eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
42 دنبال‌کننده
115 عکس
314 ویدیو
1 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
اول بریم سراغ داستان سباستین بعد جاسپر آخر سر هم سرباز و پادشاه
زن خنده شیطانی بلندی کرد و گفت :« فکر نمی‌کردم این قدر ضعیف شده باشی . پسرا حساب شو برسین تا من به وضعیت خائن جدیدمون رسیدگی کنم .» سباستین که روی زمین افتاده بود به سختی از جایش بلند شد و گفت :« صبر کن ... کارم هنوز باهات تموم نشده . » _ شرمنده ام ولی وقتت به پایان رسیده . _ واقعا احمقی که فکر می‌کنی تو میتونی برای من تصمیم بگیری . _ ببینم گربه کوچولو نیش هات هنوز در نیومدن که برای من شاخ شدی . پسرا شما مراقب اسکارلت باشین ... این یکی مال خودمه . زن شنل اش را در آورد و به یکی از بادیگارد هایش داد و سپس گارد گرفت و رو به سباستین گفت :« بیا جلو ، می‌خوام ببینم تا چند تا مشت دووم میاری . البته که فعلا دست گرمیه . » زن با جهشی فاصله چهار قدمی بین خودش و سباستین را طی کرد و خودش را به سباستین رساند ، دوباره مشت اش را اماده کرد و به زخم سباستین زد . سباستین از شدت ضربه دوباره به دیوار کوبیده شد و خون از دهانش به بیرون پرتاب شد .سرش پایین بود و کمابیش بیهوش شده بود . لحظه ای بعد زن گفت :« چیشد ؟ با ضربه اول بیهوش شدی که . » زن مشت اش را بیشتر فشار داد و درد بیشتری به سباستین وارد کرد . سباستین حرف زن را شنید ولی چیزی نگفت توهین هایش را شنید ولی مثل همیشه صدایش را بالا نبرد . مثل همیشه از خودش دفاع نکرد مثل همیشه قرص و محکم نبود . اینبار فقط سکوت کرد تا شاید امشب پایان تمام آنها باشد . شاید ... « سباستین ... تسلیم نشو حق نداری تسلیم بشی. حداقل نه تا وقتی منو به دست نیاوردی .» صدا . صدای یک زن . ندای یک امید . اسکارلت صدایش را بالا تر برد و حرف هایش را تکرار کرد . پژواک صدای اسکارلت دوباره و دوباره در سرش تکرار شد . یک ثانیه گذشت و بعد مشت زن که در بدن سباستین جا خشک کرده بود دیگر تکان نمی‌خورد .زن خواست مشت اش را بیرون بکشد اما تلاش ها بی فایده بود . دست اش حتی ذره ای تکان نمی خورد. سباستین مچ دست را محکم گرفته بود و آرام سرش را بالا آورد و آنگاه بود که زن چشمان سباستین را دید . مصمم ، انتقام جو و شیطانی . آن چشم ها قطعا برای یک انسان نبودند . یک هیولا . تنها کلمه ای که می تواند توصیف اش کند همین کلمه است . هیولا . موهای زمردی اش درخشان تر شده بودند و چشمان اش تیره تر از قبل . لبخندی به بزرگی گناهی که میخواست مرتکب شود به لب داشت و آن نگاهش ... آن نگاه گویای تمام فاجعه بود که قرار است رخ دهد . مشت زن را در دست آنقدر فشار داد که فریاد ش زن بلند شد ، زن که دیگر تحمل درد را نداشت دوباره ضربه ای محکم به او وارد کرد و خود را از دست آن شیطان رها کرد . عقب ایستاده بود و با عصبانیت ظاهر جدید سباستین را نظاره می کرد . انرژی هاله سیاهی اطراف سباستین احساس می شد چیزی که فقط از سوی شیاطین دریافت می شد . هاله سحابی. حالتی خاص که فقط آن ها که از فرشتگان برترند نصیب شان خواهد شد . سباستین کمر صاف کرد و کت اش را که چروک و خون آلود شده بود را مرتب کرد . زن که به وجد آمده بود ، عصبانیت در چهره اش را با لبخندی معاوضه کرد ، اشاره ای خاص به یک از بادیگارد ها کرد و سپس لب به سخن گشود:« می‌دونی من تو طول تاریخ اسم های زیادی داشتم. ولی همشون منو به یه چیز میشناسن ، سایه قاتل. می‌دونی چرا بهم میگن قاتل سایه ؟ چون قتل عام تمیز و بدون خطاست ، هیچ شکاری رو تا حالا از دست ندادم پس فکر اینکه تو اولیش باشی رو بنداز بیرون ، بیا جلو .»
