eitaa logo
♡مشڪےبہ‌رنگ‌حجاب♡
512 دنبال‌کننده
6هزار عکس
364 ویدیو
443 فایل
دوستان پیام سنجاق شده رو بخونید و وارد کانال جدید بشید تا با قدرت دوباره شروع کنیم عذر بخاطر کمکاری این چند وقت اما درس میشع️
مشاهده در ایتا
دانلود
☂❄️☂❄️☂❄️☂❄️☂❄️☂❄️ ‍ راحله همانطور که با پایش با قطره ابی که روی سنگ سرویس آشپزخانه ریخته بود بازی میکرد به حرفهای مادرش گوش میداد. چقدر مادرش خوب بود. هیچ وقت با نگرانی های بیخود دخترانش را به استرس نمی انداخت. حریم شخصی شان را حفظ میکرد و اهل زیادی پرس و جو. و کنجکاوی نبود. در موقع مشورت هم کوتاه و مفید حرف میزد نه صحبت های تکراری و شعار گونه. غیر مستقیم اوضاع را مدیریت میکرد. راحله داشت در ذهنش دنبال علامت هایی که مادرش داده بود میگشت. مادرش دستی روی شانه اش گذاشت که از هپروت بیرونش آورد: -اینجوری نه! برو تو اتاقت، همه جیز رو بنویس تا بتونی بهتر تصمیم بگیری راحله لبخندی زد، تشکر کرد و گونه مادرش را بوسید و سریع رفت تا گزارشش را بنویسد. روز بعد احساس بهتری داشت. بدون آن استرس و اضطراب قبلی رفتار های نیما را زیر نظر گرفت. احساس کرد از وقتی دغدغه هایش را نوشته، اولویت بندی کرده و مرتبشان کرده قضاوت بهتری نسبت به نیما دارد. رفتار نیما به نظرش عادی می آمد. شاید بعضی حرکات دل ازرده اش میکرد اما حرکت خلاف اصولی ازش ندید. نیما نمازش را میخواند، شاید اول وقت نه اما قضا نمیشد، در هیات ها و جلسات هفتگی شان شرکت میکرد، رفتار هایش عموما سنگین و موقر بود و در نهایت جوری بود که راحله بتواند از خیر ان یکی دو موردی که دیده بود بگذرد و آنها را به حساب جوانی نیما و سخت گیری خودش بگذارد. او وقتی محبت های نیما را میدید، دست و دلبازی ها، شوخ طبعی و بزرگواری اش را نمیتوانست تصویری جز یک مرد محبوب در ذهنش بسازد. از طرفی نیما هم خوب توانسته بود نقش را بازی کند. پس راحله همه این اتفاقات را به فال نیک گرفت و با دادن جواب نهایی تاریخ عقد تعیین شد... ... .....★♥️★..... @Sarall .....★♥️★.....
☂❄️☂❄️☂❄️☂❄️☂❄️☂❄️ ‍ : مهمانی آخر همه این اتفاقات وقتی افتاد که سیاوش توانسته بود آنچه را که میخواست به دست بیاورد. او بالاخره توانست به صورتی که شک برانگیز نباشد طرح دوستی را تا جایی پیش ببرد که بتواند از پارتی های خصوصی و قرار ملاقات های پنهانی نیما خبردار شود. قیافه سیاوش در آخرین مهمانی واقعا دیدنی بود. مهمانی که برخلاف تصور سیاوش کاملا رسمی بود. حتی آدم های به قول نیما کله گنده هم دعوت بودند و شاید نیما اصلا برای همین سیاوش را با خودش برده بود تا به عنوان استاد دانشگاه و تنها پسر تاجر معروف صنایع منبت کاری بتواند برای خودش دک و پزی جور کند. سیاوس مهمانی های آنچنانی زیاد دیده بود. حتی تجربه مهمانی های مختلط را داشت. اما این مهمانی فرق داشت. او شاید با نفس مختلط بودن مشکلی نداشت اما بعضی حرکات و سکنات زننده، جدای از اعتقادات شخصی نوعی بی فرهنگی تلقی میشد و سیاوش-ورای التزام یا عدم التزام به دین- به اصولی که نشان دهنده شخصیت و ادب بود اعتقاد راسخی داشت. مهمانی آن روز صرفا یک تقلید احمقانه