eitaa logo
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
40 دنبال‌کننده
111 عکس
300 ویدیو
1 فایل
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1dbcqqw&btn=Sebastian می دانم نیاز به صحبت با همچین پادشاه مغروری ندارید ولی باز هم اگر دردسری درست کردید یا گیر افتاده بودید من هستم . https://abzarek.ir/service-p/msg/4470490
مشاهده در ایتا
دانلود
هورااااا یه عضو جدید تر( اصلا اینی که گفتم کلمه به حساب میاد ؟ )خوش اومدی✨✨✨
...ادامه بعد از اینکه قیافه جدی و قویتو مبینیم مطمئن میشم که از پسش بر میای، چون حالت چشمات جوریه که معلومه دنبال انتقام از اون تیرانداز لعنتی ای. قبول میکنم ولی میگم:«میتونی بیای و حسابشو برسی، ولی به شرطی که نمیری. اگه به مردن فکر کنی، خودم میکشمت، پس نمیر.» بعد رو به ساتسوجین میگم: « تو خودت یه پا مجروح حساب میشی، پس باید بمونی خونه و هم به زخم گربه رسیدگی کنی و هم به خودت برسی. ما میریم و تو حق نداری پاتو بیرون بزاری.» ~~~~~~ لبخند مرموزانه ای میزنم و بعد از پوشیدن دستکش هام باهات همراه میشم . با دست های مشت کرده پشت سرت راه میرم تو جلوتر میری بیرون و یا اون پنجاه نفری که کمین کردن مواجه میشی ، منم پشت سرت یهو ظاهر میشم و میگم :« جذابه مگه نه ؟»
https://eitaa.com/satsojen/2280 با سر تایید میکنم و میگم:« البته که جذابه، ولی بیا یکم جذاب ترش کنیم.» بعدش شمشیر تیزمو در میارم و با یه حرکت هفت تاشونو به دیار باقی میفرستم. بهت میگم:«تا من دخل اینارو میارم تو برو حساب اون یکی رو برس.» و با حرکت بعدی ۸ تا دیگه هم به قبلیا اضافه میشن. تو میری سمت برجی که تیراندازه اونجاست و من با تمام سرعت و البته با حرکات حرفه ای که همه ی دشمنا رو غافلگیر میکنه، دسته دسته میکشمشون. ~~~~~~ تو پشت سر هم داری اونا رو میکشیم و منم مشغول میشم که آدم هایی جلومو از سر راه بردارم که یهو خود تک تیر انداز از بالا با یه کاتانا میاد پایین که حسابمو برسه منم لبخندم تا بناگوش باز میشه و با شتاب به سمتش میرم ، چند تا از زیر دستاش مانعم میشن سریع اونا رو کله پا میکنم ولی تعدادشون بیشتر میشه ، گاردم رو حفظ میکنم و به آدمایی که دور تا دورم جمع شدن نگاه میندازم. بعد همشون یهو سرم تلنبار میشن .
https://eitaa.com/Nummer_ett/17459 من بیدارم و باید بگم داره خیلییییی باحال میشه . یه جورایی از پیتر خوشم میاد ولی اسپایک جیگر ترههه.
