eitaa logo
سربه‌راه
207 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
332 ویدیو
106 فایل
من آوازِ دُهُل هستم؛ از دور خوشم! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_cypkwxa&btn=سربه‌راه
مشاهده در ایتا
دانلود
بیابون‌گردهای آفتاب‌سوختهٔ مجنونِ حسین علیه السلام❣
خدایا به من هم رحم کن... به این ۱۵۰ نفری که گل‌چین کردی به من هم رحم کن... منم تاول می‌خوام... منم منم منم منم
سربه‌راه
طولانی‌ترین کاروانِ پیادهٔ اربعین امروز از مشهد راه افتاد...
مشّایه نود کیلومتره. مشهد تا کربلا چند کیلومتره؟
سربه‌راه
مشّایه نود کیلومتره. مشهد تا کربلا چند کیلومتره؟
بیابان‌گردمان کردی ولی زینب پشیمان نیست❣
یه سؤال پرسیدید دربارهٔ دروغ مصلحتی. نمی‌شه سؤال رو بیارم روی کانال، توش آبروی طرف دخیله، اما جالب بود برام که دروغ مصلحتی رو استفاده می‌کنید(!) باز این برمی‌گرده به این‌که دین‌تون رو از دین‌تون نگرفتید! از استاد الاغی و خانم چلاغی گرفتید(!) طبقِ احکامِ دین، شما فقططططططططط دو جا می‌تونی دروغ مصلحتی بگی! فقطططططططط همین دو جا! یعنی غیر از این دو مورد هیییییییییییچ اجازه‌ای به دروغ مصلحتی گفتن نداری! درواقع غیر از این دو جا دروغ مصلحتی همون دروغه! کلیدِ بدی‌ها! شما هم دروغگو! دشمنِ خدا :) اون دو مورد چیه؟ وقتی جانِ «بی‌گناهی» در خطره. وقتی بینِ دو نفر می‌خوای «آشتی» بیاری. همین! فقططططططط همین! فقط جانِ آدمیزاد مهمه و وصل کردن.
سربه‌راه
یه سؤال پرسیدید دربارهٔ دروغ مصلحتی. نمی‌شه سؤال رو بیارم روی کانال، توش آبروی طرف دخیله، اما جالب ب
می‌دونین اگر دو تا دوست با هم به مشکل بخورن دوستی‌شون در خطرِ جدایی باشه کمک بخوان چی می‌شه؟ برن پیش مشاورِ غربی‌مسلک؟ می‌گه مهم خودتی! هرکس که آزارت می‌ده، گنجِ تو رو نمی‌فهمه، سَمّیه، رهاش کن! خودت رو از بقیه بگیر تا قَدرت رو بدونن(!) برن پیش مشاورِ دینی (شیخ یا طلبه یا استادِ مذهبی)؟ می‌گه تو نیاز داری ازدواج کنی! این کمبودِ محبّت و باید از ازدواج بجویی(!) حتماً نمی‌ذاری اونم ازدواج کنه، ها؟(!) باید جفت‌تون ازدواج کنید(!) از غربیه جای تعجب نیست... اونا کامل‌ترین دین رو ندارن... مسخ شدن... حتی اگر یه مذهبی باشه که دانشجوی روان‌شناسیه. ولی از مذهبیا جای تعجبه! چون کامل‌ترین دین رو دارن! شما باور می‌کنید دین، به فکرِ ورود به دستشویی بوده و آداب براش گذاشته، اون‌وقت از دوستی و روابط انسانی غافل بوده؟! آی من بیزارم از دینِ شما مذهبیا! آی من برائت می‌جویم از دینِ فقططططط ازدواجی‌تون و ازدواجای سطح سگ و گربه‌‌ای‌تون(!) مُشتی یه‌لاقبای هیچی‌ندار که از بدو تولد پی جفت‌گیری بودین... نه درسی... نه کاری... نه فعالیتی... نه فایده‌ای... نه خودی... نه جامعه‌ای... نه فهمی... نه ادراکی... همیشه‌آویزون... همیشه هپروت... خصوصاً دخترای مشنگِ مذهبی... خنگای آخر کلاس و کلاس‌بپیچونای دفتر بسیج و فقط در آرزوی تشکیل خانواده(!) خانواده‌های پوچ(!) نفری سه حدیث یا آیه یا روایت بفرستید دربارهٔ دوستی و رفاقت، بلکه دست‌تون اومد دین چیه و شما چی هستید(!)
