۱۱۸۱ چیست؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
هیچی
فقط سنه یه آقایی هستش که منتظر 313 نفره
بیخیال به کارتون برسید !!!
این جمعه هم نیومد ......
بریم سراغ گناهامون ...
ﻭﻗﺘﻲ ﮐﻪ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪ "ﻋﻠــﻲ(ﻉ)" ﻏﺮﻳﺐ ﺑﻮﺩ ،
ﻟﻌﻨﺖ ﻣﻲ ﮐﻨﻴﻢ
ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺍ؛
ﻭﻗﺘﻲ ﮐﻪ ﻣﻲ ﮔﻮﻳﻨﺪ "ﺣﺴﻴـــﻦ(ﻉ)" ﻏﺮﻳﺐ ﺑﻮﺩ ،
ﻟﻌﻨﺖ ﻣﻲ ﮐﻨﻴﻢ
ﻣﺮﺩﻣﺎﻥ ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺍ؛
ﻭﺍﻱ ﺑﻪ ﺭﻭﺯﻱ ﮐﻪ ﺑﮕﻮﻳﻨﺪ ﻣﻬـــﺪﻱ(ﻋﺞ) ﻏﺮﻳﺐ ﺑﻮﺩ،
ﻟﻌﻨﺘﻤﺎﻥ …
...اللهم عجل لولیک الفرج
@Sarall
#آیت_الله_بهجت
هرکس به پایین تر از خود
از لحاظ مادی نـگاه کـند و
بگـــوید #الحمدلله اصــلاً
خـــود همیـن شکـــرگزاری
سـبب غنا می شود.
#در_محضر_بزرگان
#حدیث_نفس🌱
@Sarall
#خاطره_ناب_از_حاج_قاسم
زدیم بغل. وقت نمــ🕋ـاز بود. گفتم: «حاجے قبول باشه.»
گفت: «خدا قبول کنه انشاءاللّه.»
نــ👁ـگاهم کرد. گفت: «ابراهـــیم!»
نگاهش کردم.
ــ نمازے خوندم که در طول عمرم توی جبهه هم نخوندم.
ــ حاجآقا شما همه نمازهاتون قبوله.😳☺️
قصهاش فرق میکرد. رفته بود کاخـ🏰ــ کرملین. قرار داشت با پوتین. تا رئیسجمهور روسیه برسد وقت اذان شد. حاجےهم بلند شد. اذان و اقــ🗣ـامهاش را گفت. صدایش پیچید توی سالن. بعد هم ایستاد به نماز.😍😇
همه نگاهش میکردند. مےگفت در طول عمرش همچین لذتی از نماز نبرده بوده.
پایان نماز پیشانیاش را گذاشت روی مهر.
به خداے خودش گفت: «خدایا این بود کرامت تو، یه روزے توی کاخ کرملین برای نابودے اسلام نقشــ🗺ـه میکشیدند، حالا منِ قاســـم سلیمانے اومدم اینجا نماز خوندم.»
👤راوے : ابراهیم شهریاری
|منبع: سلیمانے عزیز، انتشارات حماسه
یاران
#کانال_مشکی_به_رنگ_حجاب
•┈┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈┈•
@sarall
رو به سوریه گفت :بیا همه عروسکام مال تو ..😔💔
حالا داداشمو پس بده🍂😭
کلناعباسک یا زینب🌹
@sarall
#منبر_بزرگان🍃🌸 ••🌱••
توے دلت بگو حسین (ع) نگاهم میڪنہ
عباس (ع) نگاهم میڪنہ
حتے اگرم اینطور نباشہ
خدا به حسین میگـه:
حسینم...
نگا این بندمو
خیلے دلش خوشہ
ناامیدش نکن...
یه نگاهیم بهش بکن
این خیلی مطمئن حرف میزنهها🙃
#حاج_آقا_پناهیان
@Sarall🌱😎
سلام ..🌈🌈
دو تا مطلب برا گفتن دارم برای شما اعضای محترم🌹🌹
دوستان عزیزم ..💜💜
1⃣از امروز تا ولادت امام زمان .عج. چهل روز مونده ..❤️
به دلم افتاد یک چله ای بگیریم ..
