شهادت حضرت رقیه 98.mp3
زمان:
حجم:
77.1M
#سخنرانی 98/07/12
«شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها »
@sarallah73
980807_Shahadat_Emam_Reza_A.mp3
زمان:
حجم:
77.3M
#سخنرانی 98/08/07
«شهادت امام رضا علیه السلام »
@sarallah73
981109_Shahadat_H_Zahra_S.mp3
زمان:
حجم:
54M
سخنرانی 98/11/09
شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها
ملاقات شیخ حسنعلى نخودكى با امام زمان
مرحوم حاج شیخ حسنعلى نخودكى مى فرمودند:براى مسأله یك سال تمام به عبادت وریاضت مشغول شدم ودرخواست من این بود كه شرفیاب حضور حضرت ولى عصر (علیه السلام) شوم وسرمایه اى از آن حضرت بگیرم.
پس از یك سال، شبى به من الهام شد كه فردا در بازار خربزه فروشان اصفهان اجازه ملاقات داده شده است.
در اصفهان بازارچه اى بود كه تمام دكّانهاى اطراف آن خربزه فروشى بود وبعضى هم كه دكّان نداشتند خربزه را قطعه قطعه مى كردند ودر طبقى مى گذاشتند وخورده فروشى مى كردند.
فرداى آن شب پس از غسل كردن ولباس تمیز پوشیدن با حالت ادب، روانه بازار شدم. وقتى داخل بازار شدم از یك طرف حركت مى كردم واشخاص را زیر نظر مى گرفتم ناگاه دیدم آن دُرّ یگانه عالم امكان، در كنار یكى از این كسبه فقیر كه طبق خربزه فروشى دارد نزول اجلال فرموده است.
مۆدّب جلو رفتم وسلام عرض كردم. جواب فرمودند وبا نگاه چشم فرمودند: چه مى خواهى؟
عرض كردم: استدعاى سرمایه اى دارم.
آن حضرت خواستند جندك (پول خورد آن زمان) به من عنایت كنند.
من عرض كردم: براى سرمایه مى خواهم.
پس از پرداخت آن خوددارى فرمودند ومرا مرخّص كردند.
وقتى به حال طبیعى آمدم فهمیدم كه هنوز قابل نیستم. لذا یك سال دیگر به عبادت وریاضت به منظور رسیدن به مقصود مشغول شدم.
پس از آن روز گاهى به دیدن آن مرد عامى خربزه فروش مى رفتم وگاهى به او كمك مى كردم. روزى از او پرسیدم: آن آقا كه فلان روز این جا نشسته بودند چه كسى هستند؟
گفت: او را نمى شناسم، مرد بسیار خوبى است گاهگاهى این جا مى آید وكنار من مى نشیند وبا من دوست شده است. بعضى از اوقات كه وضع مالى من خوب نیست به من كمك مى كند.
سال دوّم تمام شد باز به من اجازه ملاقات در همان محلّ عنایت فرمودند. در این دفعه آدرس را مى دانستم، مستقیماً به كنار طبق آن مرد رفتم ودیدم حضرت روى كرسى كوچكى نزول اجلال فرموده است.
سلام عرض كردم. جواب مرحمت فرمودند وباز همان چند جندك را مرحمت فرمودند ومن گرفته سپاسگزارى كردم ومرخّص شدم.
با آن چند جندك مقدارى پایه مهر خریدم ودر كیسه اى ریختم وچون فنّ مهر كنى را بلد بودم هر چند وقت، كنار بازار مى نشستم وچند عدد مهر براى مشتریها مى كندم، البته بقدر حدّاقلى كه به آن قناعت مى شود، واز آن كیسه كه در جیبم بود پایه مهر بر مى داشتم بدون آنكه به شماره آنها توجّه كنم.
سالهاى سال كار من موقع اضطرار استفاده از آن پایه مهرها بود وتمام نمى شد ودر حقیقت در سر سفره احسان آن بزرگوار مهمان بودم.
منبع:
نشان از بی نشان ها.
