eitaa logo
♡مشڪےبہ‌رنگ‌حجاب♡
512 دنبال‌کننده
6هزار عکس
364 ویدیو
443 فایل
دوستان پیام سنجاق شده رو بخونید و وارد کانال جدید بشید تا با قدرت دوباره شروع کنیم عذر بخاطر کمکاری این چند وقت اما درس میشع️
مشاهده در ایتا
دانلود
✌️🏻📚 {سه دقیقه در قیامت❤️} روایتی از خاطرات یکی از مدافعان حرم که در جریان عمل جراحی برای لحظاتی از دنیا می رود و سپس در اتاق عمل، دوباره به زندگی برمیگردد ، اما در همین زمان کوتاه چیزهایی دیده که درک آن برای افراد عادی سخت است🍃 ✏️:گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🥀جاۍ‌خالےِ‌حـاج‌قـاسـم‌ڪنارِآقـا💔😭 🎬 تصاویری از حضور سردار سلیمانی در کنار رهبر انقلاب در مراسم عزاداری فاطمیه حسینیه امام خمینی «ره» 🖤حضوری‌ڪه‌دیگـرتڪرارنمے‌شود😭 📝 نمے‌دانم چـرا هنـوز بـاورش برایمان انقدر سخٺ و غیرقابل تصور اسٺ ڪه تو دیگر در بین‌مان نیستی و برای همیشه ما را ترڪ کردی...😭 حتے نمیتوانم بهـ خودم جرأت این را بدهم که قبل نـام پرافتخارت ڪلمه «شهید» را بگذارم😭 اسمے ڪه تـا بر زبان مے‌آمد لرزه به پیڪره‌ی موریانه‌خورده‌ی دشمنان می‌انداخت و آرامشے بـے‌پایان در دل دوستان و مظلومان جهان ایجاد می‌کرد و دریچه‌ای از امید بر روی آنها می‌گشود♥️🍃 حاجے‌نمی‌شد حالا ڪمے‌دیـرتر مے‌رفتی؟ 💔به خـدا دیگر دلمان طاقت دوری تو و تنهایی رهبرمان را ندارد😭😭 🍁کمے هـم فڪری بهـ حاݪ دلِ‌رنجور مـا ڪن ...🖤😭 💔خـداحـٰافـظ‌سـردارِدݪ‌هاۍ‌بے‌قـرار😭 📿 بـراے مـا هـم دعـا ڪن تـا مانند طُ بهـ قافله‌ۍ عاشقاݩ و شهیداݩ راه حـق برسیـم ...😭 | یــٰـا زهـــْـرا «س» | 🏴 #فاطمیه ⚔ #انتقام_سخت 🕊 #حاج_قاسم_سلیمانی
شـــهآڌتے 🕊 دختــــڔآݩہ 👧رآ ڔ‌قمــــ ݥیزند چآدڔمـــ💖ــ اگه اݪــآن توے این ڪـــآناݪـــے مطمئنـــ باش ڪه شهـــدا دعوتــت ڪردن
امشب چادر مادر حاجت ها میدهد🖤💔
متولدین ماهای سال بر حسب غذا 😋 فروردین (قرمه سبزی🍛) : زرنگ و فعال و بچه خووب😍 اردیبهشت(پیتزا🍕) : شیک و تودل برو با نمک😍 خرداد (فسنجون🍲) : میمیری واسش ولی خیلی خودشونو میگیرن😍 تیر(کباب ترش🥓) : خوش رو با جذبه ولی زود رنج هستن😍 مرداد(کوبیده 🍡) : مهربون و شیک پوش، با اینا بحث نکنین کم میارین😍 شهریور(چلو کباب🍘) : همه عاشقشونن گرم و صمیمی، بی زبون ولی شجاع هستن😍 مهر(کباب برگ🍢) : باجذبه، دوستداشتنی، خوشگل و باکلاس😍 آبان(آش رشته🍜) : دوست نیمه راه ولی باحالو پایه، خیلی هم پر حرف😍 آذر(قیمه🍛) : همیشه در دسترس همیشه تک و عالی😍 دی(مرغ پلو🍗) : پایه و دوس داشتنی اما کمی دروغ گو😍 بهمن(لازانیا🍝) : خوشگل و مهربون تو دل برو و خوش اخلاق😍 اسفند(کباب بره🍖) : همه دوسشون دارن، اینا خیلی خاصن😍 بفرستین واسه دوستاتون❤️ @Sarall
پارت های آخر هفته رمان (قلب های نارنجی)👇👇