و کور از مهمانی های -ب زعم خودشان- سطح بالا و فرنگی ماب بود. بیشتر شبیه شو هایی بود که مشتی ادم تازه به دوران رسیده، که به واسطه پول های باد آورده شان توانسته بودند موقعیتی برای خود دست و پا کنند، ترتیب داده بودند تا اوج کلاس(بخوانید اوج حماقت و درون پوچ) شان را به تصویر بکشند و به اسم فرهنگ و تجدد به یکدیگر تفاخر کنند. سیاوش در آن مهمانی پنهانی، لحظه ای به پدر و مادر بیچاره نیما فکر کرد. پدر و مادر از همه جا بی خبری که فکر میکردند پسرشان نیز همرنگ آنهاست. چند تایی از دختر ها برای چاپلوسی خودشان را به سیاوش نزدیک کردند و همانطور که سیگار کشیدنشان را نشانه روشنفکری خود میدانستند آنقدر پا پی سیاوش شدند که اگر از دستشان به دستشویی پناه نبرده بود معلوم نبود چه بلایی سرش می آوردند. جلوی آینه ایستاد، گره کراوات سبز رنگش را کشید و نفسش را با پوفی بیرون داد. کلافه بود. نگاهی به موبایلش انداخت. آنچه را که میخواست به دست آورده بود. دیگر لزومی نداشت بماند و این فضای مسموم را تحمل کند. آرام از گوشه ای بیرون خزید. داشت به در خروجی نزدیک میشد که یکدفعه نیما که معلوم بود مراعات اندازه پیمانه را نکرده است، مست و لایعقل، بازویش را گرفت و او را به طرف جمع کشید و گفت: ... .....★♥️★..... @Sarall .....★♥️★.....
❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️❇️ ‍ -کجا استاد?شما که خودت اهل دلی...ببین چقد حوری اینجاست..حیفه ها از آنجایی که مستی راستی می آورد و آدم های مست درونشان را راحت تر بیرون میریزند نیما هم شروع کرد به وصف حالش: -میبینی سیاوش جون? آدم اینقد حوری دورو برش باشه بعد مجبور باشه با اون دختره کلاغ سیاه سر کنه... حیف که باید حفظ ظاهر کرد تا بتونی سری تو سرا در بیاری... کافیه یه مدت تحمل کنم. جای پام که سفت بشه تو کار، میفرستمش خونه باباش... فعلا نیازش دارم و بعد خنده مستانه ای سر داد و آروغی زد. سیاوش از خشم ب مرز انفجار رسیده بود. این پسره هرزه و لاابالی داشت در مورد همسرش اینگونه زشت و خفیف حرف میزد? میخواست یقه نیما را بگیرد و پرتش کند که نیما دستانش را گرفت و همانطور که خودش مستانه تلو تلو میخورد و میرقصید خواست که سیاوش هم همراهی اش کند. سیاوش احساس کرد الان است که روی نیما بالا بیاورد. نمیدانست چرا! از اینکه در این مراسم آمده بود و خودش را حقیر کرده بود? شاید هم از دست موجوداتی مانند نیما که انسانیت را به گند میکشند. نیما آزاد بود هرطور میخواهد زندگی کند اما چطور به خودش اجازه میداد با زندگی شخص دیگری بازی کند? دین ندارد، مردی و جوانمردی چه?! چشمانش در غضب غوطه ور بود، میخواست حرکتی کند که دختری نزدیکش شد، او نیز به نظر نمی آمد عقلی برایش مانده باشد. با آن لباس نیمه برهنه و آن چهره پر از آرایش(که حتی در غرب هم خصیصه زنان روسپی ست) خنده ای کرد، بازوی سیاوش را گرفت و به طرف خودش کشید و گفت: - آقای دکتر حیف اون چشم های آسمونیت نیست اینقد عصبانی باشه? این چشم هارو باید بوسید!! و گردن کشید تا خودش را به صورت سیاوش برساند ... ... .....★♥️★..... @Sarall .....★♥️★.....