#تشرف
@sarallah73
یونس بن عبدالرحمن می گوید که ؛ امام رضا سلام الله علیه دائما ما را امر می کرد به دعا کردن برای "حجت ابن الحسن " صاحب الزمان ( صلوات الله علیهم اجمعین ) .
-بحار الأنوار ج ۹۲، ص ۳۳۳
امام عسکری (علیهالسلام):
اهل معروف کسانی هستند که...
ابوهاشم جعفري که از نواده هاي حضرت جعفر طيار (ع) و از اصحاب مخصوص حضرت امام حسن عسکري و قبل از ايشان نيز از خواص اصحاب پدر بزرگوار ايشان بود، روايت نموده است که روزي در مجلس آن حضرت بود و ايشان به مناسبتي فرمود: که يکي از درهاي بهشت معروف نام دارد و از آن در کسي داخل نميشود مگر کساني که در دنيا به حوائج مردم رسيدگي کنند و کارهاي خير انجام دهند.
راوي ميگويد من پس از شنيدن اين فرمايش آن حضرت در قلب خود خوشحالياي احساس کردم زيرا من در برآوردن حوائج برادران ديني و شيعيان کوشا بودم.
در اين هنگام متوجه شدم که آن حضرت به من اشاره فرمود و گفت: آري، کساني که در دنيا اهل معروفند، در آخرت هم به همان صفت شناخته خواهند شد و آنگاه درباره من دعا کرده و فرمودند خداوند تو را از آنان قرار دهد و گفتند تو به کارهاي خير خود ادامه بده و از کوشش در برآوردن حوائج برادران ديني و شيعيان دست برندار و آنچه در قلب تو گذشت، صحيح است و تو از اهل معروف ميباشي.
آري آن حضرت اين گونه اهل خير و اهل معروف را تشويق ميفرمود و آنها را دلگرم ميکرد تا پرداختن به امور خير رواج بيشتري بگيرد ودر دنيائي که به سبب کارهاي فوق العاده خلفاء جور منکرات رواج بيسابقهاي يافته بود، شعله لرزان معنويت و امور خير، يکسره از بين نرود.
منبع : تحلیلی از زندگی و زمان امام حسن عسگری (علیه السلام)،قوام الدین وشنوی،صص132-134
@sarallah73
«شفای بیماری که پسرانش شیعه بودند»
دانشمند و محدث بزرگ ، علی بن عیسی صاحب کتاب کشف الغمه چنین نقل می کند: سید باقی بن عطوه ، برای من نقل کرد : در گذشته پدرم که در مذهب زیدی بود ، دچار بیماری سختی شد و تمام پزشکان آن زمان از درمان او عاجز شدند. بیماری او به طول انجامید. من و برادرانم که پسران او بودیم ، به مذهب شیعه دوازده امامی ، تمایل داشتیم و به همین دلیل پدرم از ما دل خوشی نداشت و مکرر می گفت : « من مذهب شما را نمی پذیرم ، مگر اینکه صاحب شما (امام زمانتان) بیاید و مرا شفا دهد »
بر حسب اتفاق ، هنگام نماز عشاء در یکی از شب ها ، همه ی ما دور هم جمع بودیم ، که شنیدیم پدرم فریاد زد :« صاحب خود را دریابیدکه در همین لحظه از نزد من بیرون رفت »ما با شتاب از خانه بیرون رفتیم ، اما هرچه دویدیم و به اطراف نگاه کردیم ، کسی را ندیدیم. بنابراین به نزد پدر برگشتیم و از او جریان را پرسیدیم.
پدرم گفت : « شخصی نزد من آمد و فرمود : ای عطوه ! به او گفتم : تو کیستی؟ گفت : من همان صاحب پسران تو هستم ، آمده ام تا به اذن خداوند تو را شفا بدهم. » سپس دستی بر بدن من کشید و بیماری من هماندم به طور کلی برطرف شد و کاملا سلامتی خود را بازیافتم.
#تشرف
@sarallah73
عبای عنایتی به طلاب!
