۱۱. مامان غذاهای تکراری میپزه. اهل خلق کردن و خطر کردن نیست. من از وقتی زندگی دستم افتاده، تکراری نپختم. بد شده خوردم، خوب شده هم خوردم. خلق کردن و اکتشاف و یادگیری رو دوست دارم.
۱۲. امشب رشتهپلو با کشمش و گوشت چرخکرده دارم. میوه یه طالبی داشتم، فالودهش کردم برای شام. یه مشت از گلمحمدیهام و آسیاب کردم برای روی ماست و نعنا. شیک میچینم و دوستام خیلی ذوق میکنن. قیمهٔ اونشبم رو اینقدر شیک برده بودم که بچهها گفتن همین بستهبندی رو الآن بذاری دیوار به یک تومن، مشتری داره. حینِ این کارا برای خودم آویشن و عسل هم دم کردم چون گلوم گرفته و کمی چرک کرده.
۱۳. من از هوش مصنوعی فقط غذا میپرسم. امروز اولِ دستورپختی که بهم داد نوشته بود: برای شما که تنها هستید و کمی نشانههای بیماری در گلویتان موجود است، این غذا مقوی و بازسازیکننده است. داشتم فکر میکردم چطور مردم با هوش مصنوعی دردِ دل میکنن و نمیترسن؟! این لعنتی داده ذخیره و لایهبرداری میکنه از محتوای صحبتهامون. چطور مردم باور نمیکنن این خودش یه سلاحه؟! قبلاً نوشتم و بازم مینویسم و تأکید میکنم که دنیا بهسرعت به انسان برمیگرده، به هوش طبیعی. وَ تکنولوژی کنار انداخته میشه. اما دادههای این تکنولوژی، ذخیره میشه و مبنای نبرد در اَشکال نوین خواهد بود... قصد دارم از این به بعد میزانِ مواد رو بیشتر بهش بگم. هم برای دو وعدهم غذا میمونه، هم دوستام سر یه کف دست غذام دعواشون نمیشه :) هم هوش مصنوعی رو فریب میدم.
۱۴. یکی از مواردی که تو آشپزی اذیتم میکنه و از راههای مختلف در تلاشم بلدش بشم؛ خرد کردنِ یهاندازهٔ مواده. مثلاً گوگل نوشته پیاز رو نگینی خرد کنید. مالِ من نگینی نمیشه! حتی هماندازه نمیشه! شلخته درو میکنم و از نظر زیبایی، چشمنواز نیست. خیارِ سالاد رو هم. گوجه که دیگه افتضاحه... باید درستش کنم.
۱۵. رفیق میگه غذاهایی که خوب درمیاری رو با این نکاتی که میگی بنویس. گفتم اتلاف وقته، گوگل که هست. گفت چون علاقه داری و تو هر چیزی هم میخوای بهترین اول باشی میگم. بنویس و هر بار از روی همون بپز تا جزئیات بیشتری دستت بیاد. یادم اومد یانگوم میدیدم هم نوشتنی داشت. یه فیلم دربارهٔ یه سرآشپزِ خفن هم میدیدم دستنوشتنی داشت. بعد یادم اومد کلاً دانش رو با نوشتن میشه به بند کشید. لذا در برنامهمه بنویسم. البته اگر بعد از چند سال مثلِ پونزده سررسید و دوازده دفترچه خاطرات و کل جزواتِ درسیم بهجز دو تا و کل کتابای دبیرستان بهجز سه تا رو که ریختم دور(!) دور نندازم! چون من اهل نگه داشتنِ نوشتنیها نیستم!
۱۶. خدا رو شکر که هوا خنکه. خدا رو خیلی شکر. امیدوارم همین و داشته باشیم تا ته تابستون.
۱۷. اونچه من رو سرِ پا، مقاوم، امّیدوار و پویا نگه داشته، تنها و تنها و تنها، سیزده مرداده. فقط.
دلم میخواد قهوهترک درست کنم و تمومِ شب بشینم سعدیِ آخرالزمان بخونم و هی اینجا بنویسم،
ولی از قهوه، اسپرسو دارم و از شب، خواب!
سربهراه
طولانیترین کاروانِ پیادهٔ اربعین امروز از مشهد راه افتاد...
۱۵۰ نفر آقا
از ۱۲ ساله
تا ۸۷ ساله
سربهراه
طولانیترین کاروانِ پیادهٔ اربعین امروز از مشهد راه افتاد...
هفتاد و
دو روز
پیادهروی!
سربهراه
طولانیترین کاروانِ پیادهٔ اربعین امروز از مشهد راه افتاد...
مشّایهٔ عِراق
موکب و غذا و خادم و پزشک داره.
اما من دارم از بیابانهای طبس حرف میزنم...
خور و بیابانک...
رفتید؟
دیدید؟
سربهراه
طولانیترین کاروانِ پیادهٔ اربعین امروز از مشهد راه افتاد...
ما تو مشّایه
شب حرکت میکنیم
که تو آفتابِ روز اذیت نشیم
اما این کاروان
شب امنیت نداره
بیابونه
تاریکیه
جک و جونوره
درنده و خزنده است
روز
باید
حرکت
کنه!
آفتاب...
خورشید...
گرما...
سربهراه
طولانیترین کاروانِ پیادهٔ اربعین امروز از مشهد راه افتاد...
موکبی نیست الآن.
خوراکی.
غذایی.
سایهبونی.
خادمی.
بیابان.
بیابان.
بیابان.
سربهراه
طولانیترین کاروانِ پیادهٔ اربعین امروز از مشهد راه افتاد...
اون ۱۵۰ نفر
در حالتِ عادی نرفتن!
این ۲۵مین سفرِ این کاروانه.
اما در حالتِ عادی نیست!
جنگه!
جنگ!
۱۵۰ نفر
خونه و
زن و بچه و
اموال و
کار و
دارایی و
همهچی رو
به امانِ خدا
گذاشتن و
پرچمِ
یالثارات الحسین
دست گرفتن و
رفتن!
سربهراه
طولانیترین کاروانِ پیادهٔ اربعین امروز از مشهد راه افتاد...
من تلویزیون ندیدم
گفته این خبر رو؟
یا هنوز هر شبکه رو بزنی
خوانندهها و بازیگرها جلوی چشمن؟!
میدونین روی این خبر
روی این کاروان
عِراق
چقدر
چقدر
چقدر
کارِ رسانهای میکنه؟!