https://eitaa.com/satsojen/2286 من که از دور زیر چشمی مراقبت بود، چون میترسیدم به خاطر زخمت اتفاقی برات بیوفته، میبینم که چه اتفاقی میوفته و داد میشکم. سریع و با خشونت هرچه بیشتر اون ده نفری که باقی مونده بودن رو میشم و به سمتت میدوم. شمشیر رو تند و تند از بدن اون لعنتیا رد میکنم و باعث میشم نصفشون بی جون بیوفتن زمین.تفنگم رو در میارم و به بقیشون که از ترس رفتن دو سه متر فاصله گرفتن نشونه میگیرم و داد میزنم:« کافیه یکیتون یه قدم بیاد جلو تا مغز تک تکتونو بریزم زمین.» (ادامه داره) ~~~~~~~~~~~~~~ خببببببب داره جالب میشه
ادامش: کمکت میکنم از روی زمین بلند بشی. یه زخم جدید از ناحیه پهلو میبینم ولی وقت نمیکنم بقیه ی زخمارو چک کنم، چون اون تیز انداز یه تیر رو به سمت بازوم نشونه رفته بود. در واقع میخواست بزنه به قلب ولی چون سریع چرخیدم به بازوم خورده. ~~~~~~~~~~~~~~ صدای من بلند میشه تا اسمتو صدا بزنه و درد خودمو فراموش میکنم ، البته حالا دیگه خودمم رو هم فراموش کردم. اتش بنفش تو چشمام شعله میکشه ، دیگه اختیار بدنم دست خودم نیست . افرادی که میان طرفم رو بدون توجه بهشون زمین میزنم ، مستقیم به سمت تک تیرانداز میرم و با صدایی ترسناک که تن سربازان ش رو به لرزه میندازه میگم :« از دست من در نمیری ، اینبار نه .»
https://eitaa.com/satsojen/2290 (سباستین خشمگین میشود-) با سرعتی که برای یک شخص زخمی غیر عادیه به سمت تیرانداز حمله میکنی و با لگد پرتش میکنی زمین. به خاطر شتابی که داشتی قدرت لگد خیلی زیاد بود و اون به دیواری که پشت سرش پنج متر اون ور تر بود برخورد میکنه. اینبار اروم اروم میری به سمتش و خنجر قشنگ و تزئین شده با خونی که دستت گرفتی رو نوازش میکنی. بهش میگی:« حتی اگه من بخوام بزنم ساتسوجینو بکشم، میتونم. من هرکاری بخوام بکنم میتونم بکنم؛ (ادامه داره) ~~~~~~~~~~ خببببب
ادامه: ولی اگه باعث کمتر آسیبی به دوستای من بشی، تاوانشو پس میدی.» من از پشت میگم:«همینه. بزن تیکه تیکش کن.» و شمشیرمو با اون یکی دستم میگیرم تا حساب بقیه ی افراد اون عوضی رو برسم. ~~~~~~~~~~~~~~ به سمتش حمله ور میشم اون یکم ترسیده ولی لبخندی که روی لباشه بدجور رو اعصابم می‌ره ، چاقو رو به سمت شونه ش نشونه میگیرم . دلم میخواد زجرش بدم از ضربه جاخالی میده و میگه :« چند دقیقه پیش که داشتی سخنرانی می کردی ، فکر اینجاشو هم کرده بودی ؟» گیج میشم منظورش چی بود وقتی که لبمو باز میکنم تا ازش بپرسم یهو میبینم که با کلت کمریش به سرم ضربه محکمی میزنه . سرم به یه طرف کج میشه . درد داره ... درد ... داره ... ضربه ای که زد نه ، یه چیز دیگه ست که درد داره ... اون به سرم ضربه زد ولی دردش از جای دیگه ای میاد دردی که نمیدونم از چیه . سرم رو صاف میکنم و دستم رو روی نیمه راست صورتم که پر از خون شده میذارم ،خون گرمه ...
