﺒﺮﻧﮕﺎﺭ : ﺳﯿﺎﻫﺎ .
ﭼﻮﭘﻮﻥ : ﻋﻠﻒ میخورن
ﺧﺒﺮﻧﮕﺎﺭ : ﺳﻔﯿﺪﺍ ﭼﯽ؟
ﭼﻮﭘﻮﻥ : ﺍﻭﻧﺎﻫﻢ ﻋﻠﻒ ﻣﯿﺨﻮﺭﻥ .
ﺧﺒﺮﻧﮕﺎﺭ : ﺷﺒﺎ ﮐﺠﺎ ﻧﮕﻬﺸﻮﻥ ﻣﯿﺪﺍﺭﯼ؟
ﭼﻮﭘﻮﻥ: ﺳﻔﯿﺪﺍ ﯾﺎ ﺳﯿﺎﻫﺎ؟
ﺧﺒﺮﻧﮕﺎﺭ : ﺳﯿﺎﻫﺎ .
ﭼﻮﭘﻮﻥ : ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺰﺭگه
ﺧﺒﺮﻧﮕﺎﺭ : ﺳﻔﯿﺪﺍ ﭼﯽ؟
ﭼﻮﭘﻮﻥ : ﺍﻭﻧﺎ ﺭﻭ ﻫﻢ ﺗﻮ ﻫﻤﻮﻥ ﺧﻮﻧﻪ ﺑﺰﺭﮔﻪ .
ﺧﺒﺮﻧﮕﺎﺭ : ﺑﺎ ﭼﯽ ﺗﻤﯿﺰﺷﻮﻥ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟
ﭼﻮﭘﻮﻥ : ﺳﻔﯿﺪﺍ ﯾﺎ ﺳﯿﺎﻫﺎ؟
ﺧﺒﺮﻧﮕﺎﺭ : ﺳﯿﺎﻫﺎ .
ﭼﻮﭘﻮﻥ : ﺑﺎ ﺁﺏ ﺗﻤﯿﺰﺷﻮﻥ ﻣﯿﮑﻨﻢ .
ﺧﺒﺮﻧﮕﺎﺭ : ﺳﻔﯿﺪﺍ ﺭﻭ ﺑﺎ ﭼﯽ؟
ﭼﻮﭘﻮﻥ : ﺍﻭﻧﺎﺭﻭﻫﻢ ﺑﺎ ﺁﺏ ﺗﻤﯿﺰﺷﻮﻥ ﻣﯿﮑﻨﻢ .
ﺧﺒﺮﻧﮕﺎﺭﻩ ﻋﺼﺒﺎﻧﯽ ﻣﯿﺸﻪ ﻣﯿﮕﻪ :
اگه فرقی ندارن چرا هی میپرسی سیاها یا سفیدا؟؟
مگه من مسخره توام
ﭼﻮﭘﻮﻥ میگه: ﺁﺧﻪ ﺳﻔﯿﺪﺍ ﻣﺎﻝ ﻣﻨﻪ .
ﺧﺒﺮﻧﮕﺎﺭ : ﺳﯿﺎﻫﺎ ﻣﺎﻝ ﮐﯿﻪ؟
ﭼﻮﭘﻮﻥ : ﺍﻭﻧﺎﻫﻢ ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩﻣﻪ😄😄
❤️ اینجا صحبت #عشق در میان است.
╔═join═════════╗
⇒ @Sarall ⇐
╚════════════╝
💜💛💜💛💜💛💜💛💜💛💜💛
#بادبرمیخیزد
#قسمت71
✍ #میم_مشکات
سید نگاهی از سر درد انداخت و حرفی نزد، راهش را کشید و رفت..
سیاوش روی صندلی ولو شد. درونش ملغمه ای بود از شادی و غم. شادی رسیدن به هدف و غم رنجاندن بهترین دوستش. این تناقض آنقدر روی اعصابش فشار آورد که حالتی هیستیریک پیدا کرده بود و خنده های عصبی مسخره میکرد. طوری که اگر یکنفر اورا از دور میدید حتم میکرد که چیزی مصرف کرده است و چند نفری هم همین حدس را زدند. سیاوش نگاهی به آنها انداخت و با پوزخندی گفت:
- والا! اعصاب نمیذارن واسه آدم این بچه حزب اللهی ها...اه!
