eitaa logo
یا مولای یا صاحب الزمان ادرکنی
468 دنبال‌کننده
95 عکس
47 ویدیو
72 فایل
اللهم عجل لولیک الفرج روضه ، قرآن‌ ،روایت و سخنرانی ارتباط @hamdelimohebin
مشاهده در ایتا
دانلود
او شیر حجاز و آقا و بزرگ عراق است که مکی و مدنی و خیفی و عقبی و بدری و احدی و شجری و مهاجری است، که در همه این صحنه ها حضور داشت.او سید عرب است و شیر میدان نبرد و وارث دو مشعر، و پدر دو فرزند: حسن و حسین. آری او، همان او [که این صفات و ویژگی های ارزنده مختص اوست] جدم علی بن ابی طالب است. آنگاه گفت: من فرزند فاطمه زهرا بانوی بانوان جهانم. حضرت سجاد علیه السلام آنقدر به این حماسه مفاخره آمیز ادامه داد تا اینکه صدای مردم به ضجه و گریه بلند شد. چون یزید ترسید مبادا فتنه بپا شود لذا دستور داد تا مؤذن شروع به اذان کرد و سخن امام سجاد را قطع نمود. وقتی مؤذن گفت: اللَّهُ أَکْبَرُ اللَّهُ أَکْبَرُ حضرت سجاد فرمود: چیزی از خدا بزرگتر نیست. هنگامی که مؤذن گفت: أَشْهَدُ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ علی بن الحسین فرمود: مو، پوست، گوشت و خون من به یگانگی خدا شهادت می دهند. موقعی که گفت: أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ در این حال امام سجّاد علیه السلام عمامه خویش را از سر برداشت و خطاب به مؤذّن گفت: تو را به حقّ محمّد ساکت باش تا من سخنی بگویم. آنگاه از بالای منبر خطاب به یزید فرمودند: ای یزید! این پیغمبر، جد من است و یا جد تو؟ اگر گویی جد من است، همه می دانند که دروغ می گویی، و اگر جد من است پس چرا پدر مرا از روی ستم کشتی و مال او را تاراج کردی و اهل بیت او را به اسارت گرفتی؟! حضرت این جملات را گفت و دست برد و گریبان چاک زد و گریست و گفت: به خدا سوگند اگر در جهان کسی باشد که جدش رسول خداست، آن منم، پس چرا این مرد، پدرم را کشت و ما را مانند رومیان اسیر کرد؟! آنگاه فرمود: ای یزید! این جنایت را مرتکب شدی و باز می گویی: محمد رسول خداست؟! و روی به قبله می ایستی؟! وای بر تو! در روز قیامت جد و پدر من در آن روز دشمن تو هستند. در این هنگام یزید فریاد زد که مؤذن اقامه بگوید! و آنگاه در میان مردم هیاهویی برخاست، بعضی نماز گزاردند و گروهی نماز نخوانده پراکنده شدند. بازتاب خطبه امام سجاد علیه السلام هنگامی که امام سجاد علیه السلام آن خطبه رسا را ایراد فرمود، مردم حاضر در مسجد را سخت تحت تأثیر قرار داد و انگیزه بیداری را در آنان برانگیخت و به آنان جرأت و جسارت بخشید. روایت شده است که یکی از دانشمندان یهود که در آن مجلس حضور داشت به یزید گفت: این جوان کیست؟ یزید گفت: او علی بن الحسین است. یهودی گفت: حسین کیست؟ یزید در جواب گفت: پسر علی بن ابی طالب می باشد. عالم یهودی گفت: مادر حسین کیست؟ یزید گفت: فاطمه دختر محمّد. یهودی گفت: سبحان اللَّه!! این حسین پسر دختر پیامبر شما است و مع ذلک او را با این سرعت کشتید. چه بد با ذرّیه پیامبر خدا رفتار کردید!! بخدا قسم اگر حضرت موسی یک نوه از صلب خود در میان ما یهودیان به یادگار می نهاد ما او را پرستش می کردیم، ولی شما که دیروز پیغمبر خود را از دست داده اید امروز برجستید و پسر او را شهید کردید؟ اف بر شما، چه بد امتی هستید! در این حال یزید عصبانی شد و فرمان داد تا او را بزنند. در این هنگام آن یهودی برخاست و گفت: اگر می خواهید مرا بزنید بزنید، می خواهید بکشید بکشید، رها می کنید رها کنید؛ در هر صورت من در تورات می نگرم که می گوید: هر کسی ذریه پیامبری را بکشد تا زنده باشد همیشه ملعون خواهد بود و هنگامی که بمیرد دچار آتش جهنم خواهد شد. @sarallah73
شهادت امام سجاد علیهالسلام_ آزار دیدم... .mp3