سربه‌راه
می‌دونین اگر دو تا دوست با هم به مشکل بخورن دوستی‌شون در خطرِ جدایی باشه کمک بخوان چی می‌شه؟ برن
هرجا دخترمذهبیا رو بردم برای کار تا یه پسرمذهبی از دوووووور دیدن شل شدن... فانتزی شدن... عاشق شدن... شکست عشقی خوردن... نابود شدن... بر باد شدن(!) دین، شخصیت وَ تربیت‌تون تو حلق‌تون(!) پی کتابین برای نمایشگاه کتاب، پولاتون و بدید مطهری بخرید بخونید بلکه دین‌مدار شدید! پولاتون و بدید تفسیر و نهج‌البلاغه بخرید و بخونید بلکه دین‌مدار شدید! پولاتون و بدید کتابای آقاجانِ شهید رو بخرید و بخونید بلکه دین‌مدار شدید!
سربه‌راه
به‌محض ورود به حرم، نشستم. خستگی ازم می‌باره. پاهام دیگه جون نداره. دیشب شب‌کاری بودم. صبح تا ۹ درگیر یه چالش بودم. ۹ خوابیدم و یک و نیم بیدار شدم و بدوبدو غذای دیشب و گرم کردم خوردم و حاضر شدم و رفتم کلاس. پنج‌شنبه آزمون مدارس مطهریه و سرم شلوغ. غذایی برای خودم نپختم و انگیزه‌ای برای برگشتن به خونه ندارم چون نای آشپزی ندارم‌. به‌شدت گرسنمه. چشمام دو خیکِ باده از بی‌خوابی. وارد کلاس که شدم فاطمه برعکسِ چهارشنبه اصلاً شاداب و بشّاش نبود. هرچی نکته می‌گفتم نمی‌نوشت. روی تستی که باید نقش‌ها رو پیدا می‌کرد، مونده بود اما اون رو هم نمی‌نوشت. من براش روی تخته نوشتم و گفتم حالا نقش‌ها رو پیدا کن. گفت بلد نیستم. با این‌که بلد بود. اینا بچه‌های باهوش و درس‌خونن. نقش‌ها براشون چیزی نیست. اخماش تو هم بود و می‌گفت نمی‌دونم. گفتم باشه، خودم مرور می‌کنم. مرور که کردم گوش نمی‌داد. با ماژیک گوشهٔ تخته خط‌خطی می‌کرد. بُغ کرده بود و با من و تست‌ها پیش نمی‌رفت. به ساعت نگاه می‌کنم و نگرانم همراه نشه و کارم بیهوده باشه. درِ ماژیک رو می‌بندم. تخته رو پاک می‌کنم. می‌شینم. نگاه‌ش می‌کنم. فاطمه؟ خوبی؟ روبه‌راهی؟ بدون این‌که نگاهم کنه سر تکون می‌ده که یعنی آره. مکث می‌کنم. کمی نگاهش می‌کنم. فاطمه... خسته‌ای عزیزم؟ دستش روی تخته متوقف می‌شه. هیچ حرکتی نمی‌کنه. از چی خسته‌ای؟ چی کلافه‌ت کرده؟ چی روی اعصابته؟ خیره شده به خط‌خطی‌هاش و دیگه هیچ تکونی نمی‌خوره. آزمونِ پنج‌شنبه رو خراب کردی؟ لباش تکون می‌خوره. صداش خی‌لی یواشه. بدون این‌که چشم از خط‌خطی‌هاش برداره می‌گه امروز آزمون امام حسین بود. (علیه السلام) صبر می‌کنم شاید ادامه بده. ادامه نمی‌ده. خراب کردی؟ شونه بالا می‌ندازه. یعنی نمی‌دونم. باز مکث می‌کنم. می‌ذارم اگر می‌خواد ادامه بده. ادامه نمی‌ده. می‌خوای بگی چی شده؟ چون من برای آزمون امام حسین نیومدم کلاس ناراحتی؟ فرصت نداشتم. دیشب خونه نبودم. وقتام خالی نبود. خی‌لی عصبانی می‌گه ولش کنید. تست بعدی رو بگید. مکث می‌کنم. بعد بلند می‌شم و تست بعدی رو می‌نویسم. شروع می‌کنه به پاسخ دادن. گزینهٔ سه هست. چون «بر» برداشته شه، بازم فعل، معناش عوض نمی‌شه. آفرین! خی‌لی خوب متوجه شدی! می‌رم برای تست بعدی که زودتر از من تخته رو پاک می‌کنه و با ماژیک مشکی وسطِ تخته می‌نویسه امام حسین، مطهری، تیزهوشان، نمونه‌دولتی، امام رضا. (علیهما السلام). من تو هیچ‌کدوم قبول نمی‌شم. تو هیچ‌کدوم خوب نیستم. من می‌دونستم شهریاره که ترکی و فارسی شعر گفته، اما هول شدم و نظامی رو زدم. سؤال به این مسخرگی رو زدم نظامی. شما دقیقاً تستِ «قوی‌رأی» رو با من کار کردید. انگار طراح تست‌های آزمون شما بودید. همه‌‌ش و با من کار کردید، اما من هول شدم! فقط هول شدم! من حتی تکنیک ضرب‌در و منها رو دقیق رعایت کردم. هیچ‌کس بلدش نبود. شما به من یاد داده بودین. من انجامش دادم. وقت کم نیاوردم. اضافی هم آوردم. اما هول شدم. مثل احمقا رفتار کردم. من علوم نخوندم. ریاضی نخوندم. فارسی رو شخم زدم. امل مثل احمقا تست زدم. همه‌چیز رو به باد دادم. همهٔ این‌ها رو در شرایطی گفت که داشت وسط کلاس راه می‌رفت و داد می‌زد و هی مُشت می‌کوبید به ستونِ وسطِ کلاس. وَ بعد زد زیر گریه. من نشسته بودم. بدون هیچ حرکتی. متمرکز گوش می‌دادم. نه بلند شدم. نه بغلش کردم. نه وسط حرفش پریدم. خوشحال بودم بالاخره تخلیه شد. خوشحال بودم بالاخره درِ زودپز رو باز کردم. خوشحال بودم نذاشتم بترکه و خودش و بقیه رو نابود کنه. گذاشتم با صدای بلند گریه کنه. صداش که کم شد و نزدیکم شد و کنارم ایستاد، دست گذاشتم روی دستش. فاطمه؟ تو اشتباه نیومدی. می‌دونم همه ریزش کردن. می‌دونم همه عقب‌نشینی کردن‌. می‌دونم همه ترسیدن. می‌دونم بهت می‌گن سخته. می‌دونم بهت می‌گن روت فشار میاد. می‌دونم دارن ته دلت رو خالی می‌کنن. می‌دونم دوستات با مدرسه‌های خاصی که بری، ازت جدا می‌شن. اما تو، درست انتخاب کردی. نترسیدی. جا نزدی. بهترینی که بلد بودی رو انتخاب کردی. جنگ شد، مجازی شد، همه ول کردن، تو خوندی، تو موندی. فاطمه... هرچی شد، هرچی بشه، دیگه خواست خدا بوده. تو کارِ درست رو کردی. همهٔ دنیا روبه‌روت بودن، تو، کارِ درست رو کردی فاطمه. همهٔ ترسوهایی که عقب رفتن و دارن تلاش می‌کنن تو رو هم بترسونن، ممکنه فرداها از تو موفق‌تر باشن، اما تو، امروز، کارِ درست رو کردی فاطمه! تو برای بهترین بودن، همهٔ خودت رو در بدترین شرایط گذاشتی. مهم فقط همینه. که تو نخواستی بهانه بیاری. نخواستی بترسی. نخواستی متوقف شی. نخواستی هم‌رنگِ جماعت شی. مهم همینه فاطمه. اگر بقیه‌ای که ترسیدن و جا زدن گفتن خواستِ خدا بوده، با صدای بلند بهشون بخند چون دروغ می‌گن. خدا با آدمای ترسو و بی‌عرضه نیست. خدا با توییه که تلاش کردی و جا نزدی. چه قبول بشی، چه قبول نشی، خدا با درسیه که تو خوندی.
