نمیدانم چه رازی خفته در چشمان زیبایت
که عاقل سمت چشمت میرود ، دیوانه میآید
دل به دلدار سپردن کار هر دلدار نیست؛
من به تو جان می سپارم دل که قابل دار نیست
صدایم کن تا بفهمم هنوز در این جهان تاریک
نقطه ای هست که مرا میخواهد
که در ازدحام اینچهره های بی روح
کسی هنوز شکل مرا به یاد دارد.
عهد بستم که دگر دل به کسی نسپارم
چشم تو دیدم و
دل دادم و
دل بردی و
دل رفت ز دست
با تو باید عشق را با چه زبانی حرف زد ؟
أنتَ في قلبي ، مَنیم جانیم بُلورسن ، فور اِوِر