بعد ته مانده قهوه اش را پاشید روی چمن ها، لیوانش را هم مچاله کرد، دو لبه پالتویش را به هم کشید و راه افتاد. سوار ماشین شد و استارت زد. انتهای خیابان ارم بود. کشید کنار، کمی به جلو خیره ماند و زیر لب زمزمه کرد:
-من دارم چکار میکنم?
شیشه ها را بالا کشید، سرش را روی دستش روی فرمان گذاشت و های های زد زیر گریه.
برایش تلخ بود آنچه کرده بود ولی به آنچه میخواست رسیده بود. کم کم در بین تمام کسانی که این دو نفر را میشناختند قضیه دعوای پارسا و تدین پیچید، سر زبانها افتاد و اظهار نظر ها شروع شد:
-پارسا چیزی مصرف کرده بوده، میگن حالتش عادی نبوده
-هه!گذاشت جا پاش سفت بشه تو دانشگاه بعد خودشو رو کرد
-خواهر زاده پور صمیمی دیگه، معلومه کسی کارش نداره
و قس علی هذا...
هیچ کس نمیتوانست رنجی را که سیاوش میکشید درک کند. رفتار هایی پست، به خطر انداختن خوش نامی اش و دعوا با بهترین دوستش. آیا ارزشش را داشت? اصلا چرا اینقدر خودش را درگیر کرده بود?
شاید اگر از بیرون نگاه میکردیم قضیه چندان هم مهم نبود. حتی با وجود پچ پچه ها، فضای بیرونی کاملا ارام بود. زندگی مثل همیشه جریان داشت، کلاس ها، دانشجو ها، همان درس های همیشگی و همان اتفاقات روز مره ..
اما این فضای درونی ماجرا بود که برای سیاوش سخت بود. دور شدن از ذات، روحیه و اصل خودش..
اما نمیتوانست رها کند. هر بار این فکر به ذهنش میرسید یاد آن نگاه مغموم خانم شکیبا می افتاد. هرچند خودش هم نمیدانست چرا اینقدر این نگاه در ذهنش حک شده بود ولی مانعی بود که نمیگذاشت راهش را نیمه ول کند. باید تا انتها میرفت. حداقل شاید اینطوری میفهمید چه مرگش شده است
#ادامه_دارد...
.....★♥️★.....
@Sarall
.....★♥️★.....
💜💛💜💛💜💛💜💛💜💛💜💛
#بادبرمیخیزد
#قسمت72
✍ #میم_مشکات
#فصل_پانزدهم:
جواب نهایی راحله
خوشبختانه این تغیرات خلق و خو به گوش راحله نرسید وگرنه مشکلش بغرنج تر از قبل میشد. شاید چون راحله زیاد با هر کسی دمخور نمیشد و از طرفی دوستانش اخلاقش را میشناختند و میدانستند نمگیذارد جلویش راحت غیبت کنند، برای همین ترجیح میدادند خبرهای داغ را جلویش نقل نکنند تا با تذکر هایش کوفتشان نشود.
اما چیزی که معلوم بود تغییر رابطه ناگهانی نیما و استاد پارسا بود. راحله هنوز آن نگاه طوفانی استاد و بیرون انداختن شیرینی را فراموش نکرده بود اما نمیفهمید چرا یک دفعه اینقدر پارسا به نیما علاقه مند شده بود. اما چون ذهن خودش به اندازه کافی درگیر بود ترجیح داد کاری به این چرخش ۱۸۰درجه ای استاد نداشته باشد.
و اما برای حل مشکل خودش سراغ مادرش رفت.
مادرش داشت غذا میپخت. راحله در اتاقش داشت مثلا درس میخواند. نمیدانست چطوری سر صحبت را باز کند. از طرفی دوست نداشت مستقیم حرف بزند. شاید! اشتباه میکرد و دوست نداشت اگر اشتباه کرده است ابروی همسر اینده اش را الکی برده باشد. به بهانه بردن بشقاب پوست میوه اش به آشپزخانه رفت. مشغول شستن بشقاب شد. مادر زیر چشمی نگاهی به دخترش انداخت:
-ذخیره اب سد درود زن* رو تموم کردی واسه یه بشقاب ها!
