eitaa logo
معصومه سرلک رمان فراری
70 دنبال‌کننده
0 عکس
0 ویدیو
0 فایل
آیدی نویسنده @iraniam1365
مشاهده در ایتا
دانلود
سایه در بیمارستان کنار تخت سارا نشسته است، سارا به هوش می آید‌‌. سارا می خواهد بلند شود سایه جلوی او را می گیرد با مهربانی: دراز بکش استراحت کن. سارا با گریه: نمی خوام، می خوام برم پیش آجیم اصلا بهم بگو چش شده. سایه با بغض: یه دختره هلش داد الانم تو آی سی یوئه. سارا با گریه: دختر کیه؟ نشناختیش؟ سایه: می گفت رفیق توئه حراست دانشکده گرفتنش الانم داره تو هلفدونی آب خنک می خوره‌‌. سارا با گریه: منو ببر پیش آبجیم‌‌‌. سایه: باشه می برمت تو فقط آروم باش‌. رویا در بازداشتگاه با رئیس آنجا صحبت می کند با ناراحتی: تو رو خدا یه زنگ بزنین به بیمارستان من حال رفیقم رو بپرسم. رئیس زندان: نترس حالش خوبه دوستش می گفت یه سکته ی خفیف کرده‌‌. رویا با ناراحتی زیر لب: بمیری رویا، چی کار کردی؟ چرا نمی تونی خودت رو کنترل کنی؟ حالا اگه بچه ی مردم بمیره می خوای چی کار کنی؟ رویا در بازداشتگاه با شراره تلفنی صحبت می کند: شراره یه غلطی کردم توش موندم زدم رها رو پوکوندم الانم افتاده رو تخت آی سی یو خدا بهش رحم کنه وگرنه سرم می ره بالای دار. شراره با گریه: دیوونه تو با اون چی کار داشتی؟ اصلا چرا رفتی سراغش؟ رویا با گریه: رفتم باهاش صحبت کنم که سارا رو اذیت نکنه اما اون گوشش بدهکار نبود همش حرف خودش رو می زد. باور کن از قصد نزدم من دیوونه فقط هلش دادم. شراره با ناراحتی: چرا هلش دادی دیوونه تو با اون هیکلت؟ معلومه که بچه ی مردم ضربه ی مغزی میشه. رویا با ناراحتی: شراره چی کار کنم اگه رها چیزیش بشه جواب سارا رو چی بدم؟ اون دق می کنه. شراره با مهربانی: نگران نباش انشاالله که چیزیش نمیشه. سه ماه بعد رویا در خواب است او در خواب می بیند که رها و سارا دست او را گرفته اند و به جایی می برند که در آن آتش زبانه می کشد. رویا جیغ می زند: منو کجا می برین؟ ولم کنین‌. رها عصبی: می بریمت یه جایی که یه شب خواب خوش نداشته باشی. رویا با گریه: مگه من چی کار کردم؟ دلم کنین. سارا عصبی: می گی چی کار کردم؟ چرا خودتو می زنی به اون راه؟ این تو بودی که به شراره نشون دادی که چه طوری بین ما رو به هم بزنه. باید از ما حلالیت بطلبی وگرنه یه شب خواب خوش نداری. رویا با گریه: سارا تو رو خدا ولم کن، مگه منو دوسم نداری؟ سارا: هنوزم دوست دارم اما اگه می خوای ببخشیمت برو به گناهی که کردی اعتراف کن.