زمان: حجم: 4.4M
آزار دیدم خود را میان معرکه بیمار دیدم در خیمه بودم هفت آسمان را برسرم آوار دیدم در بین گودال آیینۀ جسم پدر را تار دیدم بابای خود را دربین یک لشکر بدون یار دیدم اینها بماند از شام دیدم هرچه من آزار دیدم شبهای بسیار در بین صحرا عمه را بیدار دیدم صد بار مردم وقتی به پای خواهرانم خار دیدم ای وای از شام گهواره را در بین یک بازار دیدم بزم شراب و... بی حرمتی در مجلس اغیار دیدم نامحرمان را نزدیک محرم های خود بسیار دیدم @sarallah73 @yamahdisarallah73
pire moghan. Serat-e-Mostaghim.mp3
زمان: حجم: 3.6M
مریدِ پیرِ مُغانم ز من مرنج ای شیخ چرا که وعده تو کردیّ و او به جا آورد @sarallah73
Serat-e-Mostaghim.mp3
زمان: حجم: 9.9M
راه فرزندی حضرت زهرا سلام الله علیها... برادران_حضرت_یوسف @sarallah73
نعمان بن منذر مدائنی می گوید: به امام سجاد علیه السلام عرضه داشتم: ای مولای من! از همه این مصائب که بر شما وارد آمده، کدام مصیبت سخت تر بوده است؟ حضرت فرمودند: ای نعمان! مصیبتی شدیدتر و سخت تر از آن زمانی که ما را وارد شهر شام نمودند، ندیدم. عرض کردم: ای مولای من! آن مصیبت چگونه بود؟ حضرت فرمودند: بنی امیّه هفت مصیبت بر ما وارد کردند که از زمان اسیری ما تا ورود به شام مثل آن مصائب را بر ما وارد نکرده بودند. سپس حضرت فرمودند: مصیبت اوّل این بود که آن کافران دور ما را احاطه نمودند در حالتی که شمشیرهای خود را از غلاف کشیده بودند، و نیزه های خود را افراشته کردند و بر ما حمله می کردند، و باکعب نیزه ها ما را می زدند، و در میان جمعیّت اهل شام ما را نگاه داشته بودند تا این که کسانی که طنبور و مضمار می نواختند دور ما جمع شدند، و آن گروه فرح و شادی می کردند و می خندیدند، و به جهت اسیری ما دف و طنبور می زدند. دوّمین آن مصیبت ها این بود که سرهای شهداء و اسیران را با هم در یک جا جمع نمودند و سر مطهّر پدرم و عمویم حضرت عبّاس علیه السلام را مقابل کجاوه عمّه ام حضرت زینب و حضرت امّ کلثوم علیهما السلام قرار داده بودند، و سر برادرم حضرت علیّ اکبر و پسر عمویم حضرت قاسم علیهما السلام را مقابل ناقه خواهرم حضرت سکینه و حضرت فاطمه علیهما السلام قرار داده بودند، و [بقیه] سرهای شهداء را میان ما اسیران قسمت نموده بودند، [و هر سر مطهّری را نزدیک شخصی قرار داده بودند تا با دیدن آن سرهای مقدّس متأثر شوند. و به این مقدار هم اکتفا ننموده، در مقابل ما،] با سرهای مقدّس و منوّری که بر بالای نیزه ها بود، بازی می کردند، در آن وقت بعضی از سرهای شهداء از بالای نیزه ها به روی زمین، در بین دست و پای اسب های دشمنان می افتاد. مصیبت سوّم این بود که آب و آتش، از روی دیوارها و خانه ها بر سر ما ریختند، و این قدر آتش بر سرم ریختند که عمّامه ام آتش گرفت و مشتعل شد، و قدرت نداشتم که آتش را خاموش نمایم چون دست ها و پاهای مرا غل نموده بودند، پس آن بی رحمان بر من رحم نکردند و آتش را از عمّامه ام خاموش نکردند تا آن که سرم آتش گرفت. ظلم چهارم این بود که ما را در کوچه های شام از طلوع آفتاب تا نزدیک غروب در جاهائی که محلّ اجتماع مردم بود، گرداندند [و حال آن که از دروازه شام تا خانه یزید چندان مسافتی نبود]. و اهل طنبور و طرب، طنبور می زدند و می گفتند: بکُشید این خارجی های طاغی و سرکش را که احترامی برای آن ها در شریعت اسلام نیست. ظلم پنجم بنی امیه این بود که ما را از شتران به زیر آوردند و تمامی ما اهل بیت را به یک طناب بستند، و بر در خانه یهودیها می گرداندند، و به آن ها می گفتند: این گروه از خانواده ای هستند که پدران شما را کشتند و دین و ارکان شما را باطل و منهدم