خدا جونم!❤️ سلام: منم بندت، بندۂ گناهکارت😞 بنده اے ک همیشه تو سختے ها ب یادت بود، تو شادیا ب یادت بود،ولے! هیچ وقت ن نمازے خوند ن کارے کرد ک توروشادکنه😔... خداجون!اومدم بهت بگم:من شرمندتم😞 میدونم ک بخشنده اے ❤️میدونم . پس من حقیرو ببخش ...😭 خدایا!امشب اومدم بهت قول بدم:اونے بشم ک تو مے خواے🧡 دیگه ن گناهے میکنم ک دل امام زمانم بلرزه 😓 ن کارے مے کنم ک تو ازم ناراحت بشی😞 پس ب امید خودت شروع میکنم براے:ازنوع ساختن زندگے ام آنطور ک تو مے خواهے 🌸🧡 با گفتن : بسم الله ب سوے خوشبختے گام برمے دارم...♥ 🍃🍃🍃🍃بِسمِ اللّهِ الرَحمنِ الرَحیم🍃🍃🍃🍃🍃 گلاره سرگلی 👈
⭕️ رسوايي بزرگ براي سلبريتي‌‎هاي داخلي مدعي مردم دوستي؛ لو رفتن ارتباط با مجري ضدايراني من‌و‌تو ✔️ صفحه رسمي اينستاگرام مجري لمپن من‌وتو (مامور سازمان جاسوسي انگلستان!) هك شد و برخي مكالمات خصوصي سلبريتي‌ هاي داخلي با او منتشر شد ❌ مكالماتي وحشتناک كه شامل مواضع عليه نظام، سخنان صميمانه با خانم مجري، تقاضاي انتشار پست يا ويديويي خاص و ... بوده است ‼️ پرويز پرستويي، ارژنگ امير فضلي، مهناز افشار، علي اوجي، شهره سلطاني، برزو ارجمند،رضا بهمني،تهمينه ميلاني،علي انصاريان،حامد پهلان ،رضا صادقي و شهره لرستاني از جمله سلبريتي‌ هايي هستند كه مكالماتشان با اين مجري ضدايراني منتشر شده است 🔞 ارتباط اين به اصطلاح هنرمندان با "سالومه" در حالي‌است كه تنها به عنوان نمونه، او و شبكه متبوعش با انتشار اخبار دروغ و القاء هراسي، عليه آرامش جامعه ايراني اقدام و دشمني ذاتي خود با "مردم ايران" را عيان كردند. 🔻ظهور بسیار نزدیک است 🔹 @sarall
جاے شھید گودرزی خالے ڪه😔 وعده داد بود از سوریه بازنگردد مگر با پرچم پیـروزی یا شهـادت ... با شهادت برگشت💔 🍃💟
⭕️ جاسوسان شبکه بهایی منوتو 🔹افشای ارتباط چند نفر از سلبریتی ها با مجری شبکه بهایی و ضدانقلاب منوتو یک رسوایی تاریخی‌ است. 🔹اما اگر از این به بعد این افراد نه فقط در صداوسیما، که در "سینمای جمهوری اسلامی" هم‌ فعالیت داشته باشند معنایش این است که قبل از این سلبریتی ها، مدیران فرهنگی ما "نفوذی" و "فاسد" هستند. 👤 امیرحسین ثابتی 🔻ظهور بسیار نزدیک است 🔹 @sarall
⭕️‏ صفحه سالومه رو هک کردن و چتاش با سلبریتی‌ها لو رفته. ❌ این چتش با پرویز پرستوییه ‼️ باید عرض کنم که خاک تو سرت پرویز خان. به کسی که گفت حاج قاسم تروریسته میگی عجب قلب پاک و صادقی داری؟ ویدئوهاتو می‌فرستی برای نوچه‌های رضا پهلوی تا برات منتشر کنن؟ حیف نون *رضا حاتمی وفا* 🔹 @sarall
⭕️ کدام سلبریتی‌ها با مجری شبکه من و تو ارتباط داشتند؟! 🔻ظهور بسیار نزدیک است 🔹 Sarall
🌸 چادر میـپوشم🙃 چون ترجیح میدهم..☝️🏻 اســـیرِ خـــــدا باشـم❤️ وچہ لذتـــ دارد اینڪہ خاص او باشم😍 نہ اینڪہ..! مطیع دستـــ شیطان👿 🍃🌹 🌸 @Sarall❤️
♡خواهرم♡ آرامش زنانه ات را به چه فروختی⁉️ همان آرامش نابی که خداوند در سرشت زیبایت نهاده☺️ به چه فروختی⁉️ به چشمان هرزه ای👀که شاید تو را بپسندد و شاید نپسندد👌 یا دل بیماری که از نمایش عمومی تو👠💄💅 شهوتش را سیر میکند👌 آرامشت را به تازه کردن رنگ و لعاب هایت فروختی😏❗️ خسته ات نمیکند دلهره از پاک شدن آرایشت❗️❗️❗️ و استرس اینکه رنگ رژ مورد علاقه ات پیدا نمیشود💄❌ و یا ساعتها گشتن به دنبال خرید بساط نمایشت😏❗️ آرامش خودت را به لذت دیگران ترجیح دادی😔 کمی تامل کن!! ارزشش را دارد؟؟ تو با همین سادگیت زیبایی 😌 زیباییت را زیر سوال نبر❌ خواهرم آرایشت آرامشت را گرفت❗️ تو حتی از باران هم گریزانی☔️ 🌹 @Sarall