سربه‌راه
با فشاریه که تو تحمل کردی. لیس للانسانِ الّا ما سعیٰ فاطمه. دوست دارد یار این آشفتگی فاطمه. کوششِ بیهوده به از خفتگی فاطمه. تو نه آنی که زبونی کشی از چرخ فلک فاطمه. چرخ بر هم زنی ار غیر مرادت گردد فاطمه. زل زده بهم. با صورتِ خیسِ بعد از بارون. چشم تو چشمم می‌گه خی‌لی خسته‌ام خانوم... حالا وقتِ بغل کردنشه. همون مدلی که یه بار نوشتم و یادِ معلما دادم، بغلش کردم. می‌دونم عزیزم. از خسته شدن خجالت نکش. عصبانی نباش. با سرِ بلند بگو خسته‌ام. تو از نشستن خسته نیستی، از دویدن خسته‌ای... خستگی در کن و ادامه بده... فقط پنج‌شنبه مونده و یه آزمونِ تیر... دَووم بیار... دووم بیار فاطمه... چون تو شجاعی. چون بهانه نیاوردی و پا به راهی گذاشتی که بقیه با حسرت از دور بهش نگاه می‌کنن و به دروغ می‌گن این راه بن‌بسته... شجاع بمون عزیزم. ممکنه موفق نشی، اما هرگز شرمنده هم نمی‌شی. با قوّت برمی‌گرده به تست‌ها. به نکته‌ها. به تلاش. به بهترین بودن. تو برگشت یکی از شاگردای پسرم رو می‌بینم‌. از دیدنم ذوق می‌کنه اما چون هم‌ قدّم شده و پشتِ لباش سبز، از خجالت سرخ شده... میاد جلو و فقط می‌گه سلام خانوم. بعد یه‌ریز می‌خنده و خجالتش رو تو خنده تخلیه می‌کنه. از دیدنش خوشحال می‌شم. شاگردای پسرم باحال‌تر از شاگردای دخترم هستن. پیچیدگی کمتری دارن و می‌شد موقع تست باهاشون تخمه شکست و آمار همه فوتبالیستا رو درآورد و ته همه بازی‌های آنلاین رو فهمید. به حرفش میارم. می‌گم هنوز با فارسی چالش داری؟ می‌گه با فارسی نه، ولی با متمّم هنوووووز! متمّم رو آدم بدونه یا ندونه چی می‌شه؟ سعدی شعرش عوض می‌شد خانوم؟! حتی یادشه سعدی دوست داشتم... پسرا همین‌قدر جلب هستن و بلا! برای همین متوسطهٔ دوم پسر قبول نمی‌کنم. با خنده می‌گم بدون متمّم، سعدی چطور می‌گفت سعدی به روزگاران، مهری نشسته بر دل، بیرون نمی‌توان کرد، الّا به روزگاران؟! اونم زود جواب می‌ده خانوم بچسبید به حافظ! آن‌چنان مهر توام در دل و جان جای گرفت، که اگر سر برود، از دل و از جان نرود :) دیدارِ پسرم، روبه‌راهم می‌کنه تا حرم برسم و برای دخترِ همکارم که مدرسهٔ امام رضا علیه السلام قبول شده و زنگ زد با ذوق بهم گفت و ازم تشکر کرد، «خاطرات سفیر» بخرم و دارم فکر می‌کنم اگر شب حرم بمونم، فردا جون دارم برم مدرسه یا نه؟ ولی نا و انگیزهٔ خونه رفتن هم ندارم... هوای سردِ حرم برام دلگرم‌کننده است و هوای دم‌گرفتهٔ خونه، دلسردکننده... تلفنم زنگ می‌خوره. مادرِ فاطمه است. کلی ازم تشکر کرد. می‌گه حالِ فاطمه خیلی خوبه. بچه‌م قبراق شده. اعتماد به نفس گرفته. باز تشکر کرد و وقتی قطع کرد، دیدم حقوق‌م رو واریز کردن. بیش از مقدارِ مقدّر. براشون پیام‌آوا فرستادم که اون مقدار، خارج از حقوق منه و یا کلاس دیگری باید بذارم یا برگردونم. اما می‌دونم قبول نمی‌کنه. رفیق زنگ می‌زنه. می‌گه تو چطور هنوز زنده‌ای؟! حرم نمونی ها! برو تجمع جای خونه‌تون و بعدش فقط برو بخواب تا فردا که بری مدرسه. فعلاً می‌رم جبهه. تا ببینم چی می‌شه... نوشتنِ این فرسته بیست دقیقه طول کشید(!) این یعنی چیزی به خاموش شدنم نمونده... الحمدللّه ربّ العالمین به خستگیِ کار و تلاش.