♪ دنیایی برای سایه ها ♪
ادامه: ولی اگه باعث کمتر آسیبی به دوستای من بشی، تاوانشو پس میدی.» من از پشت میگم:«همینه. بزن تیکه ت
چند دقیقه ای هست که تو فکرم و حالا متوجه اسلحه تو دست تک تیرانداز میشم که پیشونیم رو نشونه رفته ، مات و مبهوت میمونم . و اون در مقابل قهقهه می‌زنه و میگه :« کی فکرشو میکرد ؟ توی عوضی که هیچ کس حتی دولت هم جرعت نداره بهش نزدیک بشه ، با یه تیر اینقدر ضعیف بشی .» دندان هام از عصبانیت به هم فشرده میشه و اون دوباره میگه :« همینطوری با دندون قروچه میخوای جون رفیقات. و نجات بدی ؟ پیشنهاد میدم درست دقت کنی و منو بشناسی.» _ من ... تو رو نمی‌شناسم ... _ دروغه . _ این تویی که دروغ میگی . _ بذار شفاف سازی کنم برات ، تو سباستین مک کویین عوضی همون کسی هستی که منو بهترین دست پرورده ات تو شب انفجار تنها گذاشت تا بمیرم ولی حالا از دو تا بچه محافظت می کنی که حتی نمیدونی چرا برات مهمن؟ عوضی بزدل
https://eitaa.com/satsojen/2297 من که بالاخره کارم با همه ی نوچه های اون عوضی تموم شده، با صدایی که باعث میشه یه لحظه وارد شوک بشه فریاد میزنم:«اگه بلایی سر سباستین بیاد ، کاری میکنم که مرغای آسمون که هیچی ، مرغای رو زمینم به حالت گریه کنن.» با پوزخند مسخره ای بهم خیره میشه. تو که سرت گیج میره و یکم تلو تلو میخوری، اروم برمیگردی به سمتم و میگی:« تو جلو تر نیا، خودم باید تمومش کنم.» چشمامو برات گرد میکنم و میگم« یعنی چی؟ بزار بیام کمکت کنم. دو به یک مبتونیم از پسش بر بیایم.» (ادامه داره) ~~~~~~~~~~~~~~ هاهاهاهاها خنده شیطانییییی
ادامه: ولی تو فقط سرتو به نشونه ی نه تکون میدی و دوباره برمیگردی به سمت تک تیرانداز. ~~~~~~~~~~ با اینکه پشت بهت ایستادم با صدای بلند میگم :« اکه جلوتر بیای می‌کشمت امیلی .» بعد رو به تک تیر انداز میگم :« و تو در مورد چی حرف میزنی ؟» _ اوه نگو که یات رفته ، خیلی بد شد . اون جریان توی مکزیک خیلی سر و صدا به پا کرد .با این حال شاید یکم درد یادت بیاره که چی شده . اسلحه اش را بالا آورد اول به سمت پیشونیم نشونه گرفت ، بعد سریع مسیرشو عوض کرد و به جای شریک محکم اون رو به زخم کتفم فشار داد ، من از درد چهره تو هم کشیدم و فریاد کشیدم . اون می‌خنده و دوباره میگه :« یادت اومد ؟» _ تو ... توی عوضی ، همون اشغالی که تموم هم کلاسی هاشو سلاخی کرد تا توجه من رو جلب کنه .... _ اره من همون عوضیم ، ادامه بده می‌خوام بیشتر بشنوم . _ من تو رو میکشم . _ هه ، هیچی نمیتونه منو از تو جدا کنه و هر کسی هم از جمله ساتسوجین و امیلی که مانع توجه ت به من بشن رو از بین می برم ‌و برام مهم نیست چند تا قتل مرتکب بشم تو در آخر باید بازم به من توجه کنی ، استاد . من بدون اینکه حرفی بزنم سریع دستم رو روی گلوش میذارم و اونو به دیوار پشت سرش میچسبونم ، دستم رو فشار میدم و میگم :« جرعت داری یه بار دیگه فقط اسمشونو بگو .» اون سعی می‌کنه با چنگ انداختن از دست من رهایی پیدا کنه ولی نمیتونه ، با تته پته و صدایی خش دار میگه :« هیچ...هیچی ...جلوی...منو ...نمیگیره ...» قبل از اینکه با دستم استخوان گردنشو بشکونم اسلحه ش رو بالا میاره . قبل از اینکه متوجه بشم چه اتفاقی داره میوفته سه تا تیر توی شونه راستم خالی می‌کنه .و بعد میگه :« بهت گفتم که چیزی نمیتونه جلومو بگیره ، هیچی .»
صبح بخیر