صدایم کن تا بفهمم هنوز در این جهان تاریک
نقطه ای هست که مرا میخواهد
که در ازدحام اینچهره های بی روح
کسی هنوز شکل مرا به یاد دارد.
عهد بستم که دگر دل به کسی نسپارم
چشم تو دیدم و
دل دادم و
دل بردی و
دل رفت ز دست
با تو باید عشق را با چه زبانی حرف زد ؟
أنتَ في قلبي ، مَنیم جانیم بُلورسن ، فور اِوِر
تو مرا آزردی
که خودم کوچ کنم از شهرت
تو خیالت راحت میروم از قلبت
میشوم دور ترین خاطره در شبهایت
تو به من میخندی و به خود میگویی
باز می آید و می سوزد از این عشق ولی
بر نمیگردم ، نه
میروم آنجا که دلی بهر دلی تاب دارد
عشق زیباست و حرمت دارد