eitaa logo
سربه‌راه
207 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
332 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cypkwxa&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
اونی که یادم انداختی یکی به امام جواد علیه السلام نامه نوشت و شرایطش رو گفت، دیروز منم نوشتم. امروز دو تا از دعاهام مستجاب شد. ازت ممنونم❣ هشت عمودِ مشّایه‌م ان‌شاءاللّه مال شما، خودت هم تو اون جاده باشی. ازت خی‌لی ممنونم❣
10.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هوس فسنجون کرده بودم. اما گردو نداریم. خواستم از هوش مصنوعی بخوام بدون گردو بهم دست‌پخت بده، دیدم هوش مصنوعی‌م بالا نمیاد. گفتم عیبی نداره، جای گردو، زرشک می‌ریزم‌. دست‌به‌کار شدم که تلفنم زنگ خورد. باید مسائلِ شب‌کاری‌م و می‌گفتم. هم‌زمان آشپزی هم کردم. تماس تموم شد دیدم دارم از خواب بیهوش می‌شم. از گرسنگی هم. یه تخم‌ مرغ ربی درست کردم که ربش غالب شد و بدمزه. فقط سیر شدم. دیدم خسته‌تر از اونم که برنج آب‌کشی درست کنم. برنج رو ریختم روی فسنجون دمی درست کنم. تلفنم زنگ خورد. تا پاسخ دادم دیدم برنجم شفته شده و همه‌چی با همه‌چی قاطی شده. یه قاشق خوردم دیدم افتضاحه(!) خدا رو شکر کردم کم درست کردم و شام بخورمش دیگه تمومه. زیر گاز و خاموش کردم و دراز کشیدم. دو ساعت خوابیدم و بیدار شدم دیدم اوضاع غذام بدتر هم شده و دیگه حتی ریخت‌وقیافه هم نداره. از مزهٔ بدش هرچی بگم کم گفتم. کاش شب حاجی شام هم بده موقع جلسه! گرسنمه. کم خوابیدم. غذام افتضاح شده. دو درس فردام مونده که آماده کنم. چهارشنبه کارگاه دارم برای آزمون تیزهوشان و هنوز محتوا آماده نکردم. هفت باید برم جلسه. دوش نگرفتم و دیگه نمی‌رسم بگیرم. خواستم بشینم غصه بخورم که دوستم این رو برام فرستاد. این‌قدر از خشم و ناراحتیِ دشمنانِ خدا شاد شدم که به خودم گفتم پس گندهایمان چه؟ هیچی! با خیس کردنِ چند برگه کاهو، تلاش می‌کنیم قابل تحمل‌ترش کنیم. مهم اینه که دشمنِ خدا رو ناامید کردیم. ناراحت باشید وَ از این ناراحتی بمیرید😍 راستی؛ بفرمایید گَندِفسنجون؟😂🙈
وقتی همه در شروع گفتن «ازدواج دو نور و دو دریا و دو گل... مبارک» من گفتم «لشکردار شدنِ علی علیه السلام مبارک...». می‌خوام جانفدای تهران رو، امشب با فاطمه سلام اللّه علیها، کنم!
تشکِ اندوه، پُربار بود و هُرمِ غصّه نَفَس‌گیر. شرجیِ روابط داشت خفه‌ام می‌کرد که اذان وزید وُ ابرهای پُف‌کردهٔ پشتِ چشم‌های بی‌خواب‌م، بارید. آذرَخشِ طاقتِ طاق‌شده‌ام، خانه را برداشت. خیسان و ترسان، دستِ گیسوانم را از شانه‌هایم کشیدم و پیچاندم و آزادیِ نیم‌شب‌شان را محبوسِ گُلِ سرِ روز کردم. با تپشِ پنجره‌ها وضو گرفتم و به قرآن پناهنده شدم. سرانگشت‌م هنوز صفحه‌ای را نبوسیده که مریم‌گلی پیام داد حوصلهٔ مادرش از این دنیا سر رفت و... رفت. من به سودابه فکر می‌کنم که بَلَمِ سجّادهٔ ذبیحِ پاک‌دامنم را سوار شده یا نه. به ذکرهایی که قرار است در آن بَلَم زمزمه کند، خی‌لی دل بسته‌ام. نامه‌های خدا را می‌گُشایم: رَبِّ نَجِّنیٖ... آذرخش و باران اتاقم را به بحران رسانده! من اما، دیگر ناخدای بحران‌های شبانگاهی‌ام، آن‌گاه که تمامِ صبح‌های فردایش را باید استوار و وظیفه‌شناس، تنها و تنها، بِدَوَم. بیابانِ صورت‌م را به سایهٔ دست‌هایم می‌پوشانم و ابرهای پُف‌کردهٔ پشتِ پلک‌هایم را پاک می‌کنم. به خشکسالی دامن می‌زنم و برمی‌خیزم. تلویزیون روشن می‌کنم. کسی از شبکهٔ خراسان برایم جزء یکم را قرائت می‌کند. صدایش را بلند می‌کنم و چراغِ آشپزخانه را روشن. ناشتایی غصّه خوردم. ناهار باید مقوّی باشد تا جانِ غصّه‌های وعدهٔ شام را داشته باشم. با هوش مصنوعی صحبت نمی‌کنم. دیگر با هیچ مصنوعی‌‌ای صحبت نمی‌کنم. برمی‌گردم به کدبانوی گوگل. ناهار، قیمه خواهم داشت؛ دوست‌داشتنی‌ام را. به‌تلافیِ شامِ دیشب و غصّه‌های ناشتایی، خوشمزه و دل‌بَران. پس تکلیفِ اندوه‌ها چه؟ رَبِّ نَجِّنیٖ...
