♪ دنیایی برای سایه ها ♪
خنجرم رو به سمت شکمش نشونه میرم ، اما هنوز دو دلم که بکشمش یا نه تو همین چند ثانیه لگدشو سمت سرم رها
من بعد از خوردن به زمین خون از دهنم به بیرون پرت میشه و اون از کمر خم میشه تا بهم نگاه کنه و میگه :« اگه میخوای زودتر بمیری بهتره یه راه دیگه رو انتخاب کنی من نقشه های بهتری برات دارم .»
من یقه لباسشو میگیرم و به سمت پایین می کشونمش بعد از اینکه زمین میخوره گلوش رو محکم میگیرم که شاید بتونم بیهوشش کنم چند دقیقه میگذره و بدنش کم کم شل میشه ، دستام رو ول میکنم . احتمالا بیهوش شده .
ولی نه چند ثانیه بعد محکم به زخمام مشت میزنه ولی اینبار دیگه صبرم لبریز شده گلوش رو محکم میگیرم و با یه حرکت میشکونمش .
https://eitaa.com/satsojen/2386
اروم اروم به سمتتون میام و با صدایی که به زور از گلوم در میاد میگم:«مرده؟» تو که از همه جات داره خون میاد و تعجب کردم چطور میتونی با اون حجم از زخما تکون بخوری، به سمتم بر میگردی و میگی:«اوهوم.» میگم:«لازم نبود اینکارو بکنی. اگه میزاشتی بیاد سمتم، خودم کارو برات راحت تر میکردم. شاید حتی اگه کاری میکردم که منو دست کم بگیره، میتونستم زنده گیرش بیارم تا تک تک مولکولاشو با درد از بدنش بکشم بیرون.» با لحنی که خستس و به زور شنیده میشه میگی:«میکشمت.»
#امیلی
~~~~~~~~~~
سعی میکنم دوباره بایستم امیلی جلو میاد و میخواد کمکم کنه که راحت تر بلند شم ولی دستشو پس میزنم و میگم :« من بهت نیاز ندارم ...»
کل پیراهنم پر از خون شده ، قدم اول رو بر می دارم مشکلی نیست احتمالا بتونم تا خونه برسم و بعد از یکم استراحت این کند کاریو جمع کنم قدم دوم هم برداشته شد خوبه .چند قدم دیگه هم بر میدارم تا میرسم به قدم نهم اصلا چرا دارم میشمرم ؟
اما بعد از قدم نهم ، دیگه نایی برام نمیمونه چشمام تار میشه و همون طوری روی زمین میفتم .بیهوش شدم و دیگه چیزی نمیبینم ولی صدا ها رو ...
_ هی چت شد ؟ سباستین ؟ سباستین ؟
https://eitaa.com/satsojen/2389
به سمتت میدوم و هی صدات میکنم.
_سباسین؟ صدامو میشنوی؟ هی جواب بده! سباستین؟؟؟
زود بهت میرسم و بلندت میکنم. کاملا بیهوشی. کولت میکنم و به سمت خونه میبرمت. البته نهایت تلاشمو میکنم جوری بگیرمت که کمترین درد و فشار به زخمات وارد بشن. دم در داد میزنم:«ساتسوجین! زود باش درو باز کن. زودباش دیگه . اگه همین الان درو باز نکنی درو میشکنم و میام میکشمت.» ساتسوجین یک ثانیه بعد درو باز میکنه و با دیدن سباستین شوک میشه.
(ادامه داره)
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ادامه:
میبرمت داخل و از کنار چهره ی بهت زده ی ساتسوجین رد میشم.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ساتسوجین هی میپرسه چی شده ولی تو جواب کاملی بهش نمیدی ، سباستین بیهوش رو روی یه کاناپه میذاری و بعد از ساتسوجین میخوای جعبه کمک های اولیه رو برات بیاره اما اون مردده .
https://eitaa.com/satsojen/2399
برمیگردم با یه نگاه تیز به ساتسوجین نگاه میکنم و میگم:«ببین، یا میری اون جعبه ی لعنتی رو میاری، یا پا میشم حسابتو میرسم. اگه سباستین به خاطر این کارای تو بمیره، خودت میدونی دیگه چی میشه؟ یا میخوای خودت با چشمای خودت ببینی؟»ساتسوجین که ردی از ترس تو نگاهش پدیدار میشه، بدون اینکه چیزی بگه فقط لب هاش رو هم فشار میده و سریع میره جعبه کمک های اولیه رو میاره. من بهش میگم کنارم بشینه و هر چیزی که میخوامو بهم بده تا سریعتر زخماتو ببندیم.
(ادامه داره)
#امیلی
~~~~~~~~~~
ساتسوجین اینو بخونه خونه راهم نمیده 😂
ادامه:
بعد از حدود چهل و پنج دقیقه یا شایدم بیشتر ، بالاخره همه ی زخماتو تمیز میکنیم و پانسمانشون میکنیم. ساتسوجین با صدای اروم و کمی ترسیده ای میگه:«اگه قرار نیست منو بکشی، الان میشه بگی چه اتفاقی افتاده؟» میگم:« وقتی که جنابعالی تو خونه با ارامش داشتی استراحت میکردی، ما کم کمش صد نفرو کشتیم. یه عقده ای میخواست منو سباستینو بکشه که خب کشته شد تموم شد. و الان این وضع سباستینه که خودت میبینی بیهوش شده و معلوم نیس کی به هوش میاد.
(ادامه داره)
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ادامه:
حالام اگه سوال دیگه ای نداری به زخمای خودم برسم تا نمردم.» و بعد میگم:« و البته اینم بگم، احتمال اینکه سباستین بعد از اینکه به هوش اومد و تونست حرکت کنه، اولین کارش این باشه که هر دوتامونم تیکه تیکه کنه ۹۹.۹۹۹ ، شایدم ۱٠٠ درصده. پس از اخرین لحظات عمرت لذت ببر.»
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ساتسوجین با نگاه پر از ترس به امیلی نگاه میکنه و میگه :« من میترسم امیلی خیلی میترسم .»
_ از چی میترسی از مرگ ؟
_ ن...نه ... میترسم که ...
_ بگو از چی میترسی ؟
_ من ... نمیتونم بگم ...
_ رقت انگیز .
_ بذار من زخماتو پانسمان کنم .
_ لازم نکرده تو ...
_ خواهش میکنم این تنها کاریه که میتونم بکنم .
امیلی بعد از شنیدن این حرف ساکت میشه و میذاره که ساتسوجین زخماشو تمیز کنه و بعد پانسمان کنه .
چند دقیقه ای میگذره و سکوت بین شون رو سنگین تر میکنه . ساتسوجین میره تا یکم چای بیاره و تو این فاصله امیلی دوباره زخم های سباستین رو چک میکنه . همه چیز خوب به نظر میاد ولی یه چیزی از ته دل امیلی خلاف اینو میگه . حس بدی بهش دست داده ، انگار همه چیز اونقدر هام خوب نیست ، خودشم نمیدونه چرا ولی هر وقت همچین حسی داشت بعدش اتفاقای خوبی نیفتاد .
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