رویا در اتاق رئیس زندان با او صحبت می کند. رویا با گریه: از وقتی که اون خبط رو کردم به شب خواب خوش ندارم اومدم به گناهی که کردم اعتراف کنم. رئیس زندان: چه گناهی؟ رویا با گریه: من به خاطر رفیقم زندگی دو تا دختر که مثل خواهر بودن رو به هم ریختم. سارا در آی سی یو بالای سر رها با او صحبت می کند با گریه: آجی چرا پا نمیشی؟ می خوای دیوونه بشم؟ دیوونه نشدم چون هنوزم امید دارم که به هوش بیای و مثل گذشته بهم لبخند بزنی. اصلا تو به هوش بیا عیبی نداره بازم باهام قهر باش‌.اگه بری تنهام بذاری من هم تو رو از دست میدم هم رویا رو. من هر دوتا تون رو دوست دارم‌‌‌. صدای گوشی سارا به گوش می رسد‌، او گوشی اش را جواب می دهد‌‌: الو صدای سایه از آن طرف خط به گوش می رسد: سلام سارا جان خوبی؟ زنگ زدم بهت بگم پلیس اون کسی که زندگی تو و سارا رو بهم ریخت رو پیدا کرده. همه چیز زیر سر شراره و رفیقش رویاست‌‌. پلیس هنوز شراره رو دستگیر نکرده زنگ زدم ببینم تو ازش خبر داری یا نه‌. سارا با گریه: تو رو خدا نگو دروغه. سایه با ناراحتی: می دونم واست سخته ولی اونا باهات صمیمی شدن که توجه سهراب رو به شراره جلب کنن. سارا عصبی: من شراره رو می کشم زندش نمی ذارم رویا شانس آورده تو زندانه و دستم بهش نمی رسه. سایه: من بهت زنگ نزدم که بری اونو بکشی زنگ زدم بهت یه خبر خوش داده باشم. سارا عصبی: خبر خوش هیچی منو خوشحال نمی کنه تا وقتی رها به هوش نیاد‌. سایه: باشه تو بذار رها به هوش بیاد اون وقت هر کاری که می خواستی بکن‌. سهراب در دفترش در محل کارش نشسته است. سارا به او زنگ می زند سهراب جواب تلفنش را می دهد:چه عجب قهر چند ماهت رو شیکوندی و زنگ زدی آبجی بی معرفت‌‌. سارا: زنگ زدم بهت بگم زنت تو زرد از آب در اومد. زنت واسه اینکه به تو برسه زندگی منو رها رو خراب کرد‌‌. زنت اون سارا قلابی رو علم کرد که رها رو از من و تو بگیره‌‌. سهراب عصبی: دروغ نگو شراره عاشق توئه. سارا عصبی: اون عاشقم نیست این جز نقششون بوده که خودش رو عاشق من نشون بده‌‌. سهراب با ناراحتی: سارا تو رو خدا بگو دروغ می گی. سارا با ناراحتی: کاش دروغ بود داداش. داداش تو رو خدا بلایی سرش نیاری. سهراب با ناراحتی: من باید تو رو قسم بدم که بلایی سرش نیاری وگرنه من می تونم خودم رو کنترل کنم‌. سارا: قسمم نده می خوام ازش انتقام بگیرم به خاطر کارای اونه که رها الان رو تخت آی سی یوئه‌.
شراره در ویلایشان نشسته و استراحت می کند صدای در اتاقش به گوش می رسد‌: بفرما داخل‌. در باز می شود و سارا از لابلای در نمایان می شود‌‌. شراره با مهربانی: سلام سارا جان چه عجب قهرت رو شکوندی و اومدی سراغ من؟ سارا عصبی: واسه آشتی نیومدم اومدم مادرت رو به عزات بنشونم. سارا چاقو را از جیبش در می آورد و آن را به شراره نشان می دهد در را می بندد‌‌. شراره با ترس: سارا مگه دیوونه شدی؟ می خوای دختر عموت رو بکشی؟ سارا عصبی: تو دختر عموی من نیستی تو خود شیطانی. شراره با گریه: من عاشق سهراب بودم باید واسه رسیدن بهش یه کاری می کردم مجبور شدم که زندگی تو رو خراب کنم سهراب عاشق رها بود به هیچ عنوان ازش دل نمی کند. سارا: اشهدتو بخون چون دیگه می خوای بمیری البته اگه به چیزی اعتقاد داری. شراره: باشه بیا منو بکش من طاقت از دست دادن سهراب رو ندارم‌‌. سارا عصبی: می گی بیا منو بکش که دلم واست بسوزه و کاری باهات نداشته باشم؟ پلیس ها به جلوی خانه ی رویا در مولوی می روند آنها در می زنند مادر رویا در را باز می کند‌. یکی از پلیس ها: ما حکم تفتیش خونه رو داریم گزارش دادن که یه دختر رو دزدیدین آوردین اینجا. مادر رویا: دروغ می گن جناب سروان دختری اینجا نیست‌‌. پلیس عصبی: برین کنار خونه رو بگردیم‌‌. پلیس ها که یکی شان زن است وارد خانه می شوند‌‌‌. بعد از چند دقیقه یکی از پلیسها تلفنی با مافوقش صحبت می کند: سرگرد دختره رو رو بیرون آوردیم خدا رو شکر حالش خوبه اینجا چند کیلو مواد مخدر پیدا کردیم ما به جز یه زن سالخورده و اون دختر کسی رو اونجا ندیدیم، دختره می گه مواد مال دو تا پسر جوونه زنگ زدم واسمون نیرو بفرستید دستگیرشون کنیم. سرگرد:همونجا وایسین چند نفر رو می فرستم.