سربه‌راه
موکب و فراخوان و اینا نیست ها، یه معلمه که خودش اومده نشسته وسط جمعیت و داره رفع اشکال می‌کنه😍 همین‌قدر ساده... همین‌قدر معمولی... موبایلم فیلم و عکسِ باکیفیت نمی‌گیره واگرنه دقت می‌کردید که کیف آقامعلم چقدر کهنه است... کفشاش... لباسش... یعنی خودش از قشرِ ضعیف یا متوسطِ جامعه است... از همه جذاب‌تر که آقامعلمه نه خانم‌معلم😍 چون من تو این هشتادشب ندیده بودم معلمِ آقایی که از این کارا بکنه... باحوصله هم تدریس می‌کنه... وَ خوب و مفهوم😍
سربه‌راه
زمین رو می‌بینید؟ خاکی_سنگیه. این‌جا من رو یادِ مرزِ ایران و عِراق انداخت. اربعین‌ها که شلوغه و موکب به موکب بغلِ هم. پایین‌شهره. میدون فجر. یه موکب دارن که توش دو تا اسکلت موتور گذاشتن و روش نوشتن در آتش سوخته توسط اغتشاشگرانِ دی‌ماهِ ۱۴۰۴... این‌جا رو به خاک و خون کشیده بودن... پرچمِ این میدون رو سوزوندن... هلهله کردن... چقدر خون ریختن... گودالِ قتلگاهیه برای خودش همین میدون فجر... حالا ولی... به‌قولِ آقای گرمارودی: در فکرِ آن گودالم که خونِ تو را مکیده است هیچ گودالی چنین رفیع ندیده بودم در حضیض هم می‌توان عزیز بود از گودال بپرس! امشب قرار بود بریم میدون شهدا رو ببینیم، ولی مسیرمون خورد این‌جا... برده‌مون اربعین... مرز... اگر در کاروان ماشینی، هاشمیه و احمدآباد رو توصیه کنم، در تجمع خیابونی هم می‌گم مشهدیا این‌جا رو هم امتحان کنن... حس‌وحالِ زلالی داره... آقای رائفی‌پور هم امشب این‌جا بودن. وَ از همه حال‌خوب‌کن‌تر این‌که یه سینه‌زنیِ مفصل داشتن و آخیــــــــــــش که نفسم تازه شد❣
سربه‌راه
چایی‌شون همین میزه❣ همین سبد استکانا❣ همین تریموس‌کوچولو❣ با همون خانمی که چادرش و گره‌زده گردنش و چای می‌ریزه❣ مردمیِ مردمی❣ این‌جا روی همه‌چیز یه لایه‌غباره و خاکِ زمین روی همه‌چی نشسته، ولی زلال و شفافه... من هرشب پدرِ موکبای چای رو درمیارم، اما این‌جا یه لیوان خوردم اونم برای تبرّک و رسیدنِ نور بهم، چون کلی در مضیقه‌ان و دوست نداشتم سهم این نور از بقیه سلب شه. امشب خی‌لی این‌جا بهم چسبید... به دوستام هم... خوش‌مون اومده از این‌جا... دستِ مردم توش خی‌لی پررنگه... خی‌لی همه‌چی بوی خلوص می‌ده... یه نمایشگاه ساده و تقریباً بی‌سلیقه و پر از خاک هم داشتن که محتوای منسجمی هم نداشت، اما دو تا پرچم مقدس از حرم اهل بیت علیهم السلام داشت و لباس از شهید و این‌قدر همه‌چیز در سکوت و سادگی بود که یه روضه ازمون اشک گرفت... الحمدللّه ربّ العالمین❣