سربه‌راه
شاد رو باز کردم ببینم فردا تعطیله یا کلاس، چون امتحانا باز مجازی شد و کلاسا ادامه پیدا کرد. بعد نگاه کردم دیدم چهارصد و سی و هشت پیام منتظرن تا من بازشون کنم و پاسخ بدم. پرچم‌به‌دست نشستم کف خیابون و هی اسما رو نگاه کردم و رد کردم و فقطططططط پیامای نهم دوهام و که الآن دهمِ مدارس مختلف هستن، پاسخ دادم❣ شاید بپرسید نهم دویی‌ها که دیگه شاگرد من نیستن، چطور پس؟! که باید بگم دقیقاً تموووووم این سال تحصیلی من رو معلم‌شون می‌دونستن و هر چیزی که دبیر ادبیات‌شون آموزش داد رو از من پرسیدن و از من آموزش دیدن! خوب‌ترین از نمونه‌دولتی، بلاخانوم از امام رضا علیه السلام، زینب، کوثر، مجنون، زهرا، ستایش،... هر روز. حتی روز معلم هم بازم نهم دو ترکوند❣ چشمام داره کف خیابون می‌ره، اما فقطططططط نهم دویی‌های جانِ دلم رو جواب دادم❣ پنج بار صفت نسبی رو توضیح دادم؛ سه بار جملات پایه و پیرو رو؛ دو بار وابستهٔ وابسته رو؛ وَ یک بار استعاره رو❣ همه‌ٔ پیام‌آواهام رو هم با زیرصدای نماهنگ و روضه و سرود و سخنرانی و قرآن و... دخترام می‌گفتن خانوووووووووم برین یه‌جا خلوتتتتتت😭 من می‌گفتم سنگرِ خیابان و دانش رو باید با هم حفظ کرد😂😂😂😂😂 اگر رسمی بودم، بی‌درنگ می‌رفتم مدرسهٔ خوب‌ترین و بلاخانوم معلم می‌شدم... بی‌درنگ... بعید می‌دونم دیگه این دو تا برام در کلاس‌هام یافت شه... امسالی‌ها رو که خدا رو شکر خی‌لی دوست نداشتم، کمتر هم دیدم :)) دوازدهم خودش رو کشت یه روز برم مدرسه که کادوهای روز معلم‌شون رو بهم بدن، ولی هر بار رو پیچوندم :) حتی نامه‌هایی که دست‌نویس بود و برام عکس فرستادن هم احساسی‌م نکرد. هیچ معیاری از دانش‌آموز مورد علاقه‌م تو تن‌ بچه‌های این مدرسه نبود و مطمئن بودم کادوهاشون و عروس می‌کنم، پس چرا خودم رو تو زحمت بندازم برم مدرسه؟! پیچوندم :) پس ذوق‌شون چی؟! به همون در که ذوق معلمی چون من رو نتونستن برانگیزانند! اما خوب‌ترین و بلاخانوم.............😍😭❣❤️💞