ساختند، پس شما امروز تلافی نمایید و غیظ قلوب خود را به سبب اذیّت و آزار بر ایشان خاموش سازید. حضرت فرمودند: ای نعمان! [وقتی که آن ظالمان به قوم یهود این حرف ها را گفتند، و به آن ها خبر دادند که ما اهل بیت رسول اللّه صلی الله علیه واله وسلم و حضرت علیّ علیه السلام هستیم،] احدی از آن ها باقی نماند، مگر اینکه هر چه خاک و سنگ و چوب که می خواستند، به جانب ما افکندند. ششم این بود که ما را در بازاری که غلام و کنیز می فروختند، نگاه داشتند. و قصد داشتند که ما را بفروشند، ولی خداوند متعال برای آن ها این امر را میسّر نفرمود. مصیبت هفتم این بود که ما را در مکانی که سقف نداشت، ساکن نمودند، و ما در آنجا از سرما و گرما در أمان نبودیم، و بنی امیه آن حقوقی که باید در حقّ ما رعایت می کردند راانجام ندادند، و ما اهل بیت از شدّت گرسنگی و سرما و خوف کشته شدن، تا صبح مضطرب بودیم و آرام نداشتیم. منبع: مصباح الحرمین، ص ۳۸۷ ؛ سحاب رحمت، ص ۷۳۶ به نقل از تذکرة الشهداء. @yamahdisarallah73 @sarallah73
ورود اُسراء و رؤ س شهداء به شام شيخ كَفْعَمى و شيخ بهايى و ديگران نقل كرده اند كه در روز اوّل ماه صفر سر مقدس حضرت امام حسين عليه السّلام را وارد دمشق كردند، و آن روز بر بنى اميه عيد بود و روزى بود كه تجديد شد در آن روز اَحزان اهل ايمان سيّد ابن طاوس رحمه اللّه روايت كرده كه چون اهل بيت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلّم را با سر مُطهّر حضرت سيدالشهداء عليه السّلام از كوفه تا دمشق سير دادند چون نزديك دمشق رسيدند جناب امّ كلثوم عليهاالسّلام نزديك شمر رفت و به او فرمود: مرا با تو حاجتى است . گفت : حاجت تو چيست ؟ فرمود: اينك شهر شام است ، چون خواستى ما را داخل شهر كنى از دروازه اى داخل كن كه مردمان نَظّاره كمتر باشند كه ما را كمتر نظر كنند و امر كن كه سرهاى شهدا را از بين محامل بيرون ببرند پيش دارند تا مردم به تماشاى آنها مشغول شوند و به ما كمتر نگاه كنند؛ چه ما رسوا شديم از كثرت نظر كردن مردم به ما. شمر كه مايه شرّ و شقاوت بود چون تمنّاى او را دانست بر خلاف مراد او ميان بست ، فرمان داد تا سرهاى شهدا را بر نيزه ها كرده و در ميان مَحامل و شتران حَرم بازدارند و ايشان را از همان (دروازه ساعات ) كه انجمن رعيت و رُعات بود درآوردند تا مردم نظّاره بيشتر باشند و ايشان را بسيار نظر كنند. ************* علاّمه مجلسى رحمه اللّه در (جَلاءُ العُيُون ) فرموده كه در بعض از كتب معتبره روايت كرده اند كه سهل بن سعد گفت : من در سفرى وارد دمشق شدم . شهرى ديدم درنهايت معمورى و اشجار و اَنهار بسيار و قصُور رفيعه و منازل بى شمار و ديدم كه بازارها را آئين بسته اند و پرده ها آويخته اند مردم زينت بسيار كرده اند و دفّ و نقاره و انواع سازها مى نوازند. با خود گفتم مگر امروز عيد ايشان است ، تا آنكه از جمعى پرسيدم كه مگر در شام عيدى هست كه نزد ما معروف نيست ؟ گفتند: اى شيخ ! مگر تو در اين شهر غريبى ؟ گفتم : من سهل بن سعدم و به خدمت حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم رسيده ام . گفتند: اى سهل ! ما تعجّب داريم كه چرا خون از آسمان نمى بارد و چرا زمين سرنگون نمى گردد. گفتم : چرا؟ گفتند: اين فرح و شادى براى آن است كه سر مبارك حسين بن على عليه السّلام را از عراق براى يزيد به هديه آورده اند. گفتم : سبحان اللّه ! سر امام حسين عليه السّلام را مى آورند و مردم شادى مى كنند! پرسيدم كه از كدام دروازه داخل مى كنند؟! گفتند: از دروازه ساعات . من به سوى آن دروازه شتافتم چون به نزديك دروازه رسيدم ديدم كه رايت كفر و ضلالت از پى يكديگر مى آوردند، ناگاه ديدم كه سوارى مى آيد و نيزه در دست دارد و سرى بر آن نيزه نصب كرده است كه شبيه ترين مردم است به حضرت رسالت صلى اللّه عليه و آله و سلّم پس زنان و كودكان بسيار ديدم بر شتران برهنه سوار كرده مى آورند، پس من رفتم به نزديك يكى از ايشان و پرسيدم كه تو كيستى ؟ گفت : من سكينه دختر امام حسين عليه السّلام . گفتم : من از صحابه جدّ شمايم ، اگر خدمتى دارى به من بفرما. جناب سكينه عليهاالسّلام فرمود كه بگو به اين بدبختى كه سر پدر بزرگوارم را دارد از ميان ما بيرون رود و سر را پيشتر برد كه مردم مشغول شوند به نظاره آن سر منوّر و ديده از ما بردارند و به حرمت رسول خدا صلى اللّه عليه و آله و سلم اين قدر بى حرمتى روا ندارند. سهل گفت : من رفتم به نزد آن ملعون كه سر آن سرور را داشت ، گفتم : آيا ممكن است كه حاجت مرا بر آورى و چهار صد دينار طلا از من بگيرى ؟ گفت : حاجت تو چيست ؟ گفتم : حاجت من آن است كه اين سر را از ميان زنان بيرون برى و پيش روى ايشان بروى آن زر را از من گرفت و حاجت مرا روا كرد. و به روايت ابن شهر آشوب چون خواست كه زر را صرف كند هر يك سنگ سياه شده بود و بر يك جانبش نوشته بود: (و لاتَحْسَبَنّ اللّهَ غافِلاً عَمّا يَعْمَلُ الظّالِمُونَ) و بر جانب ديگر: (وسَيَعْلَمُ الَّذينَ ظَلَموا اَىَّ مُنقَلَبٍ يَنْقَلِبون ) اللهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم اللهم عجل لولیک الفرج به حق حضرت زینب سلام الله علیها @sarallah73
امام محمد باقر (علیه السلام) فرموده است: از پدرم علی‌بن‌الحسین (علیه السلام) پرسیدم که چگونه او را از کوفه به شام حرکت دادند؟! فرمود: مرا بر شتری که عریان بود و جهاز نداشت سوار کردند و سر مقدس پدرم حسین (علیه السلام) را بر نیزه‌ای نصب کرده بودند و زنان ما را پشت سر من بر قاطرهائی که زیراندازی نداشت سوار کردند، و اطراف و پشت سر ما را گروهی با نیزه احاطه کرده بودند، و چون یکی از ما می‌گریست با نیزه به سر او می‌زدند! تا آنکه وارد دمشق شدیم... بحار الانوار ۴۵/۱۴۵ الهی_بحق_زینب_الکبری @sarallah73
5 صفر 1 _ شهادت حضرت رقیّه علیها السلام در روز پنجم ماه صفر سال 61 هـ حضرت رقیّه علیها السلام مظلومانه به شهادت رسید. (1) نام شریفش «رقیّه»، «فاطمه» و «زینب» است. پدرشان مولانا الشهید اباعبدالله الحسین علیه السلام و مادرشان ام اسحاق است. ولادت آن حضرت در مدینه بود و در سن سه سالگی یا بیشتر در محرم 61 هجری با پدر بزرگوارش به کربلا آمد. قبل و بعد از روز عاشورا بارها مورد تفقد و دلجویی اباعبدالله علیه السلام قرار گرفت تا آنجا که به خواهرشان حضرت زینب علیها السلام در مورد او سفارش فرمودند. بعد از شهادت امام حسین علیه السلام و اهل بیت و اصحاب، همراه با اسرا به کوفه و شام برده شد و در مسیر چهل منزل راه شام رنج های فراوانی دید. در شام بعد از دیدن سر نورانی پدر با پیشانی شکسته در خرابه، آنقدر ناله زد و گریست تا به ملکوت اعلا پیوست، و بدن شریف آن حضرت را شبانه دفن کردند. (2) منابع : 1. وقائع الشهور : ص 47. 2. کامل بهائی : ج 2، ص 179. @sarallah73
🏴 یا رقیه (س) ◾️ وقتی حضرت زینب (س) با همراهان به مدینه بازگشتند زن های مدینه برای عرض تسلیت، به حضور زینب (س) آمدند آن حضرت حوادث جانسوز کربلا و کوفه و شام را برای آن ها بیان می کرد و آن ها گریه می کردند، تا اینکه به یاد حضرت رقیه (س) افتاد و فرمود: «اما مصیبت وفات رقیه در خرابه شام، کمرم را خم کرد و مویم را سفید نمود.» زن ها وقتی این سخن را شنیدند، صدایشان با شور و ناله به گریه بلند شد و آن روز به یاد رنجهای جانگداز رقیه (س) بسیار گریستند. ناسخ التواریخ، ص ۵۰۷ @sarallah73