#سربازوپادشاه
لبخند ریچارد با گفتن آخرین جمله تا بناگوش باز شد و دندان هایش را به رخ می کشید .
وینسنت نگاهی در ذهنش مرور شد ، نگاهی که یادآور خاطرات خوبی نبود . آن دندان های تیز کوسه مانند و نگاهی که در آن خشم فریاد می زد .
خاطره ای عمیق و مبهم برایش مرور شد ، خاطره ای که تقریبا پاک شده بود .
وینسنت دوست نداشت آن خاطره تکرار شود ولی با این حال مغزش چیز دیگری می گفت ، حدود پانزده سال پیش وقتی که وینسنت ده ساله در خیابان های شهر جینسه برای کمی آب و غذا التماس می کرد کسی بود که نمی گذاشت بمیرد .
نه آنقدر به او گرسنگی می داد تا بمیرد و نه آنقدر سیرش می کرد که سرکشی کند و خلاف حرف او عمل کند . هرچند همه اینها بازهم رایگان نبود و وینسنت در ازای آن مقدار کم نان و آب برایش اطلاعات می آورد ، اطلاعات درست در مورد پادشاهی . درست یا غلط بودن اطلاعات حکم زنده یا مرده بودن وینسنت را داشت . دیوید آنقدر ها هم که خودش می گفت دلرحم نبود ، او کسی نبود که این حکومت را دوست داشته باشد درست مثل نفرات دیگری که از این حکومت ناراضی بودند .
عدالت عجیب پادشاه علاوه بر این که شادی عده زیادی از مردم را به همراه داشت خشم برخی را هم بر افروخته بود .تعجبی هم نداشت ، تا قبل از اینکه لیام پادشاه بشود پدرش اُلیور حکومت نظامی را در کشور بر پا کرده بود .
غذا ها جیره بندی می شد و به مردم هم به اندازه ای آذوقه داده می شد که فقط زنده بمانند . هر کدام هم که می خواستند مخالفت کنند به حبس ابد محکوم می شدند .مردم قلمرو روشنایی ثروتمند بودند ، با این حال مالیات های زیاد پادشاه و پول هنگفتی که برای هر وعده غذا پرداخت می کردند باعث شده بود که به مردمی فقیر تبدیل شوند . در این میان دلالان برای خودشان از رنج مردم کاسبی به پا کردند و مواد غذایی را به قیمتی بیش از حد می فروختند . یکی از آن دلالان دیوید بود که در دوران حکومت ده ساله پادشاه اُلیور حسابی پول به جیب زده بود .
بالاخره هر آغازی پایانی دارد ، پادشاهی اُلیور هم بعد از ده سال به پایان رسید .بعد از اینکه تصمیم گرفت برای کشور گشایی به سرزمین میانی حمله کند و در همان جنگ کشته شد بلافاصله پسرش لیام بر تخت پادشاهی پدر نشست .
او وارث حکومت پدرش شده بود ، اما همه چیز را که پدرش برایش به ارث گذاشته بود را ویران کرد و راه خودش را پیش گرفت . مالیات های اضافی را کم کرد ، حق وعده های غذا رایگان شد و خیلی از کارهای پدرش را اصلاح کرد .
اما باز هم هیچکدام از این ها جلوی کلاهبردارها شیادها و دزدها را نگرفت .
عدالت ناگهانی بود که همانطور که قبلاً هم گفته ام باعث ناراحتی برخی شده بود که همین باعث پخش شدن شایعاتی شد که از ریشه بی اساس بودند .
شایعاتی همچون :
_ حتما میخواد یه حکومت ظالمانه بدتر از پدرش بذاره الان اوایل حکومت شه میخواد اعتماد جلب کنه .
_نمیشه بهش اعتماد کرد .
_ بعضی ها میگن خودش پدرشو کشته .
_ نکنه اینم عین قبلی بشه .
_ و ...
اما لیام به هیچ کدام از شایعات اهمیت نمیداد . سعی می کرد با مردم خودش ارتباط بگیرد و این دقیقا همان چیزی بود که دیوید را می ترساند .
دیوید می ترسید که پادشاه بتواند توجه مردم را روی خودش متمرکز و کاسبی دیوید کلا نابود شود برای همین هم نیاز به اطلاعات داشت .
وقتی لیام شاه شده بود هجده سال داشت ، اما به عنوان یک پادشاه جوان خرد و بینش اش بیشتر از سن اش بود . لیام از ابتدای حکومتش سعی می کرد نظم و آرامش را برای کشور مهیا کند . تا مردمش به سراغ دزدی و قاچاق نروند و به دلال ها روی نیاورند .
در مقابل دیوید هم سعی می کرد با پیدا کردن یک اشکال کوچک در حکومت اش و بزرگ نشان دادن آن مردم را بر علیه لیام بشوراند و وینسنت وسیله ای برای رسیدن به هدفش بود .
همانطور که همیشه وسیله بود ...
از وقتی حکومت لیام شروع شد زندگی برای وینسنت سخت و سختتر می شد ، دیوید از خواب و غذایش می زد تا اطلاعات جمع کند ، اگر هم وینسنت مخالفت می کرد او را به دست سه تا از زیر دستانش می سپرد تا درسی حسابی به او بدهند و بعد از شکستن چند تا از استخوان هایش دوباره او را به ماموریت بفرستد .
