eitaa logo
♡مشڪےبہ‌رنگ‌حجاب♡
512 دنبال‌کننده
6هزار عکس
364 ویدیو
443 فایل
دوستان پیام سنجاق شده رو بخونید و وارد کانال جدید بشید تا با قدرت دوباره شروع کنیم عذر بخاطر کمکاری این چند وقت اما درس میشع️
مشاهده در ایتا
دانلود
إِنْ يَعْلَمِ اللَّهُ فِي قُلُوبِكُمْ خَيْرًا ایمان بیاورید ، اگر خدا در دل شما خیر و هدایتی مشاهده کند 🧡 🌸 j๑ïท➺°.•@Sarall
♥️😍🍃 j๑ïท➺°.•@Sarall
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
💞 😻🌈 j๑ïท➺°.•@Sarall
✨ j๑ïท➺°.•@Sarall
♡مهدی♡ از حال ما بی خبر نیست شیعه را غیر خون جگر نیست... ✨♥️🌱 j๑ïท➺°.•@Sarall
✨🌸راض_بابا🌸✨ 🌸✨ (🌸‌به‌اُمید‌آن‌ڪه‌این‌صَفِحاٺ دُعآیے برآی ظُهورَت باشَد......🌸) ✨بَسمِ‌اللهِ‌الرَحمنِ‌الرَحیݥ✨ 🌸✨ ؟🌸✨ زانوهایش را بغل گرفته بود و روی صورتش پر از رد اشک بود . صدای دعا از آن جا هم شنیده می شد .درو راضیه را به حال خودشان رها کردم و با قدم های سنگین به طرف تلویزیون رفتم . کاش حالا هم پشت در حسینیه می دیدمش، اما امشب قایم شدنش طولانی شده بود . تا کنار رفتن انتظامات و گشودن راه را دیدم ، سریع سرم را خم کردم و با دو از بین انتظامات گذشتم و وارد راهرو شدم . باشنیدن صداهای تیزی که از زیر پاهایم بلند می شد ، به زمین نگاه کردم و با دیدن خرده شیشه هایی که چشمک می زدند ، سرعتم را بیشتر کردم . به اولین در ورودی رسیدم . چند انتظامات که ته راهرو بودند ، داد زدند : خانم ، کجا؟ همه رفتن، کسی توی حسینیه نیست. اما حرف آن ها دلم را تسکین نداد . وارد حسینیه شدم . زیر نورهای سبز رنگ ، گردو غبار های آشفته و پریشان ، بال بال می زدند و روی خرده شیشه ها می نشستند . تلخی گردو خاک هارا مزه مزه کردم. در آخر حسینیه ، دیوار تابوکی بین خواهران و برادران ریخته و قسمتی از سقف هم خالی شده بود. از نمایشگاه کوچک شیشه ای شهدا ، چارچوب آهنی اش مانده بود . روی زمین ، تابوک، کیف، کفش و چادر افتاده بود . دیگر چشمانم قادر به دیدن این آشفتگی ناگهانی نبود . حسینیه داشت دور سرم می چرخید . دستم را به دیوار گرفتم . کاش کسی دلیل این همه به هم ریختگی و پریشانی را برایم توضیح میداد ؛ اما این جا کسی نبود تا به حال دل بی قرارم برسد. گیجی‌ِ سرم مدام بیشترو بیشتر می شد. انگار وسط یک خواب آشفته گیر افتاده بودم . نمی دانستم چه بلایی بر سر حسینیه آمده است . دوباره از اول تا آخرش را بر انداز کردم، اما جز حسینیه خالی در قاب چشمانم نمی نشست . صدای ناله و فریاد از قسمت برادران ، نگرانیم را بیشتر کرد . دوباره لرزش لب هایم شروع شد و به دنبالش چشمانم به گریه افتاد. عقب عقب برگشتم و با کمک دیوار، راه رفتم . در این ازدحام اظطراب و دلواپسی ، مثل محتضری می ماندم که خاطرات از جلوی چشمانش رد می شد . _ مریم ، دیگه وقتش رسیده که از مرودشت بارببندیم و بریم . با تعجب پرسیدم : برای چی؟ _ امروز اعلام کردن به خاطر آلودگی هوا باید خونه های سازمانی اطراف پترو شیمی تخلیه بشه . به چشمان عسلی اش زل زدم و با نگرانی گفتم : خب خونه نیمه کارموو توی مرو دشت رو زود می سازیم و می ریم اونجا . _ نه . نظر من اینه که اون رو بفروشیم و توی شیراز یه زمین یا خونه ای بخریم . هنوز هم برای خونه های سازمانی، یه سال وقت داریم . نمی توانستم به زندگی در غربت فکر کنم . کمی ابرودر هم کشیدم ...... ادامه دارد......🌸✨
یاصاحب الزمان (عج)💗 دیدن روی تــو بر دیده جلا می بخشد😍 قدم یار به هـــــر خانه صفا می بخشد❤️ بدتر از درد جدائی به خدا دردی نیست😥 خاک پاهای تو گفتند دوا می بخشـــــد❤️ شنبه های مهدوی ღ °| @sarall
اخلاص 🌸 اگر ڪار برای خداست گفتنش برای چہ ؟ احتیاجے نداره به من و دیگری گزارش ڪنید ! گزارش را نگه دارید برای قیامت .  شهید حاج حسین خرازی ღ °| @sarall |°  
بسم رب العشاق♥️✨
خدایا نذار سادگی ما رو به حساب حماقتمون بذارن !