سارا می خواهد شراره را با چاقو بزند شراره جیغ می زند: مش قربان زهرا خانم بیاین کمکم این دختره دیوونه است می خواد منو بکشه‌. سارا عصبی: دهنتو ببند ترسو تو که گفتی از مردن نمی ترسی، زندگی بدون سهراب واست ارزشی نداشت. شراره: تو رو جون رها کاری باهام نداشته باش. سارا عصبی: جون رها رو قسمم نده اون الان به خاطر کارای تو رو تخت آی سی یوئه. سارا چاقوی آشپزخانه را کنار می گذارد: باشه نمی کشمت تو باید زنده بمونی و عذاب بکشی و ببینی که سهراب دیگه نمی خوادت. سارا شماره ای را می گیرد: الو ۱۱۰ می خوام یه نفر رو معرفی کنم زودتر بیاین به این آدرس... روز بعد سارا به همراه سهراب در بخش آی سی یو پیش رها رفته اند. سارا با مهربانی: سلام آجی پاشو ببین کیو آوردم سهراب اومده ببیندت‌. سهراب با بغض: پاشو رها منو ببخش که اذیتت کردم. سارا: داداشی من برم بیرون تو راحت باهاش حرف بزنی. سارا از بخش بیرون می رود. سهراب با گریه: رها اگه پا نشی من چه طوری زندگی کنم؟ من حتی همون موقع که سارا رو رنجونده بودی دوست داشتم اما غیرتم قبول نمی کرد اینو بهت بگم. پاشو رها جان. رها با شنیدن حرفهای سهراب به هوش می آید سهراب با خوشحالی: خدایا شکرت. سارا و رها به ملاقات رویا در زندان رفته اند. سارا با مهربانی: سلام رویا جان واسه این بخشیدمت که عشقت بهم خالصانه بود. رویا با ناراحتی: سلام آجی منو ببخش که به خاطر شراره زندگیتو خراب کردم. سارا: می بخشم از ته دلم بخشیدم نگران رها هم نباش اونم بخشیدتت، بیا باهاش حرف بزن. رها با مهربانی: سلام اومدم اینجا که بهت بگم من هیچ دلخوری ازت ندارم راحت زندگی تو بکن الان می رم رضایت می دم که بیای بیرون. با شیرین زبانی: فقط قول بده تو عصبانیت کسی رو خدا ندی گوریل. رویا با چشمهای خیس لبخند می زند: تو هم از سارا یادت گرفتی به من می گی گوریل؟ رها با شیرین زبانی: شاکی نشو تو گوریل خوشگلی هستی. پایان
به نام خدا نام رمان: فراری نویسنده: معصومه سرلک لیلا من لیلام یه دختر رنج کشیده، یه دختر که یه روز از خونه شون زد بیرون و خودش رو آواره ی کوچه و خیابون کرد، من الان تو خونه ی یه مرد قاچاقچین به اسم مهراد زندگی می کنم، اون عاشقمه و نمی ذاره کسی بهم نگاه چپ بندازه. مادر مهراد مثل کوزت ازم کار می کشه، اما عیبی نداره، این واسه من مهمه که پسرا بهم نگاه بد نندازن یا کسی مثل پدرم ازم به عنوان کیسه بوکس استفاده نکنه. آره به خاطر کتکای پدر سنگدلم که آرامش رو ازم گرفته بود از عشق مادرم، برکه و پارسا هم بازی های بچگیم گذشتم. مادر مهراد جارو برقی رو می یاره و خطاب به من که خوابم عصبی می گه: پاشو دختر چه قدر می خوابی پاشو این خونه رو یه جارو بزن. با بی حالی می گم: تو رو خدا بذارین یه کم بخوابم تا دیروقت بیدار بودم. پیرزن پاروی جارو برقی را به کمرم میزند عصبی می گه: پاشو دیگه تنبلی نکن. بلاخره بلند می شوم در حالی که غر می زنم: تو رو خدا اینقد اذیتم نکنین کاری نکنین از خونه ی شما هم بذارم برم. _تو اینجا رو نمی ذاری بری اصلا کجا رو داری بری؟ +شما هم می دونین من جایی رو ندارم برم، واسه این که اذیتم می کنین. بی خیال سر و کله زدن با این پیرزن خرفت می شم و جارو زدن را شروع می کنم. پارسا من پارسام یه پلیسم که تو حوزه ی آسیب های اجتماعی کار می کنم. از نوجوونی که عشقم تصمیم گرفت از خونه فرار کنه منم این شغل رو انتخاب کردم که اون رو پیدا کنم. یعنی خدایا اون الان کجاست؟ نکنه به خاطر گذران زندگی راه بدی رو انتخاب کرده باشه. من الان تو محل کارم نشستم و به عکس عشقم لیلا خیره شدم با ناراحتی لب می زنم: چرا گذاشتی رفتی؟ بابات کتکت می زد به من می گفتی می یومدم نجاتت می دادم، آره تو ۱۷ سالگی تو رو به عقد خودم در می آوردم که عذاب نکشی. صدای در اتاقم به گوش می رسه بفرمایی می گم. در باز میشه یکی از همکارامه وارد میشه: آقای افشار تا کی می خواین دنبالش بگردین؟ این ۴ ساله که دارین دنبالش می گردین و دریغ از یه سرنخ. ناراحت لب می زنم: چی کار کنم؟ هیچ راهی جز جست و جو ندارم. حتی اگه ۱۰ سال بگذره دوباره دنبالش می گردم.
برکه من برکه ام یه دختر از طبقه ی متوسط جامعه که شغل مددکاری رو برای خودش انتخاب کرده، این شغل رو به خاطر دوست بدشانسم که از شانس پدر خوب داشتن بی بهره بود انتخاب کردم. منم مثل پارسا دارم دنبالش می گردم تا بلکه پیداش کنم و باقی عمرش رو بدون سختی بگذرونه. دروغ گفتم اگه بگم به لیلا حسودیم نمیشه که پارسا عشق زندگیم عاشقشه. پرنده ی خیالم به گذشته پرواز می کنه. لیلا با بادمجونی که دور چشمش کاشته شده با گریه می گه: من دیگه تحمل ندارم بلاخره یه روز ول می کنم و می رم. با مهربانی بهش می گم: نه لیلا جون فرار چاره ی مشکل تو نیست. _پس چی کار کنم وایسم و به این زندگی فلاکت بار ادامه بدم؟ +یه راه منطقی پیدا کن. _راه منطقی اینه که از دست بابای سنگدلم فرار کنم مامانمم منو دوست نداره چون اگه دوسم داشت ازش طلاق می گرفت. +ببینم اون مامانت رو هم کتک می زنه؟ _نه اون عاشق مامانمه اون به من شک داره جرات نمی کنم چند تار از موهامو بیرون بندازم می گه واسه دوست پسرات این کار رو می کنی. +دوست پسر؟ مگه با کسی دیدتت؟ _نه برکه مگه تو به من اعتماد نداری؟ خیر سرم رفیقمی. _نه قربونت برم من بهت اعتماد دارم، گفتم شاید عاشق شدی، به من چیزی نمی گی. پرنده ی خیالم به زمان حال باز می گردد. با چشمان خیس به عکس دو نفره ی من و لیلا نگاه می کنم با گریه می گم: کجایی بی معرفت؟ دلم واست تنگ شده، کی میشه دوباره ببینمت و بغلت کنم؟ کاش پیشم بودی و بهم می گفتی که تو هم پارسا رو دوست داری یا نه، من که عاشقشم اگه بهش نرسم دیوونه میشم. لیلا من در حیاط خانه ی مهراد در مولوی نشسته ام و با او صحبت می کنم‌: مهراد من ازت ممنونم که هوامو داری. مهراد با مهربانی می گه: من کاری نکردم به خاطر دل خودم این کار رو می کنم چون عاشقتم. بازم گفت عاشقتم چه طوری بهش بگم من دل در گروو عشق یه نفر دیگه دارم. هر چند از دست پارسا شکارم که ازم خواستگاری نکرد و گذاشت از خونه فرار کنم. _چرا ساکت شدی؟ چرا هیچوقت راجع به احساست باهام حرف نمی زنی؟ لکنت زبون می گیرم: من من، هیچی، من بهتر از تو کجا پیدا کنم؟ هم خوشگلی هم هوامو داری. نمی ذاری کسی بهم نگاه چپ بندازه. _اگه اینجوریه و نظرت مثبته پس چرا باهام ازدواج نمی کنی؟ دنبال حرفی می گردم که خودم رو نجات بدم: من از ازدواج کردن خوشم نمی یاد اگه با هم دوست باشیم بهتره. مهراد لبخند می زنه: یعنی دوست داری با هم همخونه باشیم؟ _هم خونه؟ منظورت چیه؟ +یعنی دوست پسرت باشم. ناراحت لب می زنم: نه بلند می شم و به خونه می رم.
