eitaa logo
یا مولای یا صاحب الزمان ادرکنی
468 دنبال‌کننده
95 عکس
47 ویدیو
72 فایل
اللهم عجل لولیک الفرج روضه ، قرآن‌ ،روایت و سخنرانی ارتباط @hamdelimohebin
مشاهده در ایتا
دانلود
حكايت مسجد امام حسن مجتبی علیه السلام در شهر مقدّس قم مسجد امام حسن مجتبی علیه السلام كه با اراده، اشاره و نقشه حضرت ولي‌عصر علیه السلام ساخته شد، سرگذشت جالب و شنيدنی دارد كه حضرت آيت‌الله شيخ لطف‌الله صافی آن را در كتاب «پاسخ ده پرسش»، صحفه 31 ذكر كرده‌اند. حضرت آيت‌الله صافي می نويسند: در شب چهارشنبه بيست و دوم ماه مبارك رجب 1398ق. مطابق با هفتم تيرماه 1357 حكايت ذيل را شخصاً از صاحب حكايت، جناب آقای احمد عسكری كرمانشاهی كه از خيّران می‌باشند و سال‌هاست در تهران ساكن هستند شنيدم. آقاي عسكري نقل كرد: حدود هفده سال پيش (1340) روز پنج‌شنبه‌ای بود، مشغول تعقيب نماز صبح بودم، که درب منزل را زدند. بيرون رفتم ديدم سه نفر جوان كه هر سه مكانيك بودند، با ماشين آمده و گفتند: تقاضا داريم امروز كه روز پنج‌شنبه است، با ما همراهی نماييد تا به مسجد جمكران مشرّف شويم و دعا كنيم، زیرا حاجتی شرعی داريم. اين جانب جلسه‌اي ترتيب داده بودم كه جوان‌ها را در آن جمع مي‌كردم و به ايشان قرآن ياد مي‌دادم. اين سه جوان از همان جوان‌ها بودند. من از اين پيشنهاد خجالت كشيدم، سرم را پايين انداختم و گفتم: من چه كاره‌ام كه بيايم دعا كنم. اصرار كردند و من هم ديدم نبايد خواهش آنها را رد كنم، موافقت كردم. سوار شديم و به سوي قم حركت كرديم. در جادة تهران (نزديك قم) ساختمان‌هاي فعلي نبود، فقط دست چپ جاده يك كاروان‌سراي خراب به نام قهوه‌خانه علي سياه قرار داشت. چند قدم بالاتر از همين جا كه فعلاً حاج‌آقا حبيبيان مسجدي به نام مسجد امام حسن مجتبي علیه السلام بنا كرده است، ماشين خاموش شد. رفقا كه هر سه مكانيك بودند، پياده شدند و كاپوت ماشين را بالا زدند و به تعمير آن مشغول شدند. من از يك نفر آنها به نام علي آقا مقداری آب برای قضای حاجت و تطهير گرفتم و به زمين‌هاي مسجد فعلي رفتم و ديدم سیدی بسيار زيبا و سفيد با ابروهای كشيده و دندان‌های سفيد در حالي كه خالی بر صورت مباركشان بود، با لباس سفيد، عبای نازك به نعلين زرد و عمامه سبز مثل عمامه خراسانی ها ايستاده و با نيزه‌ای به اندازه هشت يا نه متر، زمين را خط‌كشی مي‌كرد. گفتم: اوّل صبح آمده است اينجا، جلو جاده، دوست و دشمن مي‌آيند رد می‌شوند، نيزه دستش گرفته است. عرض كردم: عمو! زمان تانك و توپ و اتم است، نيزه را آورده‌ای چه كني؟ برو درس‌ات را بخوان. رفتم براي قضای حاجت نشستم، صدا زدند: «آقاي عسكری! آنجا نشين، آنجا را من خط كشيده‌ام و مسجد است». من متوجّه نشدم از كجا من را می‌شناسند. مانند بچّه‌اي كه از بزرگ‌تر اطاعت می‌كند، گفتم: چشم و بلند شدم. فرمود: «برو پشت آن بلندی». من رفتم آنجا. پيش خود گفتم: سر صبحت را با او باز كنم و بگويم. آقا جان، سید، فرزند پيغمبر ما! برو درس‌ات را بخوان و سه سؤال پيش خود مطرح كردم كه از او بپرسم: يكی اينكه اين مسجد را براي جن می‌سازی يا ملائكه كه دو فرسخ از قم بيرون آمده‌ای، زير آفتاب نقشه ميكشی، درس نخوانده معمار شده‌ای؟! دوم آنكه هنوز مسجد نشده، چرا در آن قضاي حاجت نكنم؟ سوم اينكه در اين مسجد كه می‌سازی جن نماز مي‌خواند يا ملائكه؟ اين پرسش‌ها را پيش خود مطرح كردم. آمدم جلو و سلام نمودم. بار اوّل، او ابتدا به من سلام كرد. نيزه را به زمين فرو برد و مرا به سينه گرفت. دست‌هايش سفيد و نرم بود. چون اين فكر را هم كرده بودم كه با او مزاح كنم. چنان‌كه در تهران هر وقت سیدی شلوغ می‌كرد، می‌گفتم: مگر روز چهارشنبه است؟ می‌خواستم بگويم روز چهارشنبه نيست، پنج‌شنبه است، آمده‌ای ميان آفتاب. بدون اينكه عرض كنم، تبسّم كرد و فرمود: «پنجشنبه است، چهارشنبه نيست». سپس فرمود: «سه سؤالی كه داری بپرس»! من متوجّه نشدم، قبل از آنكه سؤال كنم, از ما في الضمير من اطلاع داد. گفتم: سید، درس را ول كرده‌ای، اوّل صبح آمده‌ای كنار جاده؟ نمي‌گويی اين زمان تانك و توپ، ديگر نيزه به درد نمی‌خورد و دوست و دشمن می‌آيند رد می‌شوند؟ برو درس‌ات را بخوان. خنديد. چشمش را به زمين انداخت و فرمود: «دارم نقشه مسجد می كشم». گفتم: بفرماييد ببينم اينجا كه من مي‌خواستم قضای حاجت كنم، هنوز كه مسجد نشده است كه شما دستور به نهی از نشستن كردی؟ فرمود: «يكی از عزيزان فاطمة زهرا(س) در اينجا به زمين افتاده و شهيد شده است. من خط كشيده‌ام، اينجا می‌شود محراب و اينجا كه می‌بيني، قطرات خون ريخته، مؤمنين می ايستند. اينجا كه می‌بينی مستراح مي‌شود و اينجا دشمنان خدا و رسول به خاك افتاده‌اند». همين طور كه ايستاده بود، برگشت و مرا هم برگرداند و فرمود: «اينجا حسينيه می‌شود» و اشك از چشمانش جاری شد. من هم بی‌اختيار گريه كردم. فرمود: «پشت اينجا كتابخانه مي‌شود. تو كتاب‌هايش را می‌دهی؟» گفتم: پسر پيغمبر! به سه شرط، اوّل اينكه من زنده باشم، فرمود: «ان‌شاءالله». دوم اينكه اينجا مسجد شود. فرمود: «بارك‌الله». سوم اينكه به قدر استطاعت، چشم ولو يك كتاب شده.
