با آنکه بیدلیل رها میکنی مرا
آنقدر عاشقم که نمیپرسمت چرا؟
خون میخوریم در غم و حرفی نمیزنیم؛
ما عاشق تو ایم همین است ماجرا.
شعرهایم از خودم سرسخت تر دل بستهاند؛
من فراموشت کنم، اینها که ول کن نیستند ..
ذکر تو از زبان من، فکر تو از خیال من
چون برود؟ که رفتهای، در رگ و در مفاصلم
تورا جانم صدا کردم
ولیکن برتر از جانی
مگر جان بی تو می ماند
در این تندیس انسانی؟
نمیدانم چه رازی خفته در چشمان زیبایت
که عاقل سمت چشمت میرود ، دیوانه میآید