سباستین هیچ حرفی نزد . فقط سرش را کمی به سمت راست کج کرد و لبخندی مرموز و شیطانی زد .زن که اکنون سایه نام داشت ، گاردش را محکم تر کرد ، نفس عمیقی کشید و به سمت سباستین حمله ور شد .مشت های سایه پیاپی به سمت سباستین می امدند ولی او با سرعتی بیشتر آن تا را مهار می کرد . سایه اینبار از لگد هایش هم بیشتر استفاده کرد ، خود را آماده و بعد لگدی محکم به سمت سر سباستین روانه کرد .سباستین با دست اش مانع برخورد لگد به سرش شد و بعد خنده ای کرد و گفت :« مثل یه پشه لگد میزنی ، یه ذره بیشتر تلاش کن بانوی سایه ها .» سایه با این حرف سباستین عصبانی تر شد و محکم تر به سباستین لگد و مشت میزد ولی سباستین انگار نه انگار که داشت مبارزه می کرد ، علی رغم همه تلاش های سایه سباستین حتی یک خط هم بر نداشته بود در عوض سایه خسته تر از قبل و پریشان شده بود. سباستین تازه سر ذوق آمده بود گفت :« خسته شدی ؟» سایه که نفس نفس میزد گارد اش را باز کرد و گفت :« دیگه کافیه گربه کوچولو وقتشه که بخوابی .» لحظه بعد سباستین توسط مردی که پشت سرش بود بیهوش شد ، بدن سباستین بیهوش جلوی پای سایه افتاده بود ، اسکارلت لحظه ای چشمانش از قرمزی خون بیشتر درخشید ، ولی بعد دوباره خشمش فرو کش کرد . « سایه ... باهاش... چیکار می‌کنی ؟» سایه دستکش هایش را در آورد نفس عمیقی کشید و گفت :« باید بگه جای پولا کجاست وگرنه همون بلایی رو سرش میارم که قبلاً آوردم .» سایه سرش را کج کرد و لبخندی به بزرگی خونی که از زخم سباستین زیر پایش بود زد . اسکارلت دوباره به خود لرزید . سایه اشاره ای به بادیگارد اش کرد تا برایش یک نخ سیگار بیاورد . مرد جلو آمد و با فندک اش آن را روشن کرد . سایه پکیج کوتاه به آن زد و دودش را بیرون داد :« زیاد بهش فکر نکن . اونم مثل قبلیا ست . » اسکارلت من من کنان ادامه داد :« د ... درسته خانوم . » _ آفرین . می‌دونی این دفعه می‌خوام بهت ترفیع بدم . _ چ ...چه ترفیعی ؟ _ می‌خوام خودت ازش اطلاعات بگیری . _ اما اینکه ... _ تفریح خودمه ؟این دفعه می‌خوام بدمش به تو . _ ولی ... _ مشکلی داری ؟ _ نه قربان . _ درسته . بیارینش تو ماشین . اسکارلت و سایه وارد لیموزین شدند .در ها بسته شد و هر دو مقابل هم قرار گرفته بودند و نگاه سایه در چشمان اسکارلت قفل شده بود .