چقدر حالم بده مهراد بهم پیشنهاد بد می ده نکنه بیاد بغلم کنه، نکنه بیاد بوسم کنه، نکنه بچه دارم کنه، همه ی اینها مثل مرگ می مونه واسم. مهراد پشت سرم می یاد: حرف بدی زدم؟ با ناراحتی می گم: مهراد تو رو خدا کاری با من نداشته باش من واسه این اومدم تو این خونه که آرامش داشته باشم. _خب بگو نمی خوام باهات ازدواج کنم، چرا طفره می ری از جواب دادن؟ +راس می گی من نه می خوام ازدواج کنم نه می خوام دوست پسر داشته باشم. _باشه عزیزم کاری باهات ندارم وایمیستم تا نظرت عوض بشه. برکه دارم میرم خونه ی مادر لیلا، میرم پیشش چون می گه بیا پیشم چون تو خاطره ی لیلا رو واسم زنده می کنی‌. انگار بچم پیشمه. با مهربانی بهم می گه: مادر چی کار کردی؟ هنوز لیلام رو پیدا نکردی؟ _نه هنوز اما من بی خیال نمی شم انقد می گردم تا پیداش کنم. گریه می کنه: کاش الان پیشم بود می دید که باباش پشیمونه و روزی هزار بار می گه غلط کردم که دخترم رو فراری دادم. +کاش یه شماره تلفن ازش داشتیم کاش شماره ی قبلیش رو جواب می داد نه اینکه خاموشش کنه‌. _عزیزم اون از لج من گوشیشو خاموش کرده اون از من بدش می یاد که از باباش طلاق نگرفتم و نجاتش ندادم. +اینقد خودتون رو اذیت نکنین باز گو کردن خاطرات گذشته مشکل رو حل نمی کنه. _نه همه چیز زیر سر منه چرا باید عاشق یه مرد روانی باشم که بچمو عذاب می ده و نمی ذاره یه آب خوش از گلوش پایین بره‌؟
پارسا حالم از خودم به هم می خوره ،چرا نمی تونم لیلام رو پیدا کنم؟ لیلا واسه من حکم زندگی رو داشت. پرنده ی خیالم به گذشته پرواز می کنه. بابای لیلا بازم طبق معمول داره کتکش می زنه من میرم جلوی خونه شون در می زنم با ناراحتی لب می زنم: آقا تقی تو رو خدا کتکش نزن. چی از جون این دختر بیچاره می خوای؟ برکه هم بهم می پیونده با گریه بهم می گه: از دیوار برو بالا نذار کتکش بزنه. از روی در خونه شون بالا می کشم می پرم تو حیاط خونه شون. وارد خونه می شم با ناراحتی می گم: چی از جونش می خوای؟ گناه کرده که بچت شده. مادر لیلا عصبی می گه: تو اینجا چی کار می کنی؟ می خوای بیشتر بچمو کتک بزنه؟ پدر لیلا در حالی که با کمربند اون رو می زنه بهش می گه: اینم یکیشونه نه؟ می رم جلو و خودم رو روی لیلا می اندازم که کتک نخوره. می دونم گناه داره لیلام رو لمس کنم اما چی کار کنم چاره ای ندارم نباید کتک بخوره. پدر لیلا من رو هم می زنه: پسره ی پر رو پاشو به تو چه که من بچمو کتک می زنم. عصبی بهش می گم: اون بچت نیست اون ابزاری واسه خوش گذرونیت تو لذت می بری از اینکه اون رو کتک می زنی. _به تو چه که من کتکش می زنم چی کاره اشی. لکنت زبون می گیرم: من من یه ان.سانم عذ.اب می کشم که این دختر بیچاره رو می زنی. لیلا با ناراحتی می گه: پاشو از روی من، بذار کتک بخورم، بلکه بمیرم و از دست این بابای سنگدل نجات پیدا کنم. پدر لیلا عصبی می گه: پاشو پسره ی پررو حتماً باهاش رابطه داری که اینقد راحت خودتو می نوازی روش. عصبی می گم: به من تهمت نزن من پیر و پیغمبر سرم میشه از اون پسرا نیستم که دوست دختر داشته باشه. خودم رو می نذازم روش چون واسم سخته که می بینم این دختر مظلوم رو بی هیچ دلیلی کتک می زنی. از شهر گذشته بیرون می یام به قاب عکس لیلا که روی میز کارمه نگاه می کنم با گریه می گم: کاش زیر کتکای بابات جون می دادم اما تو از خونه فرار نمی کردی. واسه این از بابات شکایت نکردم چون می دونستم دوباره می یاد بیرون و تلافیشو سر تو درمی یاره. منو ببخش که فرشته ی نجاتت نشدم.
