عهد بستم که دگر دل به کسی نسپارم
چشم تو دیدم و
دل دادم و
دل بردی و
دل رفت ز دست
با تو باید عشق را با چه زبانی حرف زد ؟
أنتَ في قلبي ، مَنیم جانیم بُلورسن ، فور اِوِر
تو مرا آزردی
که خودم کوچ کنم از شهرت
تو خیالت راحت میروم از قلبت
میشوم دور ترین خاطره در شبهایت
تو به من میخندی و به خود میگویی
باز می آید و می سوزد از این عشق ولی
بر نمیگردم ، نه
میروم آنجا که دلی بهر دلی تاب دارد
عشق زیباست و حرمت دارد