بعدش نمیدونم و ا این حرفو زدم ولی با اشک و آه و ناله گفتم بهشون که « شما خیلی نامردین » خلاصه بعدش همه اینطوری بودن که تا حالا ندیده بودیم آنقدر با احساس حرف بزنی
بعد مامانم اینطوری بود که ازت انتظار نداشتم همیشه خیلی خون سرد و بی احساسی بعد اوت جوری گریه کردن اینا خلاصه براش عجیب بود
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