راحله با شرمندگی آب را بست. مادر مرغ ها را توی تابه گذاشت. صدای جلز و ولزشان که بلند شد گفت:
-پخته شدن خیلی دردسر داره نه?
راحله گیج نگاهی به مادرش کرد. مادر ادامه داد:
-مرغ های بیچاره! جه جلز و ولزی میکنن تا بپزن... زندگی همینجوریه.. سختی داره، بالا و پایین داره تا اینکه ادمو پخته کنه
راحله گونه هایش سرخ شد. مادر دوباره ذهنش را خوانده بود. کارش چقدر راحت شده بود:
-اوهوم! واقعا سخته..فکر کنم اگر میشد خام بخوریشون بهتر بود
مادر کمی روغن به ماهیتابه اضافه کرد:
-شاید ولی خب به خوشمزگی پخته شون نیست، هست?
مادر این را گفت و نگاهش را در چشمان راحله دوخت و ادامه داد:
-تو زندگی مشترک، خصوصا اوایل کار سختی زیاده... آدم تا بیاد خم و چم کار دستش بیاد طول میکشه. اینم باید یادت باشه قرار نیست دو نفر عین هم باشن، باید بتونن با تفاوت هم کنار بیان... عشق اینه نه شبیه هم شدن... اما الان تو توی دوران شناخت هستی، باید حواست باشه طرفت اصول اعتقادی ش محکم باشه،اگر اصول رو رعایت میکنه حل کردن بقیه مشکلات صبر میخواد و حوصله... ببین اگر کسی که انتخاب میکنی ارزش این صبر و حوصله رو داره بله بگو ...
*سد درود زن: سدی که آب شرب مصرفی بخش بزرگی از شیراز را تامین میکند
#ادامه_دارد...
.....★♥️★.....
@Sarall
.....★♥️★.....
☂❄️☂❄️☂❄️☂❄️☂❄️☂❄️
#بادبرمیخیزد
#قسمت73
✍ #میم_مشکات
راحله همانطور که با پایش با قطره ابی که روی سنگ سرویس آشپزخانه ریخته بود بازی میکرد به حرفهای مادرش گوش میداد.
چقدر مادرش خوب بود. هیچ وقت با نگرانی های بیخود دخترانش را به استرس نمی انداخت. حریم شخصی شان را حفظ میکرد و اهل زیادی پرس و جو. و کنجکاوی نبود. در موقع مشورت هم کوتاه و مفید حرف میزد نه صحبت های تکراری و شعار گونه. غیر مستقیم اوضاع را مدیریت میکرد.
راحله داشت در ذهنش دنبال علامت هایی که مادرش داده بود میگشت. مادرش دستی روی شانه اش گذاشت که از هپروت بیرونش آورد:
-اینجوری نه! برو تو اتاقت، همه جیز رو بنویس تا بتونی بهتر تصمیم بگیری
راحله لبخندی زد، تشکر کرد و گونه مادرش را بوسید و سریع رفت تا گزارشش را بنویسد.
روز بعد احساس بهتری داشت. بدون آن استرس و اضطراب قبلی رفتار های نیما را زیر نظر گرفت. احساس کرد از وقتی دغدغه هایش را نوشته، اولویت بندی کرده و مرتبشان کرده قضاوت بهتری نسبت به نیما دارد. رفتار نیما به نظرش عادی می آمد. شاید بعضی حرکات دل ازرده اش میکرد اما حرکت خلاف اصولی ازش ندید. نیما نمازش را میخواند، شاید اول وقت نه اما قضا نمیشد، در هیات ها و جلسات هفتگی شان شرکت میکرد، رفتار هایش عموما سنگین و موقر بود و در نهایت جوری بود که راحله بتواند از خیر ان یکی دو موردی که دیده بود بگذرد و آنها را به حساب جوانی نیما و سخت گیری خودش بگذارد. او وقتی محبت های نیما را میدید، دست و دلبازی ها، شوخ طبعی و بزرگواری اش را نمیتوانست تصویری جز یک مرد محبوب در ذهنش بسازد. از طرفی نیما هم خوب توانسته بود نقش را بازی کند. پس راحله همه این اتفاقات را به فال نیک گرفت و با دادن جواب نهایی تاریخ عقد تعیین شد...
