💖🌸💖🌸💖
🌸💖🌸💖
💖🌸💖
🌸💖
💖
#قصه_دلبری
#قسمت_ششم
کسی که حتی کارهای معمولی و عرف جامعه را انجام نمی داد و خیلی مراعات می کرد ، دلش گیر کرده و حالا گیر داده به یک نفر و طوری رفتار می کرد که همه متوجه شده بودند 😐🚶🏻♀
گاهی بعدازجلسه که کلی آدم نشسته بودند ، به من خسته نباشید می گفت یا بعد از مراسم های دانشگاه که بچه ها با ماشین های مختلف می رفتند بین این همه آدم از من می پرسید :«باچی و کی بر میگردید ؟»
یک بار گفتم :«به شما ربطی نداره که من با کی میرم !»😐
اصرار می کرد حتماً باید با ماشین بسیج بروید یا برایتان ماشین بگیرم .
می گفتم :«اینجا شهرستانه . شما اینجارو با شهر خودتون اشتباه گرفتین ، قرار نیست اتفاقی بیفته »😐
گاهی هم که پدرم منتظرم بود ، تا جلوی در دانشگاه می آمد که مطمئن شود🤦🏻♀
در اردوی مشهد ، سینی سبک کوکو دست من بود و دست دوستم هم جعبهٔ سنگین نوشابه.
عز و التماس کرد که «سینی رو بدید به من سنگینه !»😐
گفتم :«ممنون ، خودم میبرم !» و رفتم ..
از پشت سرم گفت :«مگه من فرمانده نیستم؟! دارم می گم بدین به من !»😐💣
چادرم را کشیدم جلوتر و گفتم :«فرمانده بسیج هستین نه فرمانده آشپزخونه!»😐😒
گاهی چشم غره ای هم می رفتم بلکه سر عقل بیاید ، ولی انگار نه انگار..💔🚶🏻♀
داستان زندگی شهید مدافع حرم از زبان همسرش🕊🌹
#محمدحسین_محمدخانی
🔴@sarbazanzeynab🔴
مدافعان حرم
مجید بربری🌹#قسمت_پنجم🌟 شهید مدافع حرم مجید قربانخانی 🌸🌸 سه نصفه شب_۹۴/۱۰/۲۱ بچه ها همه شان جمع بودن
مجید بربری🌹#قسمت_ششم
شهید مجید قربانخانی 🌟
نزدیک منطقه خان طومان🌟
گردان مرتضی کریمی به خط شد که اول راه بیفتد.حاج مهدی با صدای بلند حرف میزد و دستور می داد:
_مرتضی کریمی! گردانت را بردار و بزن به خط!
نیروهای مرتضی می بایست یکی یکی،از پشت دیوار آجریِ نصف و نیمه ای که معلوم بود،از اصابت توپ و تیر،به این حال و وضع افتاده،می پریدند و وارد دشت می شدند.دشتی وسیع که از انبوه درخت های کاج و زیتون پر بود.هدف،گرفتن تپه ای بود که عرب ها به آن((تَل)) میگفتند.بعد از گرفتن تل،چند تا خانه،هدف بعدی بچه ها بود.سوز سرمای دم صبح،به صورت شان سیلی میزد و همه منتظر بالا آمدن آفتاب بی رمق دی ماه بودند.
مرتضی کریمی بلند فرمان داد:
_بچه ها لبیک یا زینب،یاعلی،حرکت!
حاج مهدی کنار دیوار ایستاده بود و یکی یکی بچه ها را وارد خط میکرد.مجید نفر دوم یا سوم بود که میخواست وارد خط شود. تا چشم حاج مهدی به مجید افتاد،خونش به جوش آمد:
_مجید!تو اینجا چه غلطی میکنی ؟کی تو را تا اینجا آورده، برو عقب،برو فقط نبینمت ،تا بفرستمت عقب.
نگاهی به حاج مهدی کرد.برعکس همیشه که جوابی دست به نقد در جیبش داشت،این بار حرفی نزد.فقط نگاهش بود که حرف میزد.آرام آرام رفت ته ستون .صدای شلیک تیر و ((لبیک یا زینب))بچه ها در هم پیچیده بود.همه لبیک گویان به سمت خودش برگرداند.این صدای ((لبیک یا زینب )) مجید بود،بیشتر فرماندهان هاج و واج مانده بودند.مجید شانه به شانه حاج قاسم می دوید.همه توانش را در صدایش جمع کرده بود و یک ریز لبیک میگفت.حاج قاسم تا صدایش را شنید،داد زد:
_مجید!تو این جا چی کار میکنی،مگه قرار نبود نیایی؟تو را میخواستن برگردونن عقب.
_از زیر دست حاج مهدی فرار کردم و اومدم .مگه من مُرده م که این نامردا بخوان،به بی بی نگاه چپ کنن.
این را گفت و بلندتر از قبل فریاد زد:
_لبیک یا زینب
زندگی نامه شهید مدافع حرم 🕊🌹
#مجید_قربانخانی
🔴@sarbazanzeynab🔴
بخشی از زندگینامه شهید مدافع حرم محسن الهی 🌹🕊️
حاج محسن همیشه در هر زمینهای با خوشرویی و اخلاق مردم را راهنمایی میکرد و مشکل گشای آنان بود و آنچنان پیگیر میشد تا مشکلات مردم را برطرف کند.
در خمس و زکات نمونه بود و تاکید زیادی برای پرداخت آن داشت و در این مورد تاکید زیاد داشت. اگر نان شب نبود ابتدا پول خمس را میداد و سال خمسی میداد. اگر نیم ساعت هم بیرون میرفت با هم دست میدادیم. بسیار برخورد مهربان در زندگی داشت.
حرفی که حاج محسن قبل از شهادتش در کنار قبور مطهر شهدا زد
یک خاطره که حاج آقای محل از حاج محسن دارد این است که دو هفته قبل از اینکه به سوریه برود برای گلباران قبور مطهر شهدا به گلزار شهدای روستای ماهفرخان رفته بودند، حاج محسن در همانجایی که در حال حاضر خاکسپاری شده ایستاده و به حاج آقا میگوید: خوش به سعادت شهدا، این دنیا که ارزشی ندارد اگر بیاییم و کنار شهدا بخوابیم بردهایم و گرنه همه ما باختیم.
شهید حاج محسن در بخشی از وصیتنامه خود نیز میگوید: از پدر، مادر، همسر و فرزندانم میخواهم که اول بنده حقیر را حلال کنید و اگر خداوند توفیق شهادت داد ناراحت و نگران نباشند و همیشه تابع ولایت و رهبری مقام عظمای ولایت باشند.
او گفته است: از دختران و خواهرانم میخواهم که همیشه و در همه جا حجاب را رعایت کنند و از حضرت زهرا(س) الگو بگیرند و از پسر بزرگم میخواهم مواظب برادر، مادر و خواهرش باشد و همیشه در مسجد حضور پیدا کنند که عاقبت بخیر میشوند.
با ناراحتی رهبری ناراحت بود و با لبخند رهبری خندان
#محسن_الهی
#قسمت_ششم
🔴@sarbazanzeynab🔴