به نیت تعجیل در ظهور آقامون امام زمان .عج. و از بین رفتن ویروس کرونا ..
و سلامتی هموطنانمون ..
چله ی دعای عهد (وقتش: از بعد از نماز صبح تا قبل از اذان ظهر 😊😊)
لطفاً برای رفع این مشکلات چله رو برگزار کنیم🌹🌹💜💜💙💙❤️❤️
2⃣سلام مجدد😍😍☺️
ماهرکدوم سه صلوات نذر امام رضا کردیم تو هم به سه نفر اس بده تا تو سه میلیون صلوات شریک بشی اگه میتونی به نفرای بیشتری بدی که اجرت با امام رضا.ع.
این دو موضوع یادتون نره هاااا💟🌈🌈
#مدیر_نوشت
#نشر_حدأکثریـ
ممنونم از همکاریتون♥️♥️📝
@Sarall
🌈💥🌈💥🌈💥🌈💥🌈💥🌈💥
#بادبرمیخیزد
#قسمت61
✍ #میم_مشکات
از آنجایی که وقتی تقدیر چیز دیگری باشد، زمین و زمان دست به دست یکدیگر میدهند تا کار خودشان را پیش ببرند، سیاوش هم طبق مثل معروف مار از پونه بدش می آید، هرجایی که میرفت تازه عروس و داماد را میدید و دوباره ذهنش درگیر ماجرایی میشد که قصد داشت آن را فراموش کند. به محض دیدن این دو نفر در کنار هم، ناخواسته در رفتار و کردارشان دقیق میشد. دختری که نجابت و حیا از تمام رفتارش مشهود بود و پسری که از دین تنها ماسکی به صورت داشت ولی خب، این چیزی بود که فهمیدنش کار راحتی نبود. سیاوس چون هم جنس نیما بود، تشخیص رفتار های کاذب یا ریزه کاری های یک پسر برایش راحت بود . او معنی تک تک حرکات و نگاه های دزدانه نیما را میفهمید...خصوصا با آن سابقه ای که دیده بود. اما سیاوش فراموش میکرد راحله یک دختر است. آن هم دختری چشم و گوش بسته که جز پدر متین ش با پسری دیگر دمخور نبوده که بتواند حتی در مخیله اش چنین چیزی راه بدهد. از طرفی حیا و نجابتش مزید بر علت شده بود. وقتی کسی خود در وادی نباشد نمیتواند در مورد بقیه حتی تصور اشتباهی بکند چرا که همه را با نیت و رفتار خود میسنجد... و سیاوش که توجهی به این نکته نداشت تصور میکرد راحله میفهمد و دم بر نمی آورد برای همین عصبانی میشد ...
به هرحال برای سیاوش، دیدن این دو نفر در کنار هم تبدیل به یکی از بدترین مناظر عمرش شده بود. اما چرا? در این دنیا زیادند آدم هایی که قربانی ظاهر سازی ها و نفاق میشوند اما جرا سیاوش این بار اینقدر حساس شده بود?هر بار که این سوال در ذهنش جاری میشد برای خودش سخنرانی راه می انداخت که: خب هرکی باشه ناراحت میشه! این همه حماقت اعصاب خرد کنه... واقعا این دختر براش مهم نیست کی همسرشه?
و خب این توضیح اخلاقی میتوانست آرامش کند هرچند زیر این آرامش تلاطمی داشت که علتش را نمیفهمید. شاید چون باید دنبال جواب دیگری میگشت ...
آن روز در اتاقش نشسته بود و از پنجره اتاق درختهای حیاط خلوت دانشکده را میپایید. باد آرامی می آمد و برگهای سست شده از درخت جدا میشدند و سیاوس مات، خیره به فواره کوچک حوض غرق در افکار خودش بود. منتظر رسیدن ساعت سلف بود. همان طور که خیره مانده بود کسی را دید که از گوشه حیاط وارد میدان لابی شد و روی یکی از نیمکت ها نشست...
#ادامه_دارد...
.....★♥️★.....
@Sarall
.....★♥️★.....