#ادامه_دارد...
.....★♥️★.....
@Sarall
.....★♥️★.....
☂❄️☂❄️☂❄️☂❄️☂❄️☂❄️
#بادبرمیخیزد
#قسمت74
✍ #میم_مشکات
#فصل_پانزدهم:
مهمانی آخر
همه این اتفاقات وقتی افتاد که سیاوش توانسته بود آنچه را که میخواست به دست بیاورد. او بالاخره توانست به صورتی که شک برانگیز نباشد طرح دوستی را تا جایی پیش ببرد که بتواند از پارتی های خصوصی و قرار ملاقات های پنهانی نیما خبردار شود.
قیافه سیاوش در آخرین مهمانی واقعا دیدنی بود. مهمانی که برخلاف تصور سیاوش کاملا رسمی بود. حتی آدم های به قول نیما کله گنده هم دعوت بودند و شاید نیما اصلا برای همین سیاوش را با خودش برده بود تا به عنوان استاد دانشگاه و تنها پسر تاجر معروف صنایع منبت کاری بتواند برای خودش دک و پزی جور کند. سیاوس مهمانی های آنچنانی زیاد دیده بود. حتی تجربه مهمانی های مختلط را داشت. اما این مهمانی فرق داشت. او شاید با نفس مختلط بودن مشکلی نداشت اما بعضی حرکات و سکنات زننده، جدای از اعتقادات شخصی نوعی بی فرهنگی تلقی میشد و سیاوش-ورای التزام یا عدم التزام به دین- به اصولی که نشان دهنده شخصیت و ادب بود اعتقاد راسخی داشت. مهمانی آن روز صرفا یک تقلید احمقانه و کور از مهمانی های -ب زعم خودشان- سطح بالا و فرنگی ماب بود. بیشتر شبیه شو هایی بود که مشتی ادم تازه به دوران رسیده، که به واسطه پول های باد آورده شان توانسته بودند موقعیتی برای خود دست و پا کنند، ترتیب داده بودند تا اوج کلاس(بخوانید اوج حماقت و درون پوچ) شان را به تصویر بکشند و به اسم فرهنگ و تجدد به یکدیگر تفاخر کنند.
سیاوش در آن مهمانی پنهانی، لحظه ای به پدر و مادر بیچاره نیما فکر کرد. پدر و مادر از همه جا بی خبری که فکر میکردند پسرشان نیز همرنگ آنهاست. چند تایی از دختر ها برای چاپلوسی خودشان را به سیاوش نزدیک کردند و همانطور که سیگار کشیدنشان را نشانه روشنفکری خود میدانستند آنقدر پا پی سیاوش شدند که اگر از دستشان به دستشویی پناه نبرده بود معلوم نبود چه بلایی سرش می آوردند.
جلوی آینه ایستاد، گره کراوات سبز رنگش را کشید و نفسش را با پوفی بیرون داد. کلافه بود. نگاهی به موبایلش انداخت. آنچه را که میخواست به دست آورده بود. دیگر لزومی نداشت بماند و این فضای مسموم را تحمل کند. آرام از گوشه ای بیرون خزید. داشت به در خروجی نزدیک میشد که یکدفعه نیما که معلوم بود مراعات اندازه پیمانه را نکرده است، مست و لایعقل، بازویش را گرفت و او را به طرف جمع کشید و گفت:
#ادامه_دارد...
.....★♥️★.....
@Sarall
.....★♥️★.....
❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️
#بادبرمیخیزد
#قسمت75
✍ #میم_مشکات
-کجا استاد?شما که خودت اهل دلی...ببین چقد حوری اینجاست..حیفه ها
از آنجایی که مستی راستی می آورد و آدم های مست درونشان را راحت تر بیرون میریزند نیما هم شروع کرد به وصف حالش:
-میبینی سیاوش جون? آدم اینقد حوری دورو برش باشه بعد مجبور باشه با اون دختره کلاغ سیاه سر کنه... حیف که باید حفظ ظاهر کرد تا بتونی سری تو سرا در بیاری... کافیه یه مدت تحمل کنم. جای پام که سفت بشه تو کار، میفرستمش خونه باباش... فعلا نیازش دارم
و بعد خنده مستانه ای سر داد و آروغی زد. سیاوش از خشم ب مرز انفجار رسیده بود. این پسره هرزه و لاابالی داشت در مورد همسرش اینگونه زشت و خفیف حرف میزد? میخواست یقه نیما را بگیرد و پرتش کند که نیما دستانش را گرفت و همانطور که خودش مستانه تلو تلو میخورد و میرقصید خواست که سیاوش هم همراهی اش کند. سیاوش احساس کرد الان است که روی نیما بالا بیاورد. نمیدانست چرا! از اینکه در این مراسم آمده بود و خودش را حقیر کرده بود? شاید هم از دست موجوداتی مانند نیما که انسانیت را به گند میکشند. نیما آزاد بود هرطور میخواهد زندگی کند اما چطور به خودش اجازه میداد با زندگی شخص دیگری بازی کند? دین ندارد، مردی و جوانمردی چه?!
چشمانش در غضب غوطه ور بود، میخواست حرکتی کند که دختری نزدیکش شد، او نیز به نظر نمی آمد عقلی برایش مانده باشد. با آن لباس نیمه برهنه و آن چهره پر از آرایش(که حتی در غرب هم خصیصه زنان روسپی ست) خنده ای کرد، بازوی سیاوش را گرفت و به طرف خودش کشید و گفت:
- آقای دکتر حیف اون چشم های آسمونیت نیست اینقد عصبانی باشه? این چشم هارو باید بوسید!!
و گردن کشید تا خودش را به صورت سیاوش برساند ...
#ادامه_دارد...
.....★♥️★.....
@Sarall
.....★♥️★.....
خدا جونم!❤️
سلام:
منم بندت، بندۂ گناهکارت😞
بنده اے ک همیشه تو سختے ها ب یادت بود، تو شادیا ب یادت بود،ولے! هیچ وقت ن نمازے خوند ن کارے کرد ک توروشادکنه😔...
خداجون!اومدم بهت بگم:من شرمندتم😞
میدونم ک بخشنده اے ❤️میدونم . پس من حقیرو ببخش ...😭
خدایا!امشب اومدم بهت قول بدم:اونے بشم ک تو مے خواے🧡
دیگه ن گناهے میکنم ک دل امام زمانم بلرزه 😓
ن کارے مے کنم ک تو ازم ناراحت بشی😞
پس ب امید خودت شروع میکنم براے:ازنوع ساختن زندگے ام آنطور ک تو مے خواهے 🌸🧡
با گفتن : بسم الله ب سوے خوشبختے گام برمے دارم...♥
🍃🍃🍃🍃بِسمِ اللّهِ الرَحمنِ الرَحیم🍃🍃🍃🍃🍃
گلاره سرگلی
#ارسالی
👈
⭕️ رسوايي بزرگ براي سلبريتيهاي داخلي مدعي مردم دوستي؛ لو رفتن ارتباط با مجري ضدايراني منوتو
✔️ صفحه رسمي اينستاگرام مجري لمپن منوتو (مامور سازمان جاسوسي انگلستان!) هك شد و برخي مكالمات خصوصي سلبريتي هاي داخلي با او منتشر شد
❌ مكالماتي وحشتناک كه شامل مواضع عليه نظام، سخنان صميمانه با خانم مجري، تقاضاي انتشار پست يا ويديويي خاص و ... بوده است
‼️ پرويز پرستويي، ارژنگ امير فضلي، مهناز افشار، علي اوجي، شهره سلطاني، برزو ارجمند،رضا بهمني،تهمينه ميلاني،علي انصاريان،حامد پهلان ،رضا صادقي و شهره لرستاني از جمله سلبريتي هايي هستند كه مكالماتشان با اين مجري ضدايراني منتشر شده است
🔞 ارتباط اين به اصطلاح هنرمندان با "سالومه" در حالياست كه تنها به عنوان نمونه، او و شبكه متبوعش با انتشار اخبار دروغ #كرونا و القاء #ویروس_كرونا هراسي، عليه آرامش جامعه ايراني اقدام و دشمني ذاتي خود با "مردم ايران" را عيان كردند.
#کرونا_را_شکست_میدهیم
🔻ظهور بسیار نزدیک است
🔹 @sarall