این سومین باری بود که وینسنت مخالفت کرده بود و دیوید هم در جواب با سر عصایش مچ دست وینسنت را شکسته بود به این دلیل اینکه اینبار بر خلاف دفعه های پیش که فقط از وینسنت اطلاعات می خواست ، از او خواسته بود که دزدی کند وینسنت دو سال تمام برای آن عوضی اطلاعات آورده بود ، اطلاعاتی که خیلی مهم بودند از جمله نقشه تمام قسمت های قصر ، نام همه سربازان ، سرداران بالا رتبه و تمام وزیران ، حالا بعد از آن همه کاری که وینسنت برایش کرده بود دیوید از او خواسته بود قدیمی ترین میراث سلطنتی الماس سپیدار را برایش برود.
دیوید دلال خیابانی مشهور از بچه ای دوازده ساله خواسته بود که جانش را کف دستش بگذارد و تنها نماد رسمی کشور را بدزدد.
#سربازوپادشاه
وینسنت مخالف پادشاهی نبود ، هیچوقت نبوده . از زمانی که به دنیا آمد با خودش تکرار می کرد که باید به کشورش وفادار بماند.
این پادشاهی هرچقدر هم بد باشد بازهم تنها پناهگاهی ست که او دارد ، تنها پناهش .
حتی با اینکه بیشتر از هر کس دیگری بوسیله پادشاه اُلیور آسیب دیده بود باز هم مرگ او را نمیخواست . حالا بعد از ده سال در مورد پسرش هم همینطور است ، وینسنت دوست نداشت کاری کند که به پادشاه لیام آسیبی برسد اما دیوید او را مجبور کرده بود تا با جمع آوری اطلاعاتی که شاید بتواند لیام را در خطر بیندازد به کشورش خیانت کند .
شب تاریکی بود و همین لرزه بر اندام وینسنت انداخته بود ، آخرین باری که سعی کرده بود دیوید را منصرف کند همین هفته پیش بود که مچش را شکسته بود . در ساختمان متروکه آرام آرام قدم بر می داشت تا به جلوی در اتاق دیوید رسید . باند دور مچ دستش را آرام باز کرد هنوز درد می کرد و دورش هم کبود بود . پشیمان شد باند دور دستش را محکمتر بست و دست دیگرش را مشت کرد و به در چند ضربه آرام زد .
صدای دیوید از پشت در گفت :« بیا تو .»
وینسنت در را باز کرد ، دیوید با دیدن وینسنت لبخندی روی لبش شکل گرفت و دندان هایش را نمایان کرد :« آه تویی؟ خب چیزی لازم داری برای مأموریت که اومدی پیشم ؟»
وینسنت در را پشت سر بست نفس عمیقی کشید تا لرزش بدنش را متوقف کند و سپس گفت :« راجع به همین میخواستم با هاتون صحبت کنم ، قربان.»
لبخند دیوید از روی صورتش محو شد با صدایی آرام که وینسنت را می ترساند گفت :« نکنه دوباره میخوای بگی نمیری ؟»
_ قربان دزدیدن اون الماس ...
_ خفه شو. وینسنت تو امشب میری و اون الماس لعنتی رو میدزدی وگرنه امشب آخرین شب زندگیت خواهد بود .
وینسنت سرش پایین بود ، هنوز درد شکستن مچش را از یاد نبرده بود . اما نمی توانست پا روی عقایدش بگذارد .
سرش را بالا گرفت و گفت :« متاسفم قربان اما این دفعه حتی اگه بمیرم هم اینکارو انجام نمیدم .»
_ که اینطور .
چشمان دیوید بی روح شدند ، وسیله ای فلزی را از کمدش در آورد شبیه به چاقویی بود که تمام آن فلز بود . چاقو را جلو پای وینسنت انداخت سپس دست هایش را در سینه قفل کرد و گفت :« خودتو بکش یا باهاش دخل نگهبان ها رو بیار.»
_ من ... من ... من نمیتونم ...
_ چیه نمیتونی خودتو بکشی ؟
_ من نمیتونم ... آدم بکشم ...
_ من کوتاه نمیام وینسنت . یا باهاش میری و اون الماس رو میاری یا همین جا دفنت میکنم .
_ من ... نمیتونم ...متاسفم
_ نه من متاسفم که نتونستم بذارم بیشتر از این زنده بمونی .
_ چـ...چی ؟
_ اگه نمیتونی باهاش کسیو بکشی باید بتونی از خودت دفاع کنی .مبارزه کن وینسنت وگرنه میمیری .
دیوید چاقوی دیگری از کمدش برداشت و گارد گرفت اما وینسنت دستپاچه شده بود ، چاقو را به زور میان دستان لرزانش گرفت و گفت :« اما من ...نمیتونم به شما آسیبی بزنم .»
_ ولی من میتونم . مبارزه کن وینسنت.
دیوید حمله ور شد اول با چاقو بازوی وینسنت را خراش داد و بعد به سمت ران پایش خیز برداشت ، وینسنت خود را عقب کشید ولی نتوانست از مشت دیوید جاخالی بدهد . مشت ش محکم به صورت وینسنت خورد و بدن کوچکش را نقش زمین کرد . وینسنت به نفس نفس افتاد به سختی سعی کرد بایستد ولی نشد ، دیوید نزدیک و نزدیک تر می شد و چاقویش را نشانه رفته بود تا وسط رام پای وینسنت فرو کند . وینسنت سینه خیز با حرکات محدودش سعی می کرد خودش را از او دور کند اما دیوید سریع تر قدم برداشت نزدیک وینسنت آمد صورت را به صورت کوچک وینسنت نزدیک کرد و بعد با شدت چاقو را در پایش فرو کرد . وینسنت فریاد کشید و اشک هایش جاری شد .
هدایت شده از وروجک سیاسی 😊 🇮🇷🇵🇸
خدایا اونی که میزنه تویی...❤️
ایران وسیله اس🇮🇷
@vorojaksiyasi
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