_من دوستتم آلما! نیستم؟ _به قول مامانم هر کس رازهای خودشو داره. _ خب رازتو نگو اما مشکلتو بگو! _من هیچ مشکلی ندارم. _قیافت که اینو نمیگه. آلما کلافه نگاهش کرد:« پس چی میگه؟» _میگه افتادی تو هچل. آلما پوزخند زد:« آره. اونم تو هچل فضولی های تو.» و بلند شد و رفت. اگر ساده سرانجام کنجکاوی هایش را حدس میزد شاید از اصرارش برای حرف زدن با آلما دست میکشید اما خوابش را هم نمیدید که با چنین پیشنهادی از طرف آلما روبه رو شود. زنگ تفریح دوم باز هم رفت سراغ آلما اما قبل از آنکه چیزی بگوید آلما گفت:« ساده جان! دوست عزیز و فضول من! باور کن من مشکلی ندارم. اگه هم داشته باشم تو هیچ کمکی نمیتونی بکنی.» _از کجا میدونی؟ _میدونم دیگه. مثل اینه که تو موقع نوشتن نمایش نامه جایی گیر کنی. از من کمک میگیری؟ _معلومه. صد در صد. _آخه من که نمیتونم کمکت کنم. _اتفاقا میتونی. مطمئنم. ........ @Sarall
آلما از سر درماندگی آهی کشید:« خب حالا اگه من کمک نخوام با کی باید ملاقات کنم؟» ساده تند گفت:« با من!» آلما اولین لبخند آن روز را زد:« حالا شما برای ساعت چند وقت ملاقات میدی؟» _هر ساعتی که بخوای. _کجا؟ _هر جا که بگی. _ساعت پنج خوبه؟ چشم های ساده درخشید:« عالیه! پس ساعت پنج خونه ی شما.» آلما گفت:« نه، ساعت پنج خونه ی شما!» ساده یکه خورد:«خونه ی ما!» _آره، خیلی وقته دلم میخواد بیام خونتون. ساده به لکنت افتاد:«وا....واقعا!» _خب آره، مشکلی هست؟ _نه، نه، یعنی آ....ره، امروز کلی مهمون داریم. _تو هم باید پیش اونا باشی؟ _آره، آره. حتما. _حیف شد! _خب من میام خونتون. _مگه نگفتی باید پیش مهمونا باشی؟ ساده آهی کشید:« کوفت بگیره دروغگو و حافظه ی ضعیفش!» آلما زد به بازوی ساده:« بی خیال! باور کن حرفی برای گفتن ندارم، فقط دوست داشتم بیام خونتون، همین.» چشم های ساده خیس شد.آلما گفت:« حالا اگه خیلی رسمی نیستن من مشکلی ندارم، میام.» ساده جواب نداد.آلما گفت:«هان، چی میگی؟ بیام؟» خیسی چشم های ساده بیشتر شد. سرگردان جوابی بود که باید میداد. آلما دوباره پرسید:«بیام؟ من راحتمااا!» ساده زیر لب گفت:«نه، من راحت نیستم.» ........ @Sarall
حس بیزاری از خود حس غریبه ای بود که ساده آن روز با آن آشنا شد. و چه آشنایی تلخ و بدمزه ای بود برایش! تمام راه برگشت به خانه با خودش دعوا کرد: دختره ی دیوونه! از چی ترسیدی؟ از چی؟ برای اینکه اشکش سرازیر نشود مدام پشت شیشه ی مغازه ها می ایستاد. بغضش را فرو میداد و یواشکی گونه اش را خشک میکرد و باز راه می افتاد: از چی ترسیدی؟ هان؟ جواب سوالش را میدانست اما دلش میخواست فکر کند که نمیداند. نمیخواست باور کند که از ترس کوچک شدن در چشم آلما آن دروغ را سر هم کرده بود. نمیخواست بپذیرد آن اتاق اختصاصی و آن خانه ی بزرگ و قشنگ مانع آوردن آلما به خانه ی کوچکشان شده بود. یاد شبی افتاد که پدر گفته بود دوست ندارد بچه هایش با بچه های پولدار دوست باشند و او نپذیرفته بود چون فکر میکرد این روابط هیچ تأثیر بدی روی او نمیگذارد. از خودش متنفر شد. قدم هایش را تند کرد. تندتر و تندتر و تا دم در خانه ی کوچکشان دوید. غصه دار و نالان دعا کرد کسی خانه نباشد تا بتواند یک دل سیر گریه کند. همین که در را باز کرد شیدا را موزخوران یک متری خودش دید. پاهایش نای رفتن نداشت. همانجا نشست و بی صدا زد زیر گریه. شیدا نگران شد:« چی شده؟» ساده اشک ریزان سر تکان داد که هیچی. شیدا باور نکرد:« این همه اشک به خاطر هیچی! توی مدرسه چیزی شده؟» سر تکان داد که آره. _باز هم پری؟ سر تکان داد که نه، نه. _پس کی؟ میان اشک هایش نفسی برای گفتن یافت:« خودم.....خودم.» شیدا با اصرار ساده را فرستاد حمام. گفت آب معجزه میکند در بردن غصه ها. کمی بعد وقتی ساده با سر و روی خیس روبه رویش نشست پرسید:« بهتر شدی؟» ساده حوله را دور سرش پیچید:«آره.» شیدا به دغدغه ی تلخ ساده خندید:« خب میذاشتی بیاد خونمون. چی میشد؟» ساده صورت خیسش را خشک کرد:« خود تو حاضری روژان رو بیاری خونمون؟» ........ @Sarall
_نه، صد سال. چون روژان مثل آلما نیست.خانواده ی روژان از این نوکیسه ها ان. اما آلمایی که من دیدم زمین تا آسمون با روژان فرق داره. آلما از اوناییه که موقع آشنایی فقط به چشم های آدم نگاه میکنه اما روژان به سر و وضع آدم. ساده به تعبیر شیرین شیدا لبخند زد:«واقعا!» شیدا گوشی را برداشت:« معلومه که واقعا. من فقط یه بار آلما رو دیدم. خودت که باید بهتر بدونی.» و گوشی را گرفت رو به ساده:« زنگ بزن!» _به کی؟ _به آلما. بگو همین الان بیاد اینجا. کسی هم که نیست. میتونین راحت تو اتاق درازه با هم حرف بزنین. دوباره رنگ ساده پرید. گوشی را پس زد:« نه، نمیشه. من گفتم امروز مهمون داریم.» _بگو به هم خورد. _نه شیدا. اگه شد فردا. الان آمادگیشو ندارم. شیدا گوشی را سرجایش گذاشت:« حیف که فردا امتحان دارم وگرنه خودم آمادت میکردم.» ساده بلند شد. حوله اش را روی رادیاتور انداخت:« از وضع رضا خبری نداری؟» _مامان گفت دختر خانم مرادی صبح اومده بود چیزهایی با خودش ببره. گفت همون طوریه، تو کما. و بلند شد رفت توی اتاق درازه و در را بست. ساده رفت توی اتاق همه. جلوی آینه موهایش را شانه کرد. بعد رفت پشت پنجره. ........ @Sarall
جمله ی شیدا با طعم شیرینی از ذهنش گذشت: آلما از اوناییه که موقع آشنایی فقط به چشم های آدم نگاه میکند. نفس عمیقی کشید و دلش وحشتناک برای آلما تنگ شد. فردا همان لحظه ی ورود به مدرسه با نگاهش آلما را یافت و قبل از اینکه تردید سراغش بیاید خودش رفت سراغ او. انگار که سال ها آلما را ندیده باشد محکم بغلش کرد و گونه اش را بوسید. آلما که هنوز گیجی روز گذشته را با خود داشت مبهوت رفتار ساده ماند. اما ساده هوشیار بود:« امروز میای خونمون؟» _نه، نمیتونم. _چرا؟ _چرا نداره. _پس کی؟ آلما سریع گفت:« اگه شد پنجشنبه.» _یعنی تا پنجشنبه نمیخوای چیزی بگی؟ _چیزی برای گفتن ندارم. ساده تاکید کرد:«داری، من میدونم.» آلما نوک مقنعه ی ساده را کشید پایین:« چقدر خوبه که تو اینطوری هستی!» ساده مقنعه اش را مرتب کرد:« چطوری؟» _من خوبم. تو چطوری؟ _آلما مسخره بازی درنیار دیگه. مگه چطوری ام؟ _خیال پرداز! ساده کوبید روی شانه اش:« خیال پردازی نیست.» _هست. به خاطر همین میتونی نمایش نامه بنویسی. _یعنی اون سبد بزرگ گل، معرکه ای که دو روز پیش راه انداختی، دروغ هایی که این روزا ردیف میکنی، همشون خیال پردازی های منه؟ آلما لبخندی زد:« مادربزرگت درباره ی کنه ها چیزی بت گفته؟» ساده سعی کرد کم نیاورد:« چرا اتفاقا. گفته یه دوست خوب بعضی وقتا مجبوره کنه بشه.» آلما بلند خندید و با همان چشم های سبز خسته و نگاه گیج به چشم های ساده چشم دوخت:« کاش من و تو زودتر با هم دوست شده بودیم!» ........ @Sarall
تا پنجشنبه فقط ۲ روز فاصله بود اما هر ساعتش برای ساده سالی گذشت. بیشتر از آنکه کنجکاو دانستن راز آلما باشد دلش میخواست عکس العمل او را موقع دیدن خانه شان ببیند. با تمام دلگرمی های شیدا باز هم ته دلش چیزکی شور میزد. چهارشنبه شب موقع شام وقتی برای خودش غذا میکشید با لحنی که میخواست وانمود کند خبری عادی است گفت:« فردا قراره آلما بیاد اینجا.» سهراب یکه خورد:«واقعا!» مادر به دیگری مهلت نداد:« صد دفعه گفتم قبل از مهمون دعوت کردن یه نگاه تو یخچال بندازین. فقط یه کیسه پرتقال آب گیری داریم.» ساده خواست چیزی بگوید که باز هم مادر مهلت نداد:« و ته کیفم فقط یه ۵۰۰ تومانی مونده.» شیدا گفت:« مامان برات نگفتم؟ هفته ی پیش ساز اینا خانواده ی خواستگار خواهرش رو برای شام دعوت کرده بودن. از اون پولدارای اساسی ان. وضع خود ساناز اینا هم خوبه اما خود ساناز میگه تو مال و اموال انگشت کوچیکه ی اونا هم نمیشن. بابا و مامان ساناز برای اینکه کم نیارن ۶ نوع غذای پرگوشت و چرب و چیلی درست کردن. اتفاقا همون شب همسایشون یه قابلمه ی گنده ی آش رشته نذری براشون میبره. مامان ساناز هم از خدا خواسته آش رو میبره سر میز که دیگه تکمیل تکمیل بشه. حالا حدس بزنین چی شد؟» سهراب گفت:« برقا رفت.» همه خندیدند. حتی مادر که آن روز با پدر قهر کرده بود. پدر پرسید:« خب بعد چی شد؟» شیدا گفت:« مهمونا تا آخرین قاشق آش را خوردن اما از غذا های خوش آب و رنگ مامان ساناز فقط یه ذره خوردن. بعضی ها هم اصلا نخوردن.» مادر حیرت کرد:« چرا؟ شور شده بود؟» شیدا خندید:« نه. برای اینکه آش براشون جذابیت داشت نه رولت گوشت و میگوی پفکی.» سهراب گفت:« لابد منظورت اینه که همون پرتقال آب گیری برای آلما کلی جذابه.» شیدا گفت:« قربون هوش برادر.» مادر با دلخوری گفت:« پس خودتون میدونین و مهمونتون.» پدر گفت:« من خودم فردا میوه و شیرینی میخرم.» مادر رو کرد به ساده:« مگه قراره آلما نصف شب بیاد؟» پدر رو کرد به سهراب:« سهراب جان! یکمی پول داری قرض بدی تا فردا پس فردا؟» سهراب سر تکان داد که دارد. ساده آهسته به شیدا گفت:« انگار اوضاعو بدتر کردم نه؟» شیدا آهسته تر گفت:«بی خیال بابا، پس فردا جمعه ست.» ........ @Sarall