پلیس ها اینبار هم دیر رسیده بودند از بین همه مامور ها رئیس پلیس به رو. خود را وارد کرد و رو به الیزابت گفت :« چیشد ؟! بازم فرار کرد ؟» _ لعنت بهش . اره . « ولی انگار یه چیزی رو جا گذاشته .همون جای همیشگی ؟ می‌دونی کجاست ؟» _ اوهوم و باید تنها برم . _ خطرناکه . _ اما اون الان از همیشه بهمون نزدیک تره نمیتونم رهاش کنم و اگه دیر دست بجنبونیم ماهی از دستمون سر میخوره . _ خواهش می کنم مراقب باش . سه روز از روزی که در خانه گیرش آوردیم گذشته است . دقیقا سه رو ز درگیری و کلنجار با خودم تا به آن قرار بروم یا نه . این مجرم نباید مرا دست می انداخت ، حداقل نه به این آسانی . احمقانه ست . هنوز هم دارم طول اتاق را راه می روم و فکر می کنم ... ولی باید تمامش کنم دیگر یا من و یا او . باید گیرش بندازم . احمق حقه باز اینبار از دستم در نمی‌روی . الیزابت فقط ده قدم با میخانه همیشگی فاصله دارد فقط ده قدم با جاسپر . در را باز می کند و با سلام گرم مدیر میخانه روبرو میشود . همه صندلی ها خالی ست . انگار کسی کل بار را برای یک شب رزو کرده . به سمت همان نیز همیشگی در کنج میخانه می رود . و آنجا منتظر می ماند .مردی وارد می شود مدیر میخانه دوباره سلامی می کند و بعد مرد به سمت الیزابت می آید . دقیقا روبرویش می نشیند و بعد دو تا از نوشیدنی های همیشگی شأن را سفارش می دهد . زن اعتراض می کند:« من نیومد م اینجا که خوش و بش کنم . سریع برو سر اصل مطلب . » _ چه عجله ای داریا . _ بگو . _ چی میخوای بشنوی ؟ _ چرا آدم می‌کشی ؟ _ آرومتر اینجا برای ارامشه . _ منو بازی نده . _ چرا میکشم ... سوال جالبیه . ولی خب حالا چجوری باید جوابشو بدم ؟ _ شاید باید زور بالا سرت باشه . الیزابت اسلحه اش را از جیب کت اش در آورد و روی پیشانی جاسپر نشانه گرفت . جاسپر ادامه داد :« می‌دونی چطور شتاب ش رو مهار کنی ؟» _ ادامه میدی یا همین جا بکشمت ؟ _ اگه میخواستی بکشی تا حالا کشته بودی . میخوای جواب بگیری. _ بزار من سوال بپرسم چرا یه دادستان اعظم باید پی کار یه خلافکار سطح پایین مثل منو بگیره ؟ _ خودت چی فکر می‌کنی ؟ _ عاشقم شدی . _ تو ، تو یه سال ۳۷ تا آدم کشتی که از اون ۳۷تا یکیش خواهر من بوده . حالا نظرت چیه بپرسم چجوری کشتیش ؟ _ پس مسئله انتقامه . _ فراتر از چیزیه که فکر کنی . _ بزار فکر کنم نکنه منظورت ایزابلاست ؟ _ حق نداری اسمش رو به زبون بیاری . _ چون ناراحتت می‌کنه ؟ زن ضربه ای با اسلحه به سر جاسپر زد و او را بیهوش کرد .
یک سال و شش ماه پیش : ریچارد صدایش را بلند کرد و رو به باقی زندانی ها گفت :« امروز دوتا زندانی جدید داریم ...» نگهبانان زندان دو زندانی را به داخل هر دادند . یکی با یک زخم روی چشمش و چهره ای بی احساس و دیگری با موهای قرمز و چشمانی آتشین و چهره ای که هیجان از آن می بارید . ریچارد جلو رفت روبرویشان ایستاد و گفت :« خوش اومدین . » زندانی مو قرمز نگاهی از سر تعجب به او انداخت و دیگری چهره اش خون سرد و بی روح بود ، انگار احساسات صورتش مرده بودند . ریچارد گلو صاف کرد دستش را دراز کرد و گفت :« من ریچاردم .» زندانی موقرمز دست ش را دراز کرد و با او دست داد سپس گفت :« خوشبختم یا شایدم بد بختم که اینجام با این حال من اوماسوکه هستم و ایشون هم ویلیام عه.» ریچارد لبخند زد گفت :« خوشبختم ، با یه دست بازی موافق هستین؟» اوماسوکه ، که از پیشنهاد ریچارد به وجد آمده بود گفت :« بزن بریم کی قراره دست پخش کنه ؟» _ این جا فقط دست پخش نمی‌کنیم ، شرط می‌بندیم حاضری اینکارو انجام بدی ؟ _ اینجا که چیزی نیست روش ببندیم . ریچارد خنده ای از ته گلو کرد و گفت :« بشین خودت متوجه میشی . » اوماسوکه کنار دیگر زندانیان نشست و ویلیام هم دقیقا پشت سرش نشست . ریچارد هم روبروی ویلیام نشست بازی پنج نفره بود ولی چون ویلیام علاقه ای به بازی نداشت یکی دیگر به جای او آمد . سه دست کارت بازی ، زندانی سمت راست که موهایی قهوه ای رنگ و چشمانی سیاه داشت گفت :« روش بازی خیلی ساده ست و تقریبا همه قمار بلدن ، پس تا به جاهایی کارت آسون میشه . ولی با این حال ما یکم تغییرات توش ایجاد کردیم . با یه نفر بیشتر و سه دست کارت بازی می کنیم .اما روش بازی یکیه ، با برگه های بیشتر .» اوماسوکه خنده ای کرد و گفت :« اوه بچه ها ، بهم آسون بگیرید . من تازه کارم .» هر سه دست بازی پخش شد و بعد سکوتی عجیب حکم فرما شد ، هیچکس حتی یک کلمه هم حرف نمیزد . لب ها بی حرکت ولی چشم ها اطراف دست دیگر بازیکنان می چرخید . تنها کسی که فقط به برگه هایش خودش نگاه می کرد اوماسوکه بود . اوماسوکه با دقت برگه هایش را وارسی می کرد از سرباز خشت گرفته تا سه دل ، هر چهار نفر دیگر برگه ها را انداختن بودند و فقط برگه اوماسوکه مانده بود .اکثرا برگه بزرگ انداخته بودند که شامل سرباز خشت ، ملکه خشت، شاه گشنیز و دو پیک بود ، در این بازی اگر برگه کوچک تر باشد دست را میبری و بعد از بردن شانزده دست پنج برگه برنده ای با این حال استثنایی هم برای بردن برگه ها وجود دارد اوماسوکه لبخندی مرموزانه زد و با انداختن ده پیک همه برگه هارا مال خودش کرد ،دست اول را کاسب شد و همین بود که بقیه را عصبانی و لبخند بزرگی بر لب ریچارد نشاند . بازی ادامه پیدا کرد و اوماسوکه شانزده دست پشت سر هم را کاسب شد و بخش بد ماجرا این بود که شرط شان تنها نقطه ضعف ریچارد بود . کسی که بازی را ببرد تقریبا مثل رئیس زندان دوم بود برای یک سال ؛ وظایف اش تقریبا ساده بود زندان را برای یک سال آرام و بی دردسر نگه دار ، البته جدای از اینکه تعیین غذای سال هم با رئیس دوم است و همچنین مدیریت بودجه ای که برای دیگر مشکلات زندانیان بود . سال های پیش ریچارد تنها کسی بود که رئیس می شد ، کسی جرعت ش را نداشت مقابل او ندای مخالفت برآرد .اما این بار فقط به یک دلیل خوشحال و آرام به نظر می رسید ، چون کسی که اینبار رئیس شده بود تازه وارد بود . ریچارد هنوز اوماسوکه را نمی‌شناخت . او حتما این یک سال را صبر می کرد ، صبر می کرد و صبر می کرد تا در بهترین زمان ممکن ... اوماسوکه رئیس شد و ویلیام را به عنوان معاون اش انتخاب کرد . ریچارد خنده کنان پیشنهاد یک بازی دیگر بدون شرط بندی را داد . سه نفر دیگر با تعجب به هم نگاه می کردند و حرف های ناگفته میان شان رد و بدل می شد . بازی که تمام شد وقت شام رسید ، از آن لحظه اوماسوکه رییس بود دلی سعی می کرد با همه گرم و صمیمی باشد با این حال چهره ویلیام بی روح و جدی بود . اوماسوکه لیستی از تمام زندانی ها و غذاهای مورد علاقه شان و مشکلاتی که با آن ها دست و پنجه نرم می کردند ، تهیه کرد . او برای هر وعده غذایی چیزی را به نگهبانان می گفت که برایشان بیاورد که به هیچ کدام شان آسیبی نزند . آن موقع ها پادشاه هم آدم دل رحمی بود برای همین آنها به این اندازه آزادی عمل داشتند ، ایده تهیه کیف مخصوص که دارای وسایل درمانی باشد کار اوماسوکه بود او بودجه را الکی خرج نمی کرد و سعی کرد تخت ها را عوض کند یا حداقل ملافه بیشتری برایشان بخرد ، این پادشاهی زمستان های بسیار سردی داشت و دیوار های زندان هم این سرما را چند برابر می کرد. به لطف او تا نه ماه اول اکثر زندانیان از او راضی بودند ‌. کسی اعتراضی نداشت البته نه تا قبل از اینکه آن اتفاق بیفتد ؛ سومین شب دهمین ماهی بود که اوماسوکه رئیس شده بود و ریچارد مثل هر شب به بازی و قمار پرداخته بود .
من منتظر نظراتمممممممم
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مفهوم کلمه جذاب در این آقا خلاصه شده( اسمش سباستین عههههههه ✨✨✨✨✨✨ سباستین میکائیلیز خیلی خفنهههههههه.) پ.ن: نمیدونم اسمشو درست نوشتم یا نه...
اینو کشیدم