برای اجراي امر تو پسر پيغمبر می‌آورم، ولی خواهش می‌كنم برو درس‌ات را بخوان. آقاجان! اين هوا را از سرت دور كن. خنديد و دو مرتبه مرا به سينه خود گرفت. گفتم: آخر نفرموديد اينجا را چه كسی مي‌سازد؟ فرمود: «يدالله فوق أيديهم». گفتم: آقا جان من اين‌قدر درس خوانده‌ام، دست خدا كه بالای همه دست‌هاست. فرمود: «آخركار می‌بينی، وقتی ساخته شد، به سازنده‌اش از قول من سلام برسان». بعد دو مرتبه ديگر هم مرا به سينه گرفت و فرمود: «خدا خيرت دهد». من آمدم رسيدم به جاده، ديدم ماشين تعمير شده است. گفتم: چطور شد؟ گفتند: يك چوب كبريت گذاشتيم زير اين سيم، وقتي شما آمدی درست شد. گفتند: با چه زير آفتاب حرف می‌زدی؟ گفتم: مگر سید به اين بزرگی را با نيزه ده متری كه دستش بود، نديديد؟ من با او حرف می‌زدم. گفتند: كدام سید؟ خودم برگشتم، ديدم سید نيست. زمين مثل كف دست بود، پستي و بلندی نداشت، ولی هيچ كس نبود. يك تكانی خوردم. آمدم توی ماشين نشستم و ديگر با آنها حرف نزدم. حرم مشرّف شديم، نمی‌دانم چطور نماز ظهر و عصر را خوانديم. بالاخره آمديم جمكران، ناهار خورديم و نماز خوانديم. گيج بودم. رفقا با من حرف می‌زدند، ولي من نمی‌توانستم جوابشان را بدهم. در مسجد جمكران يك پيرمرد يك طرف من نشسته و يك جوان طرف ديگر و من هم وسط آنها ناله و گريه مي‌كردم. نمازمسجد جمكران را خواندم. می‌خواستم بعد از نماز به سجده بروم صلوات را بخوانم، ديدم آقا سیدي كه بوي عطر مي‌داد، آمد و فرمود: «آقای عسكری! سلام‌عليكم». نشست پهلوی من. تُن صدايش همان تُن صداي سیدی بود كه صبح ديده بودم. به من نصيحتی فرمود. به سجده رفتم و ذكر صلوات را گفتم. دلم پيش آقا بود. سرم به سجده بود، با خودم گفتم سر را بلند كنم و بپرسم شما اهل كجا هستيد و مرا از كجا می‌شناسيد؟ وقتی سر بلند كردم، ديدم آقا نيست. كنارم هنوز پيرمرد و جوان نشسته بودند. به پيرمرد گفتم: اين آقا كه با من حرف مي‌زد، كجا رفت؟ او را نديدی؟ گفت: نه. از جوان سؤال كردم. او هم گفت نديدم. يك دفعه مثل اينكه زمين‌لرزه شد، تكان خوردم. فهميدم كه حضرت مهدی علیه السلام بوده است. حالم به هم خورد. رفقا مرا بردند و آب به سر و رويم ريختند. گفتند: چه شده؟ نماز را خوانديم و به سرعت به سوي تهران برگشتيم. مرحوم حاج شيخ جواد خراسانی را در ورود به تهران ملاقات كردم. ماجرا را براي ايشان تعريف نمودم. ايشان خصوصيات آقا را از من پرسيد. بعد گفت: خود حضرت بوده‌اند، حالا صبر كن، اگر آنجا مسجد شد كه درست است. مدّتی بعد، روزی پدر يكی‌از دوستان فوت كرده بود. به اتّفاق رفقای مسجدی، جنازه را به قم آورديم. به همان محل كه رسيديم، ديدم دو پايه بالا رفته است خيلی بلند. پرسيدم اينجا چيست؟ گفتند: اين مسجدي است به نام امام حسن مجتبی علیه السلام و به اشتباه گفتند پسرهاي حاج حسين آقا سوهانی آن را می‌سازند. بالاخره وارد قم شديم، جنازه را در باغ بهشت برده، دفن كرديم. من ناراحت بودم. سر از پا نمی شناختم. به رفقا گفتم: تا شما می رويد ناهار بخوريد، من مي‌آيم. رفتم سوهان فروشي پسرهای حاج حسين آقا سوهانی. به پسر حاج حسين‌آقا گفتم: اينجا شما مسجد می‌سازيد؟ گفت نه. گفتم: پس اين مسجد را چه كسي می‌سازد؟ گفت حاج يدالله رجبيان. تا گفت يدالله، قلبم به طپش افتاد. گفت: آقا چه شد؟ صندلی گذاشت، نشستم. خيس عرق شدم. با خودم گفتم: يدالله فوق أيديهم، فهميدم حاج يدالله است. ايشان را هم تا آن موقع نديده بودم و نمی شناختم. برگشتم به تهران و به مرحوم شيخ جواد گفتم. فرمود: برو سراغش كه درست است. من بعد از آنكه چهارصد جلد كتاب خريداری كردم، رفتم قم، آدرس محلّ كار حاج يدالله را پيدا كردم. وقتی آقا را در بيابان ديدم، ضمن سخنانشان فرمودند: كه به اين جوان‌ها بگو كارشان اصلاح شد و من از خداوند خواستم اين سه جوان به حاجتشان برسند. بعد از يك هفته كه به تهران برگشتم، اين حقيقت ظاهر شد. نكته دیگر اينكه آقا بعد از آنكه فرمودند اينجا حسينيه مي‌شود، فرمودند: اين طرف را هم آقاي حاج ابوالقاسم خويی مؤسّسه می‌سازند، كه همين اتّفاق هم افتاد. رفتم كارخانه از نگهبان پرسيدم، گفت: حاجی رفت منزل. گفتم: استدعا مي‌كنم، تلفن كنيد و بگوييد يك نفر از تهران آمده با شما كاردارد. تلفن كرد. حاجي گوشی را برداشت. من سلام كردم و گفتم از تهران آمده‌ام،چهارصد جلد كتاب وقف اين مسجد كرده‌ام. كجابياورم؟ فرمود: شما از كجا اين كار را كرديد و چه آشنایی با ما داريد؟ گفتم:حاج آقا چهار صد جلد كتاب وقف كرده‌ام.گفت: بايد بگوييد مال چيست؟گفتم:پشت تلفن نمی‌شود. گفت شب جمعه آينده منتظرهستم،كتاب‌هارا به منزل بياوريد.كتاب‌ها را در تهران بسته‌بندی كردم،روز پنج‌شنبه با ماشين يكي از دوستان به قم، منزل حاج آقا بردم. ايشان گفت: من اين‌طور قبول نمیكنم، جريان‌رابگو.بالاخره جريان راگفتم و كتاب‌ها را تقديم كردم. سپس به حاج يدالله مسجد رفتم، دو ركعت نماز خواندم و گريه كردم.
مسجد و حسينيه را طبق نقشه‌ای كه حضرت كشيده بودند، به من نشان داده و گفت: خدا خيرت بدهد، تو به عهدت وفا كردي. اين بود حكايت مسجد امام حسن مجتبی علیه السلام كه تقريباً به طور خلاصه نقل شد. علاوه بر اين، حكايت جالبی نيز آقای حاج يدالله رجبيان نقل كردند كه آن را نيز مختصراً نقل می‌نماييم: آقاي رجبيان گفتند: شب‌های جمعه حسب‌المعمول حساب و مزد كارگرهای مسجد را مرتب می‌كردم و وجوهی را كه بايد پرداخت شود، تسويه می‌نمودم. شب جمعه‌ای، استاد اكبر، بنّای مسجد برای حساب و گرفتن مزد كارگرها آمده بود، گفت: امروز يك سید تشريف آوردند و اين پنجاه تومان را براي مسجد دادند. من به آن سید عرض كردم بانی مسجد از كسی پول نمی‌گيرد. با تندی به من فرمود: «می‌گويم بگير، بانی اين را می‌گيرد»، من پنجاه تومان را گرفتم، روي آن نوشته بود: «براي مسجد امام حسن مجتبی‌علیه السلام». دو سه روز بعد صبح زود، زنی مراجعه كرد. وضع تنگ‌دستی و حاجت خودش و دو طفل يتيمش را شرح داد. من دست در جيب‌هايم كردم، پولي همراه نداشتم. آن پنجاه تومان مسجد را به او دادم و با خودم گفتم، بعد خودم جبران می‌كنم. زن پول را گرفت و رفت و با اينكه به او آدرس داده بودم، ديگر مراجعه نكرد. ولی من متوجّه شدم كه نبايد پول را می‌دادم و پشيمان شدم. جمعه ديگر استاد اكبر برای حساب آمد. گفت اين هفته من از شما تقاضایی دارم، اگر قول دهيد استجابت كنيد. گفتم: بگوييد. گفت: در صورتي كه قول بدهيد قبول كنيد، مي‌گويم. گفتم، استاد اكبر! اگر بتوانم از عهده‌اش برآيم. گفت می‌توانی. گفتم، بگو. از من اصرار كه بگو، از او اصرار كه قول بده انجام دهي تا من بگويم. گفت: آن پنجاه تومان را كه آقا برای مسجد دادند، به من بده. گفتم استاد اكبر! داغ مرا تازه كردی. بعداً از دادن پنجاه تومان به آن زن پشيمان شدم و تا دو سال بعد هم هر اسكناس پنجاه توماني به دستم می رسيد، نگاه مي‌كردم شايد همان اسكناس باشد كه رويش نوشته شده بود. گفتم استاد اكبر! آن شب مختصر تعريف كردي، حالا خوب بگو پول را كی آورد؟ گفت: حدود سه و نيم بعد از ظهر، هوا خيلي گرم بود. در آن بحران گرما مشغول كار بودم، دو سه نفر كارگر هم داشتم. ناگاه ديدم يك آقایی از يكي از درهاي مسجد وارد شد،. با قيافه نوراني جذاب، باصلابت. آثار بزرگی و بزرگواري از او نمايان بود. وارد شدند، دست و دل من ديگر دنبال كار نمی‌رفت. می خواستم آقا را تماشا كنم. آقا آمدند اطراف شبستان قدم زدند، تشريف آوردند جلو تخته‌ای كه من بالايش كار می‌كردم. دست كردند زير عبا و پولي درآوردند، فرمودند: استاد اين را بگير، بده به باني مسجد. من عرض كردم: آقا، باني مسجد از كسي پول نمي‌گيرند. آقا تقريباً تغيير كردند و فرمودند: به تو مي‌گويم بگير اين را مي‌گيرد. من فوراً با دست‌هاي گچ‌آلود پول را از آقا گرفتم. آقا بيرون تشريف بردند. من گفتم اين آقا كجا بود؟ در آن هواي گرم، يكي از كارگرها را به نام مشهدی علی صدا زدم و گفتم برو دنبال اين آقا ببين كجا می روند؟ با كی و با چه وسيله‌اي آمده‌اند. مشهدی علی رفت. چهار دقيقه، پنج دقيقه، ده دقيقه شد، مشهدي علی نيامد. حواسم خيلي پرت شده بود. مشهدی علی را صدا زدم، پشت ديوار ستون مسجد بود. گفتم چرا نمي‌آيي؟ گفت: ايستاده‌ام آقا را تماشا مي‌كنم. وقتي آمد، گفت: آقا سرشان را زير انداختند و رفتند. گفتم: با چه وسيله‌اي؟ ماشين بود؟ گفت: نه، آقا هيچ وسيله‌اي نداشتند، سر به زير انداختند و تشريف بردند. گفتم تو چرا ايستاده‌ بودي؟ گفت: ايستاده بودم آقا را تماشا مي‌كردم. آقاي رجبيان گفت: اين جريان پنجاه تومان بود، ولي باور كنيد كه پنجاه تومان اثر عظيمي روي كار مسجد گذاشت. حضرت حجّت‌الاسلام محمّدعلي برهاني كه از دوستان صميمي مرحوم آقاي عسكري هستند، چند نكته اضافه نمودند كه آقاي عسكري گفتند: اين سه جوان مكانيك در رابطه با وضع اقتصادي و ازدواجشان سراغ من آمدند و به من گفتند با هم به مسجدجمكران برويم، شايد آقا نظر لطف نمايند. @sarallah73
حرم حضرت فاطمه معصومه حرم اهل بیت امام صادق علیه السلام می فرماید: خداوند حرمی دارد که مکه است و حضرت رسول حرمی دارد که مدینه است و امیرالمؤمنین حرمی دارد که کوفه است و ما (اهل بیت) حرمی داریم که قم می باشد. و همانا در قم بانوئی از فرزندانم دفن می شود که نامش فاطمه است؛ هرکه او را زیارت کند، بهشت برایش واجب گردد. @sarallah73
1385-02-22- 13 Maghame Mahmoode Hazrate Maasoomeh.mp3
زمان: حجم: 18.4M
سخنراني مقام محمود حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها @sarallah73
veladate hazrat masoome.mp3
زمان: حجم: 5.3M
مداحی ولادت حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها @sarallah73