لیلا نمی دونم از پارسا شاکی باشم یا نه، اگه دوسم داشت چرا منو از بابای سنگدلم خواستگاری نکرد؟ چرا بهم نگفت دوسم داره من که از رفتارش فهمیده بودم عاشقمه. شایدم اشتباه می کنم و به قول خودش دلش واسه مظلومیتم می سوخت که نمی ذاشت بابام کتکم بزنه. رو به مهراد که داره مواد مخدرش رو تو پلاستیک بسته بندی می کنه می کنم و می گم: حیف تو به این مهربونی نیست که چنین شغل بی رحمانه ای داری؟ مهراد: چی کار کنم؟ مثلا چی کار کنم؟ _این همه شغل آبرومند کارگری، برو سراغ یه شغلی که آه و نفرین مردم پشت سرت نباشه. + چی کار کنم؟ عادت کردم به این شغل. در ضمن من که زورشون نکردم خودشون افتادن تو این راه اگه دلم واسه همه بسوزه کلاهم پس معرکست. _چرا دلت واسه من سوخت و آوردیم تو این خونه و پشت و پناهم شدی؟ حیف تو نیست که آتیش جهنم رو واسه خودت می خری؟ +خودت چرا نونی که من بهت می دم رو می خوری؟ با ناراحتی می گم: من مجبورم وگرنه از گشنگی می میرم. در ضمن به خاطر این یه لقمه نون مادرت مثل چی ازم کار می کشه. من نون بازوی خودم رو می خورم. +اگه بگردم و یه شغل آبرومند واسه خودم پیدا کنم تو بهم قول می دی که جواب بله رو بهم بدی؟ _نمی دونم شاید، چون من از کاری که می کنی راضی نیستم. -باشه بهش فک می کنم فعلا که باید این چند کیلو جنس رو آب کنم. با خوشحالی رو بهش می گم: راس می گی ؟ واقعا می خوای شغلت رو عوض کنی؟ _نمی دونم باید بهش فک کنم. برکه در محل کار نشسته ام و با یه دختر فراری صحبت می کنم عکس لیلا رو بهش نشون می دم و می گم: این دختر رو می شناسی؟ دختر با دقت به عکس نگاه می کند: چقد خوشگله این فرشته رو کی از خونه فراری داده؟ با مهربانی و لبخند می گم: یه ماشالله بگو رفیقم رو چشم نزنی. با ناراحتی می گه: چشام شور نیست من به خاطر بخت بدم از خونه فرار کردم. با مهربانی بهش می گم: اینشاالله برت می گردونیم پیش خونوادم اونا هم حتماً از رفتاری که باهات داشتن پشیمونن. _یعنی میشه برگردم پیششون؟ یعنی اونا واقعا از گذشته پشیمونن؟ +امتحانش ضرر نداره یه شماره ازشون بهم بده تا باهاشون حرف بزنم. گوشی اش را از جیبش بیرون می آورد: این شماره ی ننمه من به خاطر شوهر ننم از خونه فرار کردم شوهر ننم بهم نظر داشت شوهر ننم مظلوم نمایی می کرد ننم باورش نمی شد و فک می کردم من مشکل روانی دارم هی منو می برد پیش روانشناس منم از ترس اینکه شوهر ننم بلایی سرم نیاره از خونه فرار کردم.