امشب، شبِ شهادتِ ابراهیم رئیسی هم هست. دلم می‌خواد هرچی برای ابراهیم رئیسی نوشتم بخونید. دلم می‌خواد بدونید من چقدر مستدل و متقن ابراهیم رئیسی رو دوست داشتم. دلم می‌خواد بدونید من سرِ شهادتِ ابراهیم رئیسی از شهادتِ حاج‌قاسم بیشتر اذیت شدم. دلم می‌خواد بدونید ابراهیم رئیسی چرا برام از همهٔ شهدا متفاوت‌تره. اینا رو قبلاً نوشتم. می‌دونید؟ سخت‌ترین خبرِ عمرم، خبرِ شهادتِ ابراهیم رئیسی بود... تو خونه گریه نکردم و کسی فریادم و نشنید و اشکام و ندید ها. لباس پوشیدم و زدم بیرون و فروریختم. می‌خوام بگم صبحِ سیِ اردیبهشت ۱۴۰۳ سخت‌ترین روزِ عقیدتیِ زندگی‌م بود و مطمئن بودم دیگه سخت‌تر از اون رو ندارم... مطمئن بودم... اما نهم اسفند... نهم اسفند... نهم اسفند... ما داغی رو دیدیدم و خبری رو شنیدیم و شهادتی رو از سر گذروندیم که... انگار داغِ ابراهیم رئیسی دیگه برام بی‌التهاب شده... بلکه از نبودنش بیشتر عصبی‌ام تا ناراحت... از نبودنِ اون و حاج‌قاسم... چون اگر بودن انتقامِ خونِ آقاجانم قطعی گرفته شده بود... من تشییعِ محسن حججی رو یادمه. تابوت رو آوردن صحن پیامبر اعظم صلوات اللّه علیه. گفتن یه جوانِ لاغراندامِ ۲۶ ساله تو تابوته... بی‌سر... نه این‌که جایگاهی نداشته باشه، نه، فقط می‌خوام بگم جایگاه‌ش، جایگاهِ قائد و فرماندهٔ کل مقاومت در جهان نبود. جایگاهِ زعیمِ شیعیان نبود. اما دقیق یادمه سردار سلیمانی، چشمای خسته و مهربون‌ش رو بُراق کرده بود و به شمشیرِ بُرندهٔ نگاهش سرِ داعشی بود که زمین می‌ریخت و انگشتِ اشاره بالا آورد و گفت به انتقامِ خونِ این جوان، تا سه ماهِ دیگه بساطِ داعش برچیده است. من دقیق یادمه. مختصر گفت. گفت و رفت. رفت و عمل کرد. توضیح نداد. شرح نداد. استخاره نکرد. بهش گفتن تندرو و وحدت‌شکن متوقف نشد. خودنمایی نکرد. تواضع نکرد. رفت و در عرض سه ماه داعش رو برچید! ابراهیم رئیسی هم همین بود. می‌گفت مفسد اقتصادی رو برمی‌چینم، برمی‌چید. می‌گفت برخورد انقلابی می‌کنم، می‌کرد. چطور بگم؟ حرف‌شون حرف بود. من دورانِ داعش رفتم اربعین. نوشتم و یادتونه. همون ماجرای محضر و امضای پدرم. اون روزا هرکی ازم می‌پرسید نمی‌ترسی؟ محکم می‌گفتم نه. سردارسلیمانی گفته امنیت زائرا با من. دلم به خدا گرم بود ها، اما حرف‌ِ اونم برام حرف بود. حرف ابراهیم رئیسی هم. وَ دیگه هیچ‌کس. حالا اونا نیستن و روی حرفِ هیچ‌کسِ دیگه هم حساب نمی‌کنم. دیگه هیچ‌کس نیست چشماش دو کاسه جنون باشه و انگشت اشاره ببره بالا و بگه به انتقامِ خون رهبر شهیدمون، تا سه ماهِ دیگه نجاستی به اسم اسرائیل روی کرهٔ زمین نیست... وَ بره و انجامش بده! حرف نزنه. شرح نده. برچسبا رو تحلیل نکنه. استخاره نگیره. تعارف نکنه. تفسیر نیاره. تواضع و خودنمایی نبنده به ناف‌مون. بره و انجامش بده! نیست کسی... وَ راستش گمان می‌کنم دیگه دلِ رئیسیه که برای ما می‌سوزه... خی‌لی می‌سوزه...