ادامه:
میبرمت داخل و از کنار چهره ی بهت زده ی ساتسوجین رد میشم.
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ساتسوجین هی میپرسه چی شده ولی تو جواب کاملی بهش نمیدی ، سباستین بیهوش رو روی یه کاناپه میذاری و بعد از ساتسوجین میخوای جعبه کمک های اولیه رو برات بیاره اما اون مردده .
https://eitaa.com/satsojen/2399
برمیگردم با یه نگاه تیز به ساتسوجین نگاه میکنم و میگم:«ببین، یا میری اون جعبه ی لعنتی رو میاری، یا پا میشم حسابتو میرسم. اگه سباستین به خاطر این کارای تو بمیره، خودت میدونی دیگه چی میشه؟ یا میخوای خودت با چشمای خودت ببینی؟»ساتسوجین که ردی از ترس تو نگاهش پدیدار میشه، بدون اینکه چیزی بگه فقط لب هاش رو هم فشار میده و سریع میره جعبه کمک های اولیه رو میاره. من بهش میگم کنارم بشینه و هر چیزی که میخوامو بهم بده تا سریعتر زخماتو ببندیم.
(ادامه داره)
#امیلی
~~~~~~~~~~
ساتسوجین اینو بخونه خونه راهم نمیده 😂
ادامه:
بعد از حدود چهل و پنج دقیقه یا شایدم بیشتر ، بالاخره همه ی زخماتو تمیز میکنیم و پانسمانشون میکنیم. ساتسوجین با صدای اروم و کمی ترسیده ای میگه:«اگه قرار نیست منو بکشی، الان میشه بگی چه اتفاقی افتاده؟» میگم:« وقتی که جنابعالی تو خونه با ارامش داشتی استراحت میکردی، ما کم کمش صد نفرو کشتیم. یه عقده ای میخواست منو سباستینو بکشه که خب کشته شد تموم شد. و الان این وضع سباستینه که خودت میبینی بیهوش شده و معلوم نیس کی به هوش میاد.
(ادامه داره)
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ادامه:
حالام اگه سوال دیگه ای نداری به زخمای خودم برسم تا نمردم.» و بعد میگم:« و البته اینم بگم، احتمال اینکه سباستین بعد از اینکه به هوش اومد و تونست حرکت کنه، اولین کارش این باشه که هر دوتامونم تیکه تیکه کنه ۹۹.۹۹۹ ، شایدم ۱٠٠ درصده. پس از اخرین لحظات عمرت لذت ببر.»
#امیلی
~~~~~~~~~~~~~~
ساتسوجین با نگاه پر از ترس به امیلی نگاه میکنه و میگه :« من میترسم امیلی خیلی میترسم .»
_ از چی میترسی از مرگ ؟
_ ن...نه ... میترسم که ...
_ بگو از چی میترسی ؟
_ من ... نمیتونم بگم ...
_ رقت انگیز .
_ بذار من زخماتو پانسمان کنم .
_ لازم نکرده تو ...
_ خواهش میکنم این تنها کاریه که میتونم بکنم .
امیلی بعد از شنیدن این حرف ساکت میشه و میذاره که ساتسوجین زخماشو تمیز کنه و بعد پانسمان کنه .
چند دقیقه ای میگذره و سکوت بین شون رو سنگین تر میکنه . ساتسوجین میره تا یکم چای بیاره و تو این فاصله امیلی دوباره زخم های سباستین رو چک میکنه . همه چیز خوب به نظر میاد ولی یه چیزی از ته دل امیلی خلاف اینو میگه . حس بدی بهش دست داده ، انگار همه چیز اونقدر هام خوب نیست ، خودشم نمیدونه چرا ولی هر وقت همچین حسی داشت بعدش اتفاقای خوبی نیفتاد .
نیمه شب فرا رسید و ستاره ها کم کم رخ نشان دادند و این فقط آغاز یک پادشاهی عظیم است . شب تان به خیر و خوشی ساکنان سایه ها هر چند فکر نمیکنم در قلمرو سایه ها چنین چیزی پیدا کنید .🌑