یکی از علما از آیت الله سید محمد رضا گلپایگانی نقل کرد که ایشان فرمودند:
« در عصر آیت الله شیخ عبدالکریم حائری که عده محلصین حوزه به چهار صد نفر رسیده بود، در زمستانی طلاب از حاج شیخ محمد تقی بافقی که مقسِم شهریه مرحوم حاج شیخ بود، عبای زمستانی خواستند و ایشان از مرحوم حائری خواستند و آن مرحوم فرمودند: چهار صد عبا از کجا بیاورم؟
گفت: از حضرت صاحب الزمان عجل الله فرجه بگیرید. فرمود: من راهی ندارم. گفت: پس من انشاء الله می گیرم و شب جمعه مسجد جمکران رفته و روز جمعه به مرحوم حاج شیخ حائری گفت: آقا صاحب الزمان وعده فرمودند فردا که شنبه است چهار صد عبا را مرحمت کنند. و روز شنبه به وسیله مردی از تجار عبا رسید و بین طلاب تقسیم کردند ».
#تشرف
@sarallah73
تشرف شیخ محمد طاهر نجفی خدمت آقا امام زمان علیه السلام
سالها خادم مسجد کوفه بود.ایشان از هر دو چشم نابینا شد،می گفت:
« هفت یا هشت سال قبل زندگی ام نمی چرخید.
شب جمعه ای هیچ غذایی نداشتیم و بچه ها از گرسنگی ناله می کردند.
بسیار دلتنگ شدم. رو به قبله،نشسته بودم و اظهار می کردم که خدایا به همین حالت فقر و پریشانی راضی هستم.
و برایم چیزی بهتر از آن نیست که چهره مبارک سید و مولای عزیزم را به من نشان دهی و دیگر هیچ نمی خواهم.
ناگهان خود را سر پا دیدم که در یک دستم سجاده ای سفید و دست دیگرم در دست جوان جلیل القدری که آثار هیبت و جلال از او ظاهر است، قرار داشت. ایشان لباس نفیسی مایل به سیاه در برداشت.
من ظاهربین، خیال کردم که یکی از سلاطین است؛ اما عمامه به سر مبارک داشت و نزدیک او شخص دیگری بود که لباس سفیدی به تن کرده بود.
با این حالت به سمت دکه ای که نزدیک محراب است به راه افتادیم وقتی به آن جا رسیدیم، آن شخص جلیل که دست من در دست او بود فرمود:
یا طاهر افرش السجاده.( ای طاهر سجاده را فرش کن.)
آن را پهن نمودم دیدم سفید است و می درخشد و با خط درخشان چیزی بر آن نوشته شده بود ولی جنس آن را تشخیص ندادم. من با ملاحظه انحرافی که در قبله مسجد بود، سجاده را رو به قبله فرش کردم.
فرمود: چطور سجاده را پهن کردی؟
من از هیبت آن جناب از خود بی خود شدم و از شدت حواس پرتی گفتم: فرشتها بالطول و العرض ( سجاده را به طول و عرض پهن نمودم. )
فرمود: این عبارت را از کجا گرفته ای؟
گفتم: این کلام از زیارتی است که با آن، حضرت بقیة الله عجل الله تعالی فرجه الشریف را زیارت می کنند.
در روی من تبسم کرد و فرمود: اندکی فهم (دانایی)داری.
بعد هم بر آن سجاده ایستاد و برای نماز تکبیر گفت و پیوسته نور عظمت او زیاد می شد به طوری که نظر بر روی مبارک ایشان ممکن نبود. آن شخص دیگر، به فاصله چهار وجب پشت سر ایشان ایستاد.
وقتی از نماز فارغ شدند، حضرتش را دیگر در آن جا ندیدم اما مشاهده کردم که آن بزرگوار روی یک کرسی حدود دو متری که سقف هم داشت، نشسته اند و آن قدر نورانی بودند که چشم را خیره می کرد.
از همان جا فرمودند:
« ای طاهر احتمال می دهی من کدام سلطان از این سلاطین باشم؟ »عرض کردم: مولای من، شما سلطان سلاطینید و سید عالمید و از این سلاطین معمولی نیستید.
فرمود:
« ای طاهر به مقصد خود رسیدی دیگر چه می خواهی؟ آیا ما شما را هر روز رعایت نمی کنیم؟ آیا اعمال شما بر ما عرضه نمی شود؟ »
بعد هم وعده گشایش از تنگدستی را به من دادند.
در همین لحظه شخصی که او را می شناختم و کردار زشتی داشت از طرف صحن مسلم وارد مسجد شد.
آثار غضب بر آن جناب ظاهر و روی مبارک را به طرف او کرد و رگ هاشمی در پیشانیش پدیدار شد و فرمود:
« ای فلان، کجا فرار می کنی؟ آیا زمین و آسمان از آن ما نیست و در احکام و دستورات ما جاری نمی شود؟ تو چاره ای جز آن که زیر دست ما باشی، نداری!»
آنگاه به من توجه کرد و تبسم نمود و فرمود:
ای طاهر به مراد خود رسیدی؛ دیگر چه می خواهی؟
از شدت هیبت آن جناب نتوانستم سخنی بگویم. ناگهان خود را در میان مسجد، تنها دیدم. به طرف مشرق نگاه کردم، دیدم فجر طلوع کرده است.
طبق وعده حضرت، از آن تاریخ تا به حال الحمدلله در امر زندگی گشایش شده و هرگز به سختی و تنگی نیفتاده ام. »
#تشرف
@sarallah73
Unknown Artistmirza mehdi _Nahno Zekr-ol-lah.mp3
زمان:
حجم:
9.8M
#سخنرانی_کوتاه
#یاعلی
#یا_ولی_عصر_عج
#تشرف میرزا مهدی اصفهانی
طلب المعارف من غیر طریقنا اهل البیت مساوٍق لانكارنا
@sarallah73
جنگ احد و شهادت حضرت حمزه
بعد از شهادت حمزه، هند مادر معاویه از بغض و عدواتى که با حمزه داشت جگر حمزه را طلبید و در دهان گذاشت، در دهانش به قدرت خدا سخت و از دهان بیفکند. از این جهت او را (آکلة الاکباد) گفتند.
پس به بالین حمزه آمد و گوش و بینى و اعضاى آن جناب را مُثله کرد و ابن الزبعرى در مفاخرت قریش و فتح ایشان اشعارى بگفت که یزید به بعضى از آنها تمثّل جست در آن هنگام که سرمبارک امام حسین علیه السلام را در مجلس او آوردند.
و قتل حمزه در رسول خدا(ص) سخت تأثیر کرد و چون از جنگ گاه به مدینه تشریف آورد و این هنگام که کمتر خانه اى بود که از آن بانگ گریه و سوگوارى بلند نباشد، از جهت عزاى شهید خود، جز از خانه حمزه. لهذا رسول خدا(ص) اشک در چشمانش گردید و فرمود.(لکن حمزد لابواکى له)"2" ؛ حمزه در این روز گریه کن ندارد.
انصار، چون این شنیدند، به خانه هاى خود شدند و زنها را گفتند که بر کشتگان خویش گریه نکنید. اول به خانه حمزه شوید و بر او بگریید آنگاه بر کشتگان خود، نوحه نمایید. ایشان چنین کردند. پیغمبر را خوش آمد و دعا کرد در حق ایشان.
در اين روز دندان و پيشانى پيامبر را شكستند.
فداكارى هاى امير المؤمنين در احد
در اين روز بر اثر فداكاريها و شجاعتهايى كه امير المؤ منين در دفاع از وجود شريف خاتم الانبياء و حفاظت از آن حضرت نشان داد جراحتهاى زيادى بر بدن مباركش رسيد.
اين در حالى بود كه ديگران فرار كرده بودند، و پيامبر فرمود: يا على ، آيا مى شنوى كه از آسمان تو را مدح مى كنند. يكى از ملائكه به نام رضوان مى گويد: لا سيف الا ذوالفقار و لافتى الا على . امير المؤ منين مى فرمايد: از خوشحالى گريستم و خداوند سبحان را بر اين نعمت حمد كردم
در اين جنگ پيروزى در ابتداء از آن مسلمانان بود، ولى مقدارى كه به تعقيب دشمن رفتند و ميدان خالى شد، بازگشتند و مشغول جمع غنايم شدند و اكثر نگهبانان مخالفت دستور پيامبر نمودند و محل نگهبانى خود را رها كردند و مانند بقيه مشغول جمع غنايم شدند.
خالد بن وليد كه از سر دسته هاى كفار در اين جنگ بود از همان قسمت با كفار حمله كردند
تعداد اندكى از نگهبانان دره كه نرفته بودند شهيد شدند و كفار از پشت سر به مسلمانان حمله كردند. فراريان كفار هم تا اين وضع را ديدند بازگشتند و حمله به مسلمين شدت گرفت . جراحتهاى فراوانى بر بدن مبارك پيامبر رسيد و شيطان فرياد بر آورد كه محمد كشته شده است ! مسلمانان با شنيدن اين ندا فرار كردند، و فقط چند نفرى از وجود مبارك پيامبر محافظت مى كردند كه عبارت بودند از امير المؤ منين و ابودجانه كه شهيد شد و زنى به نام نسيبه و انس بن نضر كه تازه از مدينه رسيده بود.
ابوبكر و عمر در جنگ احد
عمر بن خطاب مى گويد: در احد با پيامبر بيعت كرده بوديم بر اينكه كسى فرار نكند، و هر كس از ما كه فرار كند ضال و گمراه است ، و هر كس از ما كشته شود شهيد است.
احمد بن حنبل مى گويد: ابوبكر و عمر در اين جنگ فرار كردند. هنگامى كه امير المؤ منين در تعقيب فرارى ها بود، عمر در حالى كه اشك چشمانش را پاك مى كرد بر گشت و به امير المؤ منين عرض كرد: مرا ببخشيد!! امير المؤ منين فرمود: ((آيا تو نبودى كه صدا زدى : محمد كشته شده است ، به دين قبلى خود برگرديد))؟!! عمر گفت : اين كلام را ابوبكر گفته است ! در اينجا بود كه اين آيه نازل شد: ان الذين تولوا منكم يوم التقى الجمعان انما استزلهم الشيطان.
امام صادق (عليه السلام ) مى فرمايد: در جنگ احد امير المؤ منين در حال دفاع از پيامبر بودند، و ديگر اصحاب فرار مى كردند. آن حضرت همچون شير غضبناك از قفاى گريختگان رفت و اول به عمر بن خطاب رسيد كه به اتفاق عثمان و حارث بن حاطب و عده اى ديگر به سرعت فرار مى كردند. حضرت فرياد بر آورد:اى جماعت ، بيعت شكستيد و پيامبر را تنها گذاشتيد و به سوى جهنم مى گريزيد؟
عمر بن خطاب مى گويد: على را ديدم با شمشير پهنى كه مرگ از آن مى چكيد و چشمهايش از خشم مانند دو قدح خون بود، يا مانند دو كاسه روغنى كه آتش در او افروخته باشند مى درخشيد، و فهميدم كه اگر به ما برسد به يك حمله ما را خواهد كشت . اين بود كه جلو رفتم و عرض كردم : يا ابا الحسن ، تو را به خدا سوگند مى دهم كه دست از ما بردارى ، كه عرب را عادت است كه گاهى مى گريزد و گاهى حمله مى كندم زمانى كه حمله مى كند تلافى گريختن را مى نمايد. پس آن حضرت ما را رها كرد؛ و به خدا قسم چنان ترسى از آن حضرت در دل من افتاد كه تاكنون از دلم خارج نشده است .
در اين جنگ بر بدن مبارك امير المؤ منين هنگام حمايت از پيامبر 90 جراحت بر صورت ، سر، سينه ، شكم ، دست و پاى مبارك رسيد. جبرئيل نازل شد و عرض كرد: ((يا محمد، به خدا قسم اين عمل على بن ابى طالب ، مواسات است )). پيامبر فرمود: اين بدان جهت است كه من از اويم و او از من است . جبرئيل عرض كرد: و من از شما دو